پرستووو

تولدی…

آذر۲۶

میدونم خیلی دیره ولی 

 <<  یلدا جون تولدت مبارک>>

اینم آدرس وبلاگ یلداکوچولو

 

اینم یلدا کوچولوی وبلاگستان

  چقدر رنگ لباست به اینجا میاد

 

پ ن : اینروزا توی یه گرداب بد شانسی ام … اینقدر بد شانسی آوردم این چند وقت که دیگه به بد

شانسی اعتقاد آوردم!!

پ ن : دارم آخرین روزهای ۱۹ سالگی رو میگذرونم … ۱۹ سال و ۱۱ ماه و۲۵ روز…

پ ن ۲۷-۹-۸۵: آهای کسی که اون بالا نشستی…آهای کسی که دیروز ساعت ۶ عصر یه انرژی اسااااسی بهم دادی…خیلی دوست دارم … خییییییییییلی…

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني | ۱۷ نظر »

شرح کشت و کشتار دیروز !!

آذر۲۰


خب گفتم میام میگم چی شد…

دیروز ساعت ۱۰ با دوستم رفتیم ساختمون آموزش.یه عالمه آدم بودن اونجا.یکی از ما پرسید با کی کار داریم گفتیم آقای …(معاوی آموزش).یه آقایی که ما نمیدونستیم خودش مدیر آموزشه بهمون گفت :همین الان رفتن جلسه برین یه دور بزنین بیاین مام گفتیم : ساعت ده و نیم کلاس داریم ۱۲ بیایم خوبه؟گفت: خوبه(دقیقا مثل منشی ها باهاش حرف زدیما!!اون طفلکی هم هیچی نگفت) خلاصه رفنیم و ۱۲ برگشتیم و بسط نشستیم اونجا چون آقای مدیر اموزش نبود یه آقای بود که منشیه اون بود!یه جوری باهامون حرف زد که گفتیم احتمالا v نمیتونیم بریم تو.بعد یهو آقای مدیر آموزش اومد ما رو که دید به منشیه گفت چرا ۱۲ اینا رو نفرستادی تو.منشیه :یکی تو هست(کلی ترسیده بودااا)مدیر آموزش : اومد بیرون اینا حتما برناااا کارشون مهمه وقتم گرفتن (اییییییییول)خلاصه رفتیم تو و همه ئ مشکلات رو از اول ترم شرح دادیم و یه جورایی با ریش سفیدی ! حل شد البته بعضی جاها کاملا حق رو به ما داد و کلی دلمون خنک شد و…همین دیگه

راستی ممنون از امیدواری دادنای دیروزتون

 

 پ ن مهم:

شرمنده ی همه ! ممنون از همه…  اینجا کابل برگردونه تایه مدت نمیتونم به کسی سر بزنم.

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۱۴ نظر »

خدا خودش به خیر کنه …

آذر۱۹

 

امروز دارم به شدت عصبانی میرم دانشگاه….دعا کنین مسئولین بخش آموزش زنده بمونن

برای منم دعا کنین.(در صورت موفقیت میام جریان رو تعریف میکنم)

پ ن : یادته وقتی میرفتیم کلاس خوشنویسی مینوشتیم:

آدمی را آدمیت لازم است.

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۱۸ نظر »

عجیب و باور نکردنی!!

آذر۱۶

اگه احتمال وقوع یک اتفاق یک در هزار باشه (شایدم کمتر) بعد اون اتفاق برای شما بیوفته (با فرض اینکه اصلا اتفاق خوبی نباشه) با در نظر گرفتن اینکه شما به شانس و چشم خوردنم اعتقادی نداشته باشین …. خب حالا چه جوری فکر میکنین؟

میخوام بدونم… بگین بهم…

 

پ ن : اگه اینجا رو میخونی همونقدر ناشناس بخون که بقیه میخونن.ممنون میشم.نپرس چرا ؟ و چی شده ؟

ارسال شده با موضوع دانشگاه | ۱۶ نظر »
Newer Entries »