در هفته ای که گذشت …
خب دیگه گویا وقتش شده که بنویسم …
**
یه شب همگی رفته بودیم پیتزا بخوریم. میز کناری ما یک خانواده ی ۳ نفری نشسته بودن
که یه پسر کوچیک داشتن که موهاش طلایی بود . من که اصلا ندیدمش تا اینکه پوریا گفت:
واااااااااااااااااای این پسره چقدر شبیه دیوید بکهام ه (در جریان علاقه ی پوریا به این شخصیت
هستین دیگه
) من گفتم : پوریا صداش کن شاید خودش باشه ها
ایجا پوریا فقط خندید
یهو دیدیم بابای پوریا(همسر دوست مامانم)میگن : دیوید …دیوید
ما: ![]()
![]()
حالا یهو بچه هه برگشت نگاه کرد!!! ما:
بابا دیوید![]()
یکم بعد مامان اون بچه هه گفت : پوریا مامان جان بخور دیگه
پوریا (البته پوریای خودمون) :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
**
یه چیزی که تو این مدت یک هفته خیلی پیش میومد دعوای پوریا و پریسا بود که خب کاملا طبیعی هم بود . اولش در بیشتر موارد به خاطر بازی با کامپیوتر
شروع میشد … با یه سری نواختن ها!!
و لغات کاملا بهداشتی
ادامه پیدا میکرد و یکم بعد به حالت قهر در میومد
… و با کنده شدن چند تا پوستر آقای بکهام !!
از دیوار توسط خود پوریا و انتقالشون به یک اتاق دیگه خاتمه پیدا میکرد
و هنوز به نیم ساعت نرسیده دوباره صلح میشد
و البته اون یکی دو باری که من تو دعواهاشون دخالت میکردم مدت قهر طولانی تر میشد
درنتیجه دیگه دخالت نکردم! اونام خیلی سریع آشتی میکردن!![]()
**
پ ن ۱: خاطره که زیاد بود ولی حوصله ی نوشتن کم … ولی در کل یک هفته ی فراموش نشدنی رو در یک خانواده ی دیگه با ۲ تا خواهر و برادر کوچیکتر … در یک خونه ی دیگه با یک سری قوانین دیگه پشت سر گذاشتم و ساید یه کم بزرگتر هم شدم…
پ ن ۲ : به وبلاگ پوریا سر میزنین دیگه![]()
…
من اومدم …
برگشتم خونه
.. . با یه کوله بار خاطره و تجربه![]()
بعدا تعریف میکنم…
کم کم …
دیگه کم کم دلم داره برای خونمون تنگ میشه![]()
دور از خانه!!
صبح ها سعی میکنم زود تر از این ۲ تا فینگیلی بیدار شم که همین نیم ساعت اینتر نت تنهایی رو هم از دست ندم
یه پسر ۱۳ ساله و یه دختر ۱۲ ساله که کلا کامپیوتر براشون یعنی بازی GTI از بس من گفتم G5 اینام دیگه نمیگن
GTI اینام میگنG5 …
گفتم به کسی سر نمیزنم ولی اینقدر همه تونو دوست دارم که نشد… اومدم و برای بیشتریا کامنت هم گذاشتم
یه چیز جالب اینکه من کلیپ شی نی لی رو از خونه نتونستم باز کنم ولی با سرعت کمتر اینجا باز شد
و تازه شعرش افتاده تو دهنم!! ای بچه ی بی دندون … نرو سراغ قندون …
آهان یادم رفت بگم که برای پسر ۱۳ ساله ی دوست مامانم که من الان خونه شونم اینترنت =سرچ کردن عکس
از کریستیانو رونالدو- بکهام – باشگاه رئال مادریده و بعد از همه اینا به روز کردن وبلاگش!! روزی ۴۰ بار میگه
بریم عکس بگیریم بذاریم تو وبلاگم منم میگم فقط روزی یک بار باید به روز بشی و … خلاصه کل کل و این حرفا
این وبلاگ رو همون شب که رسیدیم براش درست کردم درنتیجه بعضی جاها به اسم “پوریا” کامنت گذاشتم!!
روز مادر مبارک
