پرستووو

وقتی پرستووو کوچک بود …

بهمن۲۴

به لطف عمو هوشنگ عزیز بازی عکس بچگی دوباره راه افتاده . با اینکه قبلا از بچگی هام عکس گذاشتم ولی نمیشه روی حدیثه گل و علیهای عزیز رو زمین انداخت ( حالا از شما چه پنهون خودمم بدم نمیاد بازم عکس بچگی هام رو بذارم :دی) پس دوباره تو این بازی که قوانین سفت و سختی هم داره شرکت میکنم :) .

قوانین بازی :

- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه

**خب من میخوام رکورد تعداد عکس در یک بازی رو بزنم :) )

( البته یه تعداد از عکسها تکراری هستند دیگه ببخشید )

این عکس پشتش تاریخی یادداشت نشده ولی حدس من تابستان ۶۶ هستش . یعنی یه چیزی حدود ۸-۹ ماهگی … و اینطور که میگن گریه هم نکردم فقط اشک ریختم :) ) خب ترسیده بودم .

این عکس هم احتمالا همون زمان بوده :)

پیش از یک سالگی وقتی هنوز نمیتونستم بشینم :) ) شدت سبزه بودن رو دارین دیگه :دی

این عکس رو حدس میزنم آذر ماه ۶۷ گرفته شده باشه … یعنی دوسالگی … همون طور که دقت دارین من از همون زمان به تحقیق و بررسی در زمینه کشاورزی مشغول بودم و اینجا بر روی نحوه کاشت پرتقال بر روی تپه تحقیق میکردم . :دی

این عکس هم به تقلید از حدیثه جون ( اولین عکس پرسنلی من) ۶ سالگی و متاسفانه عکس تقریبا داره از بین میره.

من از همان کودکی علاقه عجیبی به نوزادان داشتم ( ۶ سالگی )

به هر حال آدمها گاهی احساس خوشتیپی شان میزند بالا  :) ) ( 8 سالگی )

خب طبق رسم هر بازی وبلاگی باید تعدادی از دوستان رو هم دعوت کنم :

حکیمه( شرکت کرد ) – ساقی (شرکت کرد ) - دوره گرد(شرکت کرد )

سهیلیلدانیلوفرمحدثه 

پریساسروینسانی

هلیا ( شرکت کرد ) -پرهام - علیرضا (شرکت کرد )

و همه کسایی که این پست رو میبینن :) .

(دیگه نمیخوام و دوست ندارم و عکس ندارم و اسکنر ندارم و حال ندارم و این حرفا نداریم ها … زود ، تند ، سریع همه بازی میکنید :دی )

پ ن : مراحل مختلف این پست ( از بیرون آوردن عکسها از آلبوم تا فرستادنش تو این صفحه و بالا اومدنش ) یه ۳-۲ ساعتی فکر کنم طول کشید . :)

پ ن : فردا کنکور ارشد دارم .

ارسال شده با موضوع خاطرات، عكس‌
۳۳ نظر برای

”وقتی پرستووو کوچک بود …“

  1. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۱:۱۲ قبل از ظهر حدیثه گفته:

    عکس پرسنلیتیم پرستووووووووووو اوخی :-* ناززززززززززززززی! بده روتوشش کنن درست شه. حیف هاااااااااااااا


    پاسخ :
    :) ) … مرسی حدیثه جونم … حتما ایم کار رو میکنم :) .

    [پاسخ به این نظر]

  2. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۲:۴۳ بعد از ظهر علیرضا گفته:

    عکس دومی خیلی گوگولیه :) )
    چه روش جالبی برای کشت پرتقال به کار بردی ها =)) چه حالا با دقتم داره نگاهش میکنه منتظره درختش در بیاد :) ))))
    عکس پرسنلیه هم که هیچ فرقی با عکس خاله حدیث نداره :دی


    پاسخ :
    ممنون لطف داری علیرضا :)
    به هر حال من از همان ابتدا در کار هام جدیت زیادی داشتم البته آن پروژه به دلیل کمبود اطلاعات آکادمیک با شکست مواجه شد.:دی

    [پاسخ به این نظر]

  3. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۲:۳۸ بعد از ظهر حکیمه گفته:

    سلام پرستو جان
    چه عکسای خوشگلی عاشقه اون عکس اولیه شدم . خیلییییییی بانمکه . از عکسات خوشم اومد . جالب بودن . اونی که نی نی تو بغلته هم جالبه . پس از همون کودکی عاشقه نی نی ها بودی آره ؟
    ای ول منم دعوتم . یعنی منم باااااااااازی . خوش به حالت از بچگیهات کلی عکس داری . من الان بدو بدو میرم عکسایی که دارم رو آماده کنم و بزارم وبلاگم .

    قربانت


    پاسخ :
    مرسی حکیمه جون … زود باش شرکت کن :*

    [پاسخ به این نظر]

  4. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۳:۰۵ بعد از ظهر سهیل گفته:

    چقد سخته بازیش شبیه این بازی فکریاست که من بلد نیستم :دی


    پاسخ :
    زود باش بازی کن حرف نباشه :) ))

    [پاسخ به این نظر]

  5. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۴:۰۱ بعد از ظهر پرهام گفته:

    خیلی بامزه بود! بالاخره توسنتی رو تپه پرتغال بکاری؟

    من از آلبوم عکس فراریم من را عفو کنید!


    پاسخ :
    پرهام جون عفو در کار نیست خاله ما اعدام میکنیم :-”

    [پاسخ به این نظر]

  6. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۴:۰۴ بعد از ظهر لیلی مامان یونا گفته:

    سلام پرستوجون ناااازی چه مامانی بودی
    انشالله که کنکورت عالی بشه و قبول شی


    پاسخ :
    ممنونم لیلی جون :*

    [پاسخ به این نظر]

  7. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۵:۴۹ بعد از ظهر افسانه گفته:

    واااااااااااااااااای پرستو رو نگاه
    چه بامزه بودیااااااااااا


    پاسخ :
    کجایی تو افسانه ؟؟؟؟

    [پاسخ به این نظر]

  8. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۶:۴۹ بعد از ظهر سروین گفته:

    آخی چقدر با نمک بودند
    راستی چه جوری تونستی نوزاد بغلت بگیری من خیلی از نوزاد میترسم
    بازی هم چشم انجام می دم


    پاسخ :
    اتفاقا اینقدر گریه کردم تا نوزاد رو دادن بغلم :) )
    آفرین و ممنون که بازی میکنی :)

    [پاسخ به این نظر]

  9. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۷:۰۶ بعد از ظهر هلیا گفته:

    وایییییییییییییییییییییییییییییییییییی تو چقددددددددددددررررر بامزه بودی و من خبر نداشتممخصوصا عکس اولی وحشت از سر و روت فوران کرده الاااااااهیییییییی
    جدیتت تو پرتقال کاری من و کشته
    راستشو بگو اون دسته گل و از کی گرفتی ها ها ها؟؟؟


    پاسخ :
    راست میگی ها من برم تحقیق کنم ببینم کی بوده که به من دسته گل داده بوده حد ۲۱ سال پیش :) ))

    [پاسخ به این نظر]

  10. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۷:۰۷ بعد از ظهر عمو هوشنگ گفته:

    سلام بر آبجی پرستوی گل
    ما تقریبا بار اول میشه میایم اینجا، ببخشید
    بسیار خوشحالیم که شما هم دوباره افتخار دادید، بسیار از درخت-تپه پرتغال تون لذت بردیم، ممنون برای شرکت تو بازی
    خوشتیپ بودینا … میگم الانم هستین ( اسمایلی آخر هفته خدمت میرسیم برای غلامی )
    کنکور رو ایشالا قبول میشی … قول میدم


    پاسخ :
    ممنونم عمو هوشنگ عزیز …
    اتفاقا همون روز قبل از دعوت حدیثه برای اولین بار به وبلاگ شما اومدم :)

    [پاسخ به این نظر]

  11. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۷:۰۸ بعد از ظهر هلیا گفته:

    مرسی از دعوتت من اولا بسیااااااااااااااااااار تنبل میباشم دوما یه مشکلی دارم توی عکس گذاشتن اگه نخندی بهت میگماخه سایز عکام تمام صفحه س بعدش من بلد نیستم کوچیکش کنم و سایز عکسای تو بشه خوب من چیکاره بیدم؟


    پاسخ :
    از تو برنامه ای که برای ادیت عکسات استفاده میکنی از تب ادیت ، ایمیج سایز رو انتخاب کن … بعد عددش رو کم کن :)

    [پاسخ به این نظر]

  12. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۷:۱۰ بعد از ظهر هلیا گفته:

    تو میتونی ارشدو له کنی موفق باشیارشد دادن من بسیااار جالب بود شرحش و تو پست بعدی مینویسم


    پاسخ :
    ممنونم :) … فکر میکنی منی که اصلا نخوندم هم قابلیت له کردنش رو دارم ؟ :) )

    [پاسخ به این نظر]

  13. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۷:۱۸ بعد از ظهر اسیر دل گفته:

    من هم سعی می کنم تو این بازی در روزهای آتی شرکت کنم.
    بازی بسی جالبی هست
    راستی پرستو جان تو در نقش یکی از اساتید محترم هستی.میدونی نو * نا حل * می کیه؟دختر رئیس دانشگاه آزاد مشهد
    فکرشو می کردی که تو یه روزی این نقش رو ایفا بکنی؟


    پاسخ :
    زود باش بازی کن :*
    نه خب اصلا فکرشم نمیکردم :) ))

    [پاسخ به این نظر]

  14. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۰:۰۳ بعد از ظهر علیرضا گفته:

    عجب
    چشم !
    باشه !
    شرکت می کنم!


    پاسخ :
    ممنون :)

    [پاسخ به این نظر]

  15. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۰:۳۸ بعد از ظهر سانی گفته:

    خیلی با مزه بود همه عکس ها


    پاسخ :
    ممنونم سانی جون :* لطف دارین شما

    [پاسخ به این نظر]

  16. در روز بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۱:۱۸ بعد از ظهر حکیمه گفته:

    سرعته بازی کردنمو داشتی زود و جنگی بازی رو انجام دادم
    امیدوارم در کنکور ارشد که فردا داری موفق باشی دوست جون

    قربانت


    پاسخ :
    ممنون ممنون حکیمه جونم :* :*

    [پاسخ به این نظر]

  17. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱:۱۷ قبل از ظهر پرنیان گفته:

    سلام
    عکس های جالبی بود. ناز بودین بسی. من شما را با اون پرستو جون ۱۲ ساله اشتباه گرفتم. شاخ درآوردم وقتی دیدم نوشتین فردا ارشد دارم
    از آشنایی باهات خوشحالم.
    راستی میشه بدونم با چه سایتی عکس هات را لود کردی؟ من هیچ رقمه نمی تونم لودشون کنم.
    ممنون
    بای


    پاسخ :
    کدوم پرستوی ۱۲ ساله ؟
    من عکسام رو توی پرشین گیگ میذارم :)

    [پاسخ به این نظر]

  18. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱:۲۴ قبل از ظهر امین (تنهایی خیلی سخته) گفته:

    سلام.
    عکسات خیلی با نمکن.
    راستی چرا پرتغالو می خواستی رو یه تپه بکاری؟


    پاسخ :
    موضوع تحقیق اون زمانم بوده دیگه :دی حالا شما زیاد گیر نده دیگه :) )

    [پاسخ به این نظر]

  19. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۰:۳۳ قبل از ظهر دوره‌گرد گفته:

    وای مردم از توضیح عکس آخر.
    ماشالله ناز بودی پرستو
    چشم. به زودی اجابت می‌شود.



    زود باش شرکت کن :) :*

    [پاسخ به این نظر]

  20. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۰:۳۷ قبل از ظهر دوره‌گرد گفته:

    راستی ایشالله برای ارشد هم موفق باشی دوست من


    پاسخ :
    ممنونم دوست جون :*

    [پاسخ به این نظر]

  21. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۰:۳۹ قبل از ظهر دوره‌گرد گفته:

    و یه سوال! اون نوزادی که توی بغلت‌ه، خواهر یا برادرت‌ه؟ حس کردم اون‌جا بیمارستان‌ه


    پاسخ :
    بله اونجا بیمارستانه ولی نوزاد پسر دوست مامانمه … الان دبیرستانیه :)

    [پاسخ به این نظر]

  22. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۱:۴۹ قبل از ظهر arvin گفته:

    چقدر ترسناک بودی


    پاسخ :
    اینطور فکر میکنی ؟

    [پاسخ به این نظر]

  23. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱:۲۸ بعد از ظهر ایلیا گفته:

    آخی شومبوسگومبولی !
    .
    چه بازی جالب انگیز ناکی .
    حالا من اسکنر از کجا بیارم ؟


    پاسخ :
    سر کوچه :دی

    [پاسخ به این نظر]

  24. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۲:۵۴ بعد از ظهر نیلوفر گفته:

    واای مرسی از دعوتت پرستو جون ولی من امروز دارم می رم شمال بعد اصلا نمی تونم عکسامو ببرم اسکن کنمو … ولی سعی می کنم دفه ی دیگه که اومدم تهران یادم باشه که حتما بازیتو انجام بدم !! ولی چقدر کوچولو بودی ناز بودی پس از اینجا میشه نتیجه گرفت الانم خیلی خوشگلی


    پاسخ :
    آی آی بهمونه نداریما :دی
    باشه هر وقت تونستی بازی کن :*

    [پاسخ به این نظر]

  25. در روز بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۴:۴۱ بعد از ظهر ساقی گفته:

    سلام.. ووووووووی چه ناناسی بودیییییییییی

    منم بالاخره تو بازی شرکت کردم پرستو

    بیا ببین:

    http://saghee.wordpress.com/2009/02/13/when-saghee-was-little/


    پاسخ :
    مرسی مرسی … اومـــــــــــــــــــدم

    [پاسخ به این نظر]

  26. در روز بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷ و زمان ۱:۲۴ بعد از ظهر رویا ( مامان ایلیا ) گفته:

    واااااااااای چه جیگری بودیا !


    منم میخوام تو مسابقه شرکت کنم .
    حالا این مسابقه برنده هم داره ؟


    پاسخ :
    وای وای ممنون میشم
    البته مسابقه که نیست :) بازیه … برای اینکه همدیگه ببینیم :)

    [پاسخ به این نظر]

  27. در روز بهمن ۲۷م, ۱۳۸۷ و زمان ۱:۵۱ بعد از ظهر مامان دیبا و پرند گفته:

    سلام دوستم
    یه چندتا از اون عکسهای دوران راهنمایی هم میگذاشتی چون معمولا توی اون عکسها دوز خوشتیپی خیلی بالاست. مشخصه همه عکسها هم گیره های اجق وجق- دماغ گنده و صورتهای پر از جوش و ژستهای آبدوغ خیاری


    پاسخ :
    وای وای دیگه اگه میذاشتم فکر کنم هیچ کس نمیومد وبلاگم :) )))

    [پاسخ به این نظر]

  28. در روز بهمن ۳۰م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۰:۴۰ بعد از ظهر آرش گفته:

    سلام.. به نظرم توی عکس اولی خیلی معذبی

    عکس سومیت به نظرم خیلی شیکه ولی از همه جالبناک تر همون اولیه . منم همین امروز توی این بازی شرکت کردم. خوشحال می شم سر بزنی.

    [پاسخ به این نظر]

  29. در روز بهمن ۳۰م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۱:۱۶ بعد از ظهر علیرضا گفته:

    ما نیز در بازی شرکت کردیم


    پاسخ :
    اومدم اومدم :)

    [پاسخ به این نظر]

  30. در روز اسفند ۵م, ۱۳۸۷ و زمان ۱۱:۴۴ قبل از ظهر امیرعلی گفته:

    حیف شد ، من فک کردم تونستم رکورد بشکونم …. ولی باز این پرستووو نمیدونم از کجا ییهو اومد :دی

    منم ۷ تا عکس گذاشتم ، اسمایلی زبون درازی

    [پاسخ به این نظر]

  31. در روز فروردین ۲۸م, ۱۳۸۸ و زمان ۸:۰۸ بعد از ظهر محدثه گفته:

    منم تو این بازی دعوت بودم D:

    تازه دیدم …

    [پاسخ به این نظر]

  32. در روز مرداد ۶م, ۱۳۸۸ و زمان ۱۰:۴۵ قبل از ظهر شاهرخ گفته:

    خیلی جالب بود. گرچه خیلی دیره و حتما هم قبلا توی وبلاگ امیرپاسا دیدی، این هم عکسی از من و لباسم و همون لباس که به تن امیرپارسا است. :wink:

    [پاسخ به این نظر]

  33. در روز مرداد ۶م, ۱۳۸۸ و زمان ۱۰:۵۰ قبل از ظهر پرستو گفته:

    سلام … جالب بود برام که این پست رو پیدا کردین :) …برای خودم هم تجدید خاطره شد … بله بله عکس شما و امیر پارسا رو هم اتفاقا یادمه ^_^

    [پاسخ به این نظر]

ایمیل منتشر نمی شود

نمونه وب سایت

نظر شما: