پرستووو

پایان ترم چهارم

تیر۱۷

 

هه … عجب روزی بود امروز … با همه سختی و تلخی ش حالا که تموم شده انگار شیرین شده …امروز امتحان کارگاه ماشین داشتم  ( ماشین آلات کشاورزی ) با اینکه هم  کلاس تئوری ش رو دوست داشتم هم کارگاهش رو ولی با توضیحاتی که ترم بالایی ها داده بودن معلوم بود که قراره امروز امتحان سختی باشه… قرار بود ما ساعت ۸ بریم دانشگاه و تا ۱۰ با دستگاه ها کار کنیم و اگه سوالی داریم بپرسیم بعد ساعت ۱۰ خود استاد باد و امتحان بگیره … خب  ماشین های کشاورزی موقع روشن بودن که نمیتونن تو محیط بسته باشن کهما تمام این مدت رو تو آفتاب بودیم ! تازه بعدش استاد گفت تعداد زیاده  یه عده برین عصری بیاین!! ( دستت دردنکنه دیگه ) … ازونجایی که من و چند تا از دوستام از همه مظلوم تر بودیم رفتیمکه اون موقع  ساعت شده بود ۱۱ … رفتیم سلف ناهار خوردیم … تازه شده بود ۱۱:۲۰  !! درنتیجه دوباره رفتیم سمت کارگاه … تو اون ساعت از روز تونستیم یه سایه بسسسسسسسسیار بسسسسسسسیار باریک پیدا کنیم و بشینیم … تازه فهمیدیم این ادوات کشاورزی میتونن نقش صندلی رو هم بازی کنن ! ( بگو چرا این کشاورزا که کنار جاده ها میبینیم چرا انقدر آدم سوار میکنن!!!!)…مثلا داشتیم درسها رو تکرار میکردیم که یه کامیون گنده اومد و در فاصله ی ۲ متری ما تیر آهن خالی کرد… یه دور تیر آهنا رو خالی کردن  بعد یه دور مرتبشون کردن!! جالبه ها  اصلا اون قسمت از دانشگاه که ساخت و سازی نبود که!…دقیقا موقع پرتاب تیر آهنا یکی میگفت بچه ها گوش گوش همه گوشاونو میگرفتن … تازه من فهمیدم چقدر دستها و گوشها به کار هم میان!!! …    … بالاخره آقای استاد بعد از ناهار  یعنی ساعت ۱.۵ از ما امتحان گرفتن … و خوشبختانه به خیر گذشت … فردا هم آخرین پس لرزه … یعنی آزمایشگاه ژنتیک … و…

 پایان ترم چهارم .

 

پ ن : شرمنده چند وقتیه درست و حسابی وقت کامنت گذاشتن ندارم …ولی اگه این بلاگرد این کنار هر روز بالا بیاد و ف ی ل ت ر نباشه همه وبلاگهای به روز شده رو میخونم .

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه
۱۴ نظر برای

”پایان ترم چهارم“

  1. در روز تیر ۱۷م, ۱۳۸۶ و زمان ۱۰:۳۵ بعد از ظهر مسعود گفته:

    سلام
    خوبین .وبلاگ قشنگی دارین
    امیدوارم بهتر هم بشه
    یک پیشنهاد دارم اینکه تو وبلاگت یه اهنگ خوب بزارین
    من در کلبه ی فقیرانه ی خودم منتظرتم
    عزیز نظر یادت نره
    بای تا های

    [پاسخ به این نظر]

  2. در روز تیر ۱۷م, ۱۳۸۶ و زمان ۱۰:۵۲ بعد از ظهر ایلیا گفته:

    سلام ترم پنجمی ! منم شدم ترم سومی !
    البته چه ترمی چه کشکی . الان که وسط اقیانوسیم !
    .

    [پاسخ به این نظر]

  3. در روز تیر ۱۷م, ۱۳۸۶ و زمان ۱۱:۱۴ بعد از ظهر پرهام گفته:

    این گوش و دست خیلی خوب بود سعی می کتم تو زندگیم به کار ببرمش
    به سلامتی ترم چهارم هم تموم شده، چند ترم دارین؟!

    [پاسخ به این نظر]

  4. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۴:۵۹ قبل از ظهر پرستوووو گفته:

    به پرهام : اگه خوب پاس بشه و همه چی خوب پیش بره ۸ ترم.

    [پاسخ به این نظر]

  5. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۸:۰۶ قبل از ظهر آرزو مامان آرش وروجک گفته:

    خسته نباشی خانم گل

    [پاسخ به این نظر]

  6. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۹:۰۹ قبل از ظهر .·´¯`·«(SoReNa)»·´¯`·. گفته:

    وووییی من از صدای خالی کردن تیر آهن و این چیزا خیلی چندشم میشه. وقتی میخورن بهم صدای بدی میدن

    موفق باشی پرستویی. به سلامتی این ترم هم گذشت

    [پاسخ به این نظر]

  7. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۹:۵۵ قبل از ظهر لیلی مامان یونا گفته:

    سلام عزیزم به سلامتی.انشالله فارغ التحصیلی و بعدش درجات بعدی…

    [پاسخ به این نظر]

  8. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۱۱:۰۷ قبل از ظهر رویا ( مامان ایلیا ) گفته:

    به سلامتی ….

    [پاسخ به این نظر]

  9. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۳:۴۶ بعد از ظهر مامان دیبا و پرند گفته:

    سلام دوستم
    خسته نباشی . نیمی از راه را طی کرد فقط ۴ ترم دیگه مونده . همیشه موفق باشی

    [پاسخ به این نظر]

  10. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۷:۰۷ بعد از ظهر کلیک کن گفته:

    سلام
    وبلاگم رو بالا خره بعد از چند ماه دوری از نت آپ شد خوشحال میشم سر بزنی نظر بدی عیبی داره بگی
    راستی جمعه کنکور دارم برام دعا کن

    [پاسخ به این نظر]

  11. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۱۰:۰۸ بعد از ظهر مهدی گفته:

    موفق باشی.به وبلاگ منم سر بزن

    [پاسخ به این نظر]

  12. در روز تیر ۱۸م, ۱۳۸۶ و زمان ۱۰:۴۴ بعد از ظهر ندا گفته:

    خدا قوت آبجی

    [پاسخ به این نظر]

  13. در روز تیر ۱۹م, ۱۳۸۶ و زمان ۷:۲۵ قبل از ظهر پیروز گفته:

    … میام … بزودی …

    [پاسخ به این نظر]

  14. در روز تیر ۱۹م, ۱۳۸۶ و زمان ۱:۵۲ بعد از ظهر مامان دیبا و پرند گفته:

    سلام دوستم
    میدونی من وسط روزها میرم مهد تا به پرند سر بزنم. دیبا که منو می بینه بی قراری میکنه و می خواهد که با من بیاد خونه . در حالیکه من باید برگردم شرکت . با روانشناس که صحبت کردم گفت سعی کن دیبا تو رو نبینه چون کل سیستم و نظم زندگیش به هم می خوره . واسه همین چراغ خاموش میرم. موفق باشی

    [پاسخ به این نظر]

ایمیل منتشر نمی شود

نمونه وب سایت

نظر شما: