اسفند۴
دخترا یا خوشگلن یا وبلاگ نویس.
همفری بوگارت .
پسرا یا (…) یا (…)
نقطه چین ها رو شما بگید…
توضیحاتی برای پست قبل:
اول اینکه ممنون از همگی… به خاطر روحیه دادن هاتون (مخصوصا نازلی
و نظر عالی و مفیدش)در مورد عکس که چند نفری پرسیده بودن … وقایع! این عکس دقیقا زمانی اتفاق افتاد که در اوج اعصاب داغون بودم … بعدش دیدم جالب شده عکس گرفتم و به بالای متن اضافه کردم …و…الان خوبم
…
اسفند۱

بعضی وقتا یه اتفاق ـ خیلی دور یه جوری ، به یه شکلی ، میاد تو ذهن آدم لحظه به لحظه اش برای آدم مرور میشه … همه ی خریت هاش(ببخشید باید بگم) ، همه کار های احمقانه ی انجام شده در یه دوره زمانی کوتاه … و خلاصه اینقدر ذهن آدم درگیر میشه که دیگه هیچ موضوع خوشحال کننده ای نمیتونه بیشتر از چند ثانیه باعث خنده ات بشه…اونم نه از ته دل …فقط برای اینکه … نمیدونم اصلا فقط برای چی؟… ذهنت انقدر درگیره که وقتی صبح از خواب بیدار میشی یه چراغی تو دهنت خاموش روشن میشه که “آی حواست هست دیشب به چی فکر میکردی؟”انقدر خاموش روشن میشه که یادت میاد و دوباره تمام روز تو فکر یه اتفاق در گذشته ای… که چه خریتی کردی…خودت بودی دیگه…حالا تحمل کن…
حالم خوب نیست تو کامنت دونی شوخی نکنید لطفا…
بهمن۲۴
خب ازون جایی که همه درباره والنتاین نوشتن .من همین جا اعتراف میکنم که در این یک مورد از همه عقبم ! و اصلا چیزی نیست که بنویسم! (هه هه) ولی مطمئنا روز ۲۴ بهمن سال ۸۵ در آینده خیلی برام خاطره انگیز خواهد بود دلیلش رو الان اعلام نمیکنم… بعدا یهو میگم به همراه عکس… دیگه اینکه ما بیست و سوم رفتیم دانشگاه ولی فقط من بودم و همون دوستم که به من گفته بود امروز کلاسا شروع میشه دیگه کسی نبود و قرار شد از شنبه بریم تازه رفتن ما ۲ تا بچه رو از مرگ یا شاید یه آسیب جدی نجات داد من مونده بودم مامان و بابای اون ۲تا چه جوری یه بچه رو که تازه به زور ۱ سالش بود رو به یه بچه که فوقش ۳ سالش بود سپرده بودن!!(* در پایین بخونید*)…الان دارم پر پر میزنم که اون جریان بالا رو بگم ولی نمیتونم آخه قول دادم که به کسی نگم … اینجام که مثل خبر گذاری میمونه و همه دوستام میخونن …انگار با یه بار گفتن همه میفهمن…
راستی گفته بودم ترم پیش ۲۰ واحد برداشته بودم؟…این ترمم آدم نشدم بازم ۲۰ واحد برداشتم …تازه این ترم ۵ تاااااااااااا آزمایشگاه دارم!!
** من ۵-۶ بار از کوچیکه پرسیدم “مامانت کو؟” اونم با یه حالت عجیبی بهم نگاه میکرد بعد یهو گفت : دادا (با تشدید رو د دومی)… احتمالا اون مدتی که اونطوری بهم نگاه میکرده با خودش میگفته یعنی واقعا این نمیفهمه من هنوز نمیتونم حرف بزنم؟ : ))
پ ن : دوستان قیمت هر اس ام اس چقدره؟ من شنیدم شده ۷۰ تومن . درسته؟
پ ن : وبلاگهای پرشین بلاگ به شدت دارن فیلتر میشن!
بهمن۲۱
من فوضولی کردم تو بلاگفا نتیجه اش شد پست قبلی!!
حالام اصلا اون پست تو آرشیوم نیست که پاکش کنم!
شما همچنان همون پست اتفاقی رو بخونید
پ ن ۱:(۲۳-۱۱-۸۵)اینطور که معلومه از امروز باید بریم دانشگاه … آخه مگه قرار نبود از اول اسفند شروع بشه؟…چرا امروز آخه چراااااااااااااااااا؟
تازه اونم ساعت ۳ ظهر
پ ن ۲ : اگه کسی لینکش این کنار نیست بگه … لینک بعضیا حذف شده خود به خود!
پ ن ۳ : تعداد پست های تو صفحه تا وقتی پست قبلی کاملا بره زیر خاک فقط یکی خواهد ماند…
بهمن۱۹
اتفاقی که دیشب افتاد رو با هیچ منطقی نمیتونم قبولش کنم … دیشب هر طوری که بود تصمیم گرفتیم با مامان بریم سینما …و واقعا برام عجیب بود که تو اون شلوغی صمیمی ترین دوست دبستانم رو دیدم …(که دوستی مون موقعی که پیش دانشگاهی بودیم بازم با یک اتفاق ادامه پیدا کرده بود) من و نگین وقتی کلاس پنجمی بودیم خیلی صمیمی بودیم همیشه با هم پیاده برمیگشتیم … همیشه با هم بودیم … ولی از اول راهنمایی شانس ادامه دوستی رو نداشتیم…من به مدرسه ای که در اون قبول شدم رفتم ولی اون قبول نشد….وقتی پیش دانشگاهی بودم یکی از دبیرامون به همه گفت که “باید” برای کنکور های آزمایشی بریم” اندیشه سازان” ولی من چون تابستون تو ” کانون فرهنگی آموزش ” ثبت نام کرده بودم رفتم همون “کانون” و اونجا نگین رو دیدم و همون جا هم خیلی برام عجیب بود… ولی دیشب خیلی عجیب تر…و چقدر ذوق زده شدم وقتی دیدم موبایل داره …
نمیدونم جریان چیه که این روزا از اون بالا خیلی هوا مو داری …یادته چند روز پیش بهت گفتم این جریان رو تا اینجاش به تو سپرده بودم ولی از اینجا به بعدش فقط خودت جلو ببرش … و تو به بهترین شکل ممکن که حتی ذره ای هم به فکر من نمیرسید… ممنون… ممنون… ممنون