تیر۲۴
سلااااااااااااااااااااااااااااااام
من از دیشب به عنوان استراحت به خونه ی دوست مامانم اومدم
با خونه ی خودمون ۴ ساعت فاصله داره
…. دو تا بچه دارن
زیاد نمیتونم چیزی بنویسم
تا بازم بیام
از اینجا نمیتونم به کسی سر بزنم خیلی سرعت نت شون پایینه
تیر۱۵

… می رسم … قدم به قدم … لحظه به لحظه … ایستاده … آرام و آشنا … و با لبخندی بر لب … خانه قدیمی پدر بزرگ و مادر بزرگ … در طول سالها … دریافته ام … که دیگر … مرا می شناسد … دیگر مرا جزیی از خودش می داند … می شنوم … هنوز … صدای به هم خوردن در بزرگ هال را می شنوم … دری که … هر دقیقه … بار ها از آن گذشته ام … تا … همزمان … پیش همه باشم … با عزیز جان در آشپزخانه … با آقاجان در حیاط … با خاله در اتاق سرده … و با دایی در اتاق مطالعه … هنوز … هر روز … عکسهای قدیمی آویزان در اتاق پذیرایی را مرور می کنم … هنوز صدای شادی های خانه را … در میهمانی ها و جشن ها و عروسی ها می شنوم … هنوز خود را … بر روی تاب حیاط حس می کنم … و کودکانه فریاد می زنم … تندتر … تندتر … … هنوز … بوی پاسیو … پس از آب دادن … در مشامم … مانده ست … هنوز … هر روز … در ذهنم … بعدازظهر ها … حیاط را آب پاشی می کنیم … تا همه آرام آرام … از راه برسند … خاطره تحویل سال … همراه با همه آشنایان و دوستان …هنوز …خود را … در کنار عزیز جان … ایستاده در مقابل پنجره … در انتظار بازگشت آقاجان از مطب … می بینم … که شمردن … یاد می گیرم و … نام اتومبیل ها را یاد می دهم… بی تاب لحظه دیدن دوباره … پیچیدن اتومبیل آقاجان … به داخل میلان … می مانم و … می مانم … هنوز بی تاب … هر روز بی تاب تر … من همان پیروز چهار ساله ام …
پ ن : کامنت های شما دوستان باعث شد این پی نوشت رو اضافه کنم متن بالا خاطرات من نبود
من فقط میتونم تصویرشون رو تو ذهنم مجسم کنم اینا نوشته های برادرم بود از وبلاگ شاید وقتی دیگر…
پ ن در تاریخ ۸۵/۴/۱۶: نه اصلا انگار قرار نیست تابستون ما شروع بشه!!ما که هنوز تعطیل نشدیم
بله دیگه وقتی تو دانشگاه یه عده دارن کنکور میدن مارو راه نمیدن تو که بریم امتحان بدیم دیگه…
تازه خود استاده هم نیومد که بگه ما چه خاکی به سرمون کنیم… قرار شد فردا ساعت ۹ بریم که اگه خدا
بخواد آخرین امتحانو بدیم و بیایم.
تیر۱۳
جالبه ها … نه واقعا جالبه … امسالُ میگم … ما در کل خیلی کم پیش میومد که مهمون
داشته باشیم ولی امسال برای ما با مهمون شروع شد … و تا همین امروز افراد زیادی اومدن خونمون …
کسایی که شاید ۴-۵ سال یا بیشتر خونه ما نیومده بودن یا حتی همین امسال باهاشون آشنا شده بودیم
و اولین بار بود که میومدن و جالبه بگم که درست زمانهایی مهمون داشتیم که یا فرداش یا پس فرداش
من امتحان داشتم و این خودش باعث شده بود چندین بار با مامان دعوام بشه!! بعضی وقتا مثلا من میگفتم فردا
فلان امتحانو دارم مامانم به شوخی میگفت : پس من مهمون دعوت کنم؟؟
پ ن : البته من میدونم مهمون خیلی خوبه ها…
**
این پست اصلا به این معنی نیست که امتحانام تموم شده یعنی باید میشد ولی چون یکی از استادامون داره
دکترا میخونه نمیتونست امتحان ما رو سر جاش بگیره در نتیجه ما جمعه (۱۶ تیر) آخری رو میدیم و خلاص…
ولی کلا این ترم به خوبی ترم پیش نبود … هم درسا سخت تر و سنگین تر بودن هم اینکه همش جزوه هام
دست این و اون بود اصلا نمیتونستم روز به روز بخونم…تصمیمم اینه که دیگه از ترم بعد به کسی جزوه ندم
حالا ببینم میتونم؟… بعضیا که فکر میکنن من وظیفه مه که جزوه هام کامل باشه که بدم به اونا!!
پ ن : ایول بلاگفا بلاخره یه کاری کرد برای کامنتدونی ها(آیکن ها رو میگم)