پرستووو

تلفن قلکی مدرسه

مرداد۱۰

اون موقع ها که راهنمایی بودم ، تو مدرسه خیلی احتیاج به تلفن خودش رو نشون میداد . نه فقط برای من ها ، کلا همه بچه ها ؛ یه بساطی شده بود که هی بچه ها داشتن از این و اون اجازه میگرفتن که برن از تلفن تو دفتر به یه جایی زنگ بزنن . خب این مسئله زیاد طول نکشید . چون مدیران مدرسه یه فکر جدید کردن و اونم این بود که تلفن رو بیارن بذارن تو سالن  ، تقریبا نزدیکهای راه پله . آقا گفتم پله ! یه بار ازون پله ها افتادم ، یعنی نیوفتادما ؛ لیز خوردم ،همه راه رو ، روی دو زانو و بدون به هم خوردن تعادل اومدم پایین  :))  تازه آخرشم سریع پاشدم فرار کردم چون در حین لیز خوردن از پله ها از معلم دینی مون سبقت گرفته بودم ، به هر صورت تو اون سن به نظرم خیلی ضایع بود اینطوری از معلم دینیم سبقت گرفتن ! :) )  – خلاصه این تلفنه رو نمیشد رو زمین بذارن که ! یکی از قراضه ترین صندلی های توی دفتر رو آورده بودن و تلفن رو گذاشته بودن روش. حالا مثلا فکر نکنین چه لطفی کرده بودنا ! این تلفنه یه مقدار عصبی بود ، یعنی باید انگشتت رو ، روی اون عددی که دور دایره بود و میبردی میرسوندی به اون سه گوشه بعد بدون اینکه انگشتت رو برمیداشتی دوباره میاوردی اون عدده رو سرجاش ، وگرنه خودش خیلی خشن برمیگشت سرجاش و شماره نمیگرفت. این در حالی بود که اون زمان تو دفتر ، تلفن بی سیم هم داشتن … چند تا اونم ! بعد تازه یه چیز جالبی هم که داشت همون دکمه هه بود که بعد از برقراری تماس باید میزدی تا سکه ای که اولش انداخته بودی بیوفته و صدات بره ؛ سکه ۲۵ تومنی بود فکر کنم. خب اگه نمیزدی اون طرف  هی الو الو میکردن و تو هم این طرف الو الو میکردی و هیچی به هیچی. بعد بعضی وقتا میشد بعضی های گیج بازی در میاوردن و زودتر دکمه هه رو میزدن و اون طرف مثلا اشغال میزد ، اینجا بود که خیلی ها انزجار شون رو نسبت به تلفن قلکی ابراز میکردن :) )  بعضی وقتام بعضی ها برای خوشمزه بازی وقتی میدیدن اشغال بوده برات دکمه هه رو میزدن و هر هر میخندیدن . :| البته همیشه از ما بهترونی بودن که بهشون اجازه میدادن از تلفنهای توی دفتر استفاده کنن.

ارسال شده با موضوع خاطرات
۲۹ نظر برای

”تلفن قلکی مدرسه“

  1. در روز مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ و زمان ۵:۵۲ بعد از ظهر هلیا گفته:

    چه باحال : )) بابا خیلی مرام به خرج دادن بهتون همین تلفن قلکی قراضه و هم دادن مدرسه ما اگه بود مدیرمون حتما می گفت چه غلطا مثلا می خواید به کی زنگ بزنید هر روز هر روز ها ها ها؟؟؟ : )))))))))) وای تیکه سبقت گرفتن از معلم دینی خیلیییییییییی جالب بود فک کن : )))))))) می گم الان مشکلی با زانوهات نداری؟ هعیییی جوونی کجایی که یادت بخیر ! :دی

    [پاسخ به این نظر]

    پرستو Reply:

    نه اینقدر با زانو خوردم زمین دیگه زانوها آهنی شده :D وقتی بلند شدم فقط و فقط شرمنده بودم تو اون لحظه :) )

    [پاسخ به این نظر]

  2. در روز مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ و زمان ۶:۵۸ بعد از ظهر محمّد گفته:

    از گذاشتن تلفن کنار پله ها چه منظوری داشتن؟ که بچه ها حرفای خاص با آدم های خاص نزنن؟ و نزدیک جایی باشه که رفت و آمد توش زیاده؟
    ماشالا به سبقت گرفتن! و البته جالبیِ قضیه اینه که بعد از اون همه پله، تونستی پاشی و حتی بدویی!!! خدا رحم کرده واقعاً!
    این اسم رو هم که خوندم، عالی بود! اسم رو خودتون انتخاب کردین؟ عااااااالی بود!

    [پاسخ به این نظر]

    پرستو Reply:

    نه نزدیک پله ها نبود ، اینطوری گفتم که خاطره پله رو هم بزنم تنگش ;) با پله ها فاصله داشت ، ولی خب کلا سالن مدرسه یه جای پر رفت و آمد هست .
    پله ها سنگ مر مر بود و کاملا صیغلی ، وقتی بلند شدم فقط و فقط شرمنده بودم تو اون لحظه :) )

    [پاسخ به این نظر]

  3. در روز مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ و زمان ۱۰:۲۱ قبل از ظهر هورمهر گفته:

    اینو گفتی یادم افتاد که دبیرستان ما هم به همین دلایل تلفن کارتی گذاشته بود، که البته نصف بیشتر سال خراب بود!!!
    یادش بخیییییییییییییر!!!
    رفتم به دوران مدرسههههههههههههههههه! انگار خیلی وقت پیش بود!

    [پاسخ به این نظر]

  4. در روز مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ و زمان ۱:۴۷ بعد از ظهر مامان دیبا و پرند گفته:

    سلام دوستم
    فکر کنم وقتی این چیزها رو برای بچه ها تعریف کنند حس می کنند ما توی عصر حجر زندگی می کردیم.

    [پاسخ به این نظر]

  5. در روز مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ و زمان ۹:۲۳ قبل از ظهر آرزو گفته:

    سلام پرستو جون مدرسه ما همون تلفن قلکی اش رو هم نداشت!

    [پاسخ به این نظر]

  6. در روز مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ و زمان ۷:۰۷ بعد از ظهر باران گفته:

    حالا این که خوبه،مدرسه ما اصن اجازه زنگ زدن نمیداد و نمیده، فکر نکنی سال ۶۰ بوده ها، من ۳ سال پیش راهنمایی رو تموم کردم.

    [پاسخ به این نظر]

    پرستو Reply:

    چرا آخه ؟

    [پاسخ به این نظر]

  7. در روز مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ و زمان ۹:۳۹ بعد از ظهر امیرپارسا گفته:

    سلام. شما خوبین؟
    من هم از این تلفنا دیده بودم . اما دیگه فکر کنم همه موبایل دارن یا با تلفن کارتی زنگ میزنن

    [پاسخ به این نظر]

  8. در روز مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ و زمان ۱۲:۰۴ قبل از ظهر یه مامان(مریم) گفته:

    گفتی تلفن قلکی و من رو یاد خاطرات انداختی خانومی

    [پاسخ به این نظر]

  9. در روز مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ و زمان ۷:۱۸ قبل از ظهر مامان محمد ابراهیم گفته:

    سلام پرستووو جونم
    چقدر بهتون لطف کردن. از اون تلفنه عتیقه تر نبوده؟!!!
    من یه بار از پله های مدرسه مثل توپ قل خوردم اومدم پایین!

    [پاسخ به این نظر]

  10. در روز مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ و زمان ۸:۳۵ قبل از ظهر مامان نیوشا گفته:

    حالا چی شد یاد تلفن قلکی افتادی؟!!!

    [پاسخ به این نظر]

  11. در روز مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ و زمان ۴:۰۹ بعد از ظهر مامی آلینا گفته:

    پرستوجونم بروخداروشکرکن که خیلی خیلی مدرسه پیشرفته ای داشتین.ماراهنمایی که اصلاهیچ دبیرستان باهزارعجزوالتماس اجازه میدادن بری تودفترتلفن کنی که مثلامادرمن دارم می میرم بیامنوببر.اونم درصورتی که واقعاعزرائیل بالای سرت مشاهده میشدوالاکه یه لیوان آب قندمیدادن دستمون.

    [پاسخ به این نظر]

  12. در روز مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ و زمان ۸:۴۵ بعد از ظهر سنجاقک گفته:

    من هم یه قلک تلفنی داشتم

    [پاسخ به این نظر]

  13. در روز مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ و زمان ۴:۱۲ بعد از ظهر amir reza pedram گفته:

    متن باحالی بود

    [پاسخ به این نظر]

  14. در روز مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ و زمان ۵:۵۲ بعد از ظهر مامان اشکان گفته:

    چقدر از این تلفن قلکی متنفرم

    [پاسخ به این نظر]

  15. در روز مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ و زمان ۷:۱۵ بعد از ظهر مارال گفته:

    مدرسه ما تلفن که هیچی امکانات کمتر از این هم نمیگذاشت که مبادا خدای نکرده الام به خطر بیفته !

    [پاسخ به این نظر]

  16. در روز مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ و زمان ۷:۱۵ بعد از ظهر مارال گفته:

    منظورم اسلام به خطر بیفته بود !

    [پاسخ به این نظر]

  17. در روز مرداد ۱۴م, ۱۳۸۹ و زمان ۹:۴۸ بعد از ظهر melika گفته:

    salam….
    oon moghe webam amade nabood kamel ama alan kamel shode…. khosh hal misham biaid….
    madreseye ma ke nemizaran rahat zang bezanim… enghade sin-jin mikonan adamo ke asan pashimoon mishimmmmmmmm!

    [پاسخ به این نظر]

    پرستو Reply:

    بابا ملیکا جون مدرسه شما بردتون خارج ! کدوم مدرسه ای زمان ما میبرد خارج از استان اصلا ؟؟

    [پاسخ به این نظر]

  18. در روز مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ و زمان ۹:۱۷ قبل از ظهر امیر گفته:

    چه ساده و چه زیبــــــــــــــــــــــــــا
    خیلی خوشم اومد
    از این به بعد بیشتر اینجا سر میزنم ام وی ام سوار

    [پاسخ به این نظر]

  19. در روز مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ و زمان ۱۰:۵۷ قبل از ظهر پونه گفته:

    سلام چه جالب مدرسه ی ما از این چیزا نداشت که هیچ با کلاس پایینی ها هم اگه دوست میشدی میبردنمون دفتر که چه دلیل داره شما باهم دوست باشین.

    [پاسخ به این نظر]

    پرستو Reply:

    واآآآ!! چرااا ؟؟

    [پاسخ به این نظر]

  20. در روز مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹ و زمان ۱۱:۱۷ بعد از ظهر همدم گفته:

    چه عجب ما یه پست نسبتا طولانی از شما دیدیم !!!!!!
    جالب و خاطره انگیز بود

    [پاسخ به این نظر]

  21. در روز مرداد ۱۹م, ۱۳۸۹ و زمان ۲:۴۷ بعد از ظهر سها گفته:

    آره ما هم داشتیم دقیقا با همین شرایط … یادش بخیر :ی

    البته من پارتی داشتم و از اونایی بودم که از تو دفترم میتونستم زنگ بزنم اما تمام حال و خندش به همون تلفن قراضه ی بیرونی بود !!!‌:ی

    [پاسخ به این نظر]

  22. در روز مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹ و زمان ۵:۲۰ بعد از ظهر شیده گفته:

    آخ … گفتی ازما بهترون داغ دلم تازه شد!

    [پاسخ به این نظر]

  23. در روز مرداد ۲۱م, ۱۳۸۹ و زمان ۴:۴۱ بعد از ظهر افسانه گفته:

    سلااااااااااام
    بابا شما چقدر مرفه بی درد بودید که تو مدرسه از این چیزا داشتید ما که تو خونمون هم از این چیزا نبود !!!!

    [پاسخ به این نظر]

  24. در روز مرداد ۲۱م, ۱۳۸۹ و زمان ۴:۵۳ بعد از ظهر نگار گفته:

    سبقت از معلم دینی =))

    [پاسخ به این نظر]

ایمیل منتشر نمی شود

نمونه وب سایت

نظر شما: