پرستووو

مهر۵

 

 

من همونم که یه روزی بال و پر داشت

 

پ ن: تو این پست هیچ عکسی نیست .

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني | ۱۶ نظر »

کوچولوی کلاس اولی

شهریور۳۰

 

 

 

امروز شیرین کوچولوی من کلاس اولی شد…

قرار بود برم دم خونه شون و باهم بریم چون شک داشتم مدرسه شو بلد باشم

ولی وقتی ساعت ۸ رفتیم دیدیم رفتن! در نتیجه رفتیم همونجا که من حدس میزدم…

درست بود!!وقتی رسیدم اون جلو که شیرین نشسته بود هیچ کس عکس و فیلم نمیگرفت

منم بی تعارف هی به بچه ها میگفتم حالا بیاین اینجا عکس بگیریم …حالا برین اونجا وایستین و

خلاصه تازه مامان و باباها یادشون اومد باید عکس بگیرن یکی یکی دوربینا از تو کیفا در

اومد تا حدی که دیگه نمیتونستن جمعیت عکس و فیلم گیرنده رو کنترل کنن!!

مراسم همون قدر که زمان ما مزخرف بود مال اینام همون طوری بودشاید با غلظت مزخرفیت بیشتر!!

با این توضیح که این هفته یا هفته ی آینده هفته دفاع مقدسه! حالا این فسقلی های ۷ ساله چی میدونن

اصلا دفاع یعنی چی انقلاب چی بوده شاه کی بوده …۲ ساعت اینا رو براشون توضیح دادن!!

*

 

*

پ ن۱ : شیرین اومده پیش مامانش با اشاره به مقنعه ش میگه : مامان اینو در یارم؟؟ داره خفم میکنه!

پ ن ۲: از بس من پیش شیرین بودم و ازش عکس و فیلم میگرفتم و باهاش حرف میزدم یه

خانومه بهم گفت : ماشا… این بچه خودته؟؟  منو میگی :  

پ ن ۳ : یکی از استادامونم  اومده بود و به شدت از دخترش فیلم میگرفت .

پ ن ۴ : مامانش بهش گفته بود حتما باید ردیف اول بشینی . وقتی رفتین دیدیم رفته ردیف چهارم . مامانش به شدت عصبانی شده بود  میگفت: نگا ! رفته یه جای دنج پیدا کرده!؟

 

 

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني | ۱۵ نظر »

تموم شد …

شهریور۲۱

قبول شدم

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۱۸ نظر »

یه کم دیگه مونده …

شهریور۱۳

امروز آخرین جلسه ء تو شهری مو رفتم که خود آموزشگاه باید ازم امتحان میگرفت.۳جلسه ء اول تو شهری رو با یک آقا رفتم بعدش از روز چهارم یه خانومی اومد بدون اینکه من چیزی بگم. ولی خداییش خانومه بهتر یاد میداد ـــ بر عکس همه میگفتن با خانوم نگیری یه وقت!  که خوب یاد نمیده و همش از خونه زندگیش حرف میزنه  ـــ  خلاصه اینم قبول شدم و پس فردا صبح امتحان آیین نامه اصلیه و ظهرش هم امتحان اصلی تو شهریش … خدا کنه  همین دفعه ء اول قبول بشم…آها یه چیز دیگه امروز همون اول که سوار شدم خانوم ل ــ م (همونی که بهم آموزش میداد) گفت : خب پرستو خانوم امروزم خوب برو که که دیگه پدر برای دخترمون یه ماشین بخره  … 

** این برو نترس…گازشو بگیر گفتنش  منو کشته بود.در تمام این مدت ۸۰۰ بار این ۲ جمله رو گفت.

**انتخاب واحد هم کردم ولی تا تونستم اشتباه!!امیدوارم بتونم نوزدهم درستش کنم . اگرم نشه تو حذف و اضافه …

**راستی این آخرین باره که به روز شدنم رو تو مسنجر خبر میدم … همون هفته ای یه بار رو به روز میشم و تو بلاگرد اینجا  رو پینگ میکنم.

 

پ ن ۱۵/۶/۸۵:امروز فهمیدم که من تو گروه بعدی هستم  تا دوشنبه باید صبر کنم.
پ ن : وقتی تاریخ پی نوشت قبلی رو مینوشتم یادم اومد که امروز تولد نازنین ه .
………………..نازنین جون دوست گلم تولدت مبارک…………….

 

تو رو خدا عکسهای این پست یلدا رو از دست ندین.

 

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۲۳ نظر »