گذشته ها
بعضی وقتا یه اتفاق ـ خیلی دور یه جوری ، به یه شکلی ، میاد تو ذهن آدم لحظه به لحظه اش برای آدم مرور میشه … همه ی خریت هاش(ببخشید باید بگم) ، همه کار های احمقانه ی انجام شده در یه دوره زمانی کوتاه … و خلاصه اینقدر ذهن آدم درگیر میشه که دیگه هیچ موضوع خوشحال کننده ای نمیتونه بیشتر از چند ثانیه باعث خنده ات بشه…اونم نه از ته دل …فقط برای اینکه … نمیدونم اصلا فقط برای چی؟… ذهنت انقدر درگیره که وقتی صبح از خواب بیدار میشی یه چراغی تو دهنت خاموش روشن میشه که “آی حواست هست دیشب به چی فکر میکردی؟”انقدر خاموش روشن میشه که یادت میاد و دوباره تمام روز تو فکر یه اتفاق در گذشته ای… که چه خریتی کردی…خودت بودی دیگه…حالا تحمل کن…
حالم خوب نیست تو کامنت دونی شوخی نکنید لطفا…
سلام عزیز
مطالب جالبی داری و انگار حرف دلت رو می نویسی.
به منم سر بزن
شاد باشی
[پاسخ به این نظر]
.
ذهنت انقدر درگیره که وقتی صبح از خواب بیدار میشی یه چراغی تو دهنت خاموش روشن میشه که “آی حواست هست دیشب ماشین بیچاره رو به آهن پاره تبدیل کردی ؟ ” انقدر خاموش روشن میشه که یادت میاد و دوباره تمام روز تو فکر اتفاق دیشبی …
[پاسخ به این نظر]
iekam vaght mikhad ta dobare ok beshi
[پاسخ به این نظر]
یهو به جای خط آخر می گفتی:رونیکا جان کامنت نذار لطفاَ
[پاسخ به این نظر]
می فهمم دخترک… ولی خوب میشی زود… خوشبختانه یه نعمتی وجودداره به نام گذر زمان… همه به گمونم گاهی از این حالا بهشون دست میده… امیدوارم زود خوبی شی
[پاسخ به این نظر]
پرستو جان سلام
و آن نیز بگذرد!! پس بیخود خودت را ناراحت گذشتهها نکن
[پاسخ به این نظر]
پرستو جان سلام
و آن نیز بگذرد!! پس بیخود خودت را ناراحت گذشتهها نکن
[پاسخ به این نظر]
[پاسخ به این نظر]
… خود کرده را تدبیر … نیست …
[پاسخ به این نظر]
فقط می تونم بگم

[پاسخ به این نظر]
سلام گلم خوبی؟
چرا شوخی نکنیم
تو که سورن رو خوب میشناسی
میدونی من اگه چرت و پرت نگم میمیرم
باشه برای اینکه ناراحتت نکنم بدون شوخی میرم
ولی یه چیزی بگم
Jegarat ra bekhoram

همون جیگرتو برم هست
[پاسخ به این نظر]
چقدر من خنگم
ببخشید 
همه اینجا غمگین بودن اونوقت من چرت و پرت گفتم
[پاسخ به این نظر]
با عرض سلام خدمت دوست عزیزم…
بی سر و صدا اومدم بی سر و صدا هم میرم
دلم تا سر حد مرگ گرفته میخوام فریاد بزنم…
عزیزم آپ کردم…
بیا پیشم خوشحال میشم….
شاد باشی….
[پاسخ به این نظر]
پرستو جون از این حالت ها رو هممون تجربه اش کردیم و خواهیم کرد
اینکه یه اتفاقی میاد توی ذهن آدم ممکنه که دست خودمون نباشه اما مرور لحظه به لحظه اش دست خودمونه
کاملا میفهمم چی میگی اونقدر که با خوندن پستت یه سری از همون به قول تو خریتهام ! اومد تو ذهنم

سعی کن تو همچین وضعیتی خودت رو مشغول به کاری کنی که ذهنت به دنبال مرور لحظه ها نره
راستی این عکس جریانش چیه ؟
ببخشید اگه فضولی کردما
آخه یه چیزی توی این عکس هست که یه حس خاصی دارم بهش
[پاسخ به این نظر]
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هروز سلام پرسش وخنده
هرروز قرار روزآینده
عمر آینه ی بهشت اما …آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
[پاسخ به این نظر]
بعضی وقتها آدم وقتی یه طرح کلی واسه خودش داره و برخلاف اون عمل میکنه خیلی کفری میشه به قول عصار … گاهی هم آنان که از عقل دم می زنند در مسیر هوشیاری خود مست می روند
[پاسخ به این نظر]
راجع به عکس توضیح بده لطفا……..
(( خودت نوشتی شوخی ممنوع))
[پاسخ به این نظر]
آخی پرستو جونم
من که نفهمیدم چی شده
ولی درکت می کنم
این وضعیت خیلی بده
[پاسخ به این نظر]
ها ها پسر چی دخترا یا دماغشونو عمل کنن خوشگل شن یا زیبایی پلاستیک







ولی پسرا خدادادی خوشگلن
[پاسخ به این نظر]