پرستووو

برای پرشین بلاگی ها…

مرداد۲

سلام به همگی … اینم از تیر ماه ۸۶ … به همین سرعت…

    هنوز هیچ کلاسی اسم ننوشتم . با این همه تنبلی فکر نکنم که اصلا بنویسم. به قول دوستم : اگه من برم کلاس پس کی الافی کنه؟؟whistling …این چند روز یکی از استادام یه مقدار(۱۰۲ تا)پاسخنامه بهم داده بودن که تو کامپیوتر وارد کنم (برنامه SPSS) شنبه دادن بهم و دیروز تمومش کردم و همون دیشب هم براشون ایمیل کردم . با این برنامهSPSS هم آشنا شدم .هر چند هیچ ربطی به رشته ام نداره و بیشتر برای آمار گیری و این حرفاست …

 دیگه اینکه آخر این هفته داریم میریم مسافرت … پنجشنبه پوریا و پریسا و مامان باباشون میان و همه با هم میریم dancing … اگه دوربینم همراهی کنهpraying مطمئنا کلی عکس میگیریم و اینجا میذارم.hee heeدیگه همین دیگه  …

آها راستی من هم مثل همه دوستان وظیفه انسانی م میدونم که به دوستان پرشین بلاگی بگم که علاوه بر پسوند خود پرشین بلاگ برای وارد شدن و پسوند وبلاگشون ، باید توی ویرایش قالب وبلاگشون هم به جای          http://commenting.persianblog.com    

  http://commenting.persianblog.ir رو وارد کنن تا بشه براشون کامنت گذاشتpeace sign.

ارسال شده با موضوع نظريه | ۲۸ نظر »

یانگوم

تیر۲۶

 

-     داره کلماتی که بچه ۱۸ ماهه میتونه بگه رو میگه :

مامان – بابا – حسام(عموی بچه) – آذر (زن دایی بابای بچه ) – و … و یانگوم!!( اسم عروسک بچه )

 

پ ن : دیشب نامزدی پسر خاله ام بود … پسر خاله ای که همیشه به نظرم کوچولو بود.امیدوارم خوشبخت بشن.

پ ن : اگه یه روز خدایی نکرده بلاگفا خراب شد من اینجام نگرانم نشین .

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني | ۳۵ نظر »

امیدی هست؟ ( یه پست بی ربط )

تیر۱۹

 

 

امروز اولین روز تعطیلات تابستونی منه … همیشه ظهر اولین روز تعطیلات تابستونی اصلا خوابم نمیبره (این در حالیه که تو امتحانا حتما ظهر ها میخوابیدم ! )…  چقدر کار تو ذهنمه که باید انجامشون بدم …چه جاهای مختلفی تو ذهنمه که تو امتحانا دلم میخواست برم … و چه افراد مختلفی رو به شدت دلم میخواد بعد مدت ها ببینم …

 

همیشه روز آخرین امتحان کهاز اتاقم بیرون میرم با خودم میگم : برگردم اینجا رو مرتب میکنم …وقتی برمیگردم میبینم اصلا حالش نیست . با خودم میگم ( گول زنانه)(<—– چه کلمه ای شد) :  خب امروز که امتحان داشتم باشه فردا … الان فرداست …بیییییییییییی خیال باباااااااااااا.

 

اول اولش فقط تو وبلاگم شعر* مینوشتم …(اینجا نبود اینجا بود) … با این حال همیشه دلم میخواست مثل دیگران خاطره بنویسم…دوست داشتم لینک اینجا تو وبلاگهای دیگه باشه…از صمیمیت تو کامنت دونی ها خوشم میومد …بعدش دیدم اون وبلاگ  آرشیوش کار نمیکنه …( اون موقع تازه وارد دانشگاه شده بودم)… در نتیجه اومدم اینجا … از همون اول وبلاگهایی که برای بچه ها نوشته میشد رو دوست داشتم و دنبال میکردم … وبلاگ  همسن و سال ها هم که جای خود داشت …و به راحتی میشد براشون کامنت گذاشت و باهاشون دوست وبلاگی بود … ولی بعضی وبلاگها هستن که با وجود دوست داشتنی بودن نمیدونم چرا نمیتونم براشون کامنت بذارم (کامنت دونی هاشون درسته ها) ولی شاید به خاطر سبک نوشتاری زیباشون یا فاصله سنی  که باهاشون دارم یا شاید خیلی چیز های دیگه  انگار نمیتونم به خودم اجازه بدم براشون کامنت بذارم و شاید هم از این میترسم که اونا از اینجا خوششون نیاد یا اصلا نخوان که من وبلاگشونو بخونم … با این حال برای اینکه آدرسشونو گم نکنم و همیشه مطالبشونو بخونم لینکشونو این کنار میذارم …حالا همه اینا رو گفتم که بگم دیروز لینک اینجا رو  تو یکی از همون وبلاگ ها دیدم  … یه احساس خوشحالی و ذوق زدگی عجیب  

هنوزم وقتی یکی لینکم رو میذاره خوشحال میشم …  امیدی هست؟   

* : شعرهایی که دوست داشتم  … من که شاعر نیستم که .

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۲۷ نظر »

پایان ترم چهارم

تیر۱۷

 

هه … عجب روزی بود امروز … با همه سختی و تلخی ش حالا که تموم شده انگار شیرین شده …امروز امتحان کارگاه ماشین داشتم  ( ماشین آلات کشاورزی ) با اینکه هم  کلاس تئوری ش رو دوست داشتم هم کارگاهش رو ولی با توضیحاتی که ترم بالایی ها داده بودن معلوم بود که قراره امروز امتحان سختی باشه… قرار بود ما ساعت ۸ بریم دانشگاه و تا ۱۰ با دستگاه ها کار کنیم و اگه سوالی داریم بپرسیم بعد ساعت ۱۰ خود استاد باد و امتحان بگیره … خب  ماشین های کشاورزی موقع روشن بودن که نمیتونن تو محیط بسته باشن کهما تمام این مدت رو تو آفتاب بودیم ! تازه بعدش استاد گفت تعداد زیاده  یه عده برین عصری بیاین!! ( دستت دردنکنه دیگه ) … ازونجایی که من و چند تا از دوستام از همه مظلوم تر بودیم رفتیمکه اون موقع  ساعت شده بود ۱۱ … رفتیم سلف ناهار خوردیم … تازه شده بود ۱۱:۲۰  !! درنتیجه دوباره رفتیم سمت کارگاه … تو اون ساعت از روز تونستیم یه سایه بسسسسسسسسیار بسسسسسسسیار باریک پیدا کنیم و بشینیم … تازه فهمیدیم این ادوات کشاورزی میتونن نقش صندلی رو هم بازی کنن ! ( بگو چرا این کشاورزا که کنار جاده ها میبینیم چرا انقدر آدم سوار میکنن!!!!)…مثلا داشتیم درسها رو تکرار میکردیم که یه کامیون گنده اومد و در فاصله ی ۲ متری ما تیر آهن خالی کرد… یه دور تیر آهنا رو خالی کردن  بعد یه دور مرتبشون کردن!! جالبه ها  اصلا اون قسمت از دانشگاه که ساخت و سازی نبود که!…دقیقا موقع پرتاب تیر آهنا یکی میگفت بچه ها گوش گوش همه گوشاونو میگرفتن … تازه من فهمیدم چقدر دستها و گوشها به کار هم میان!!! …    … بالاخره آقای استاد بعد از ناهار  یعنی ساعت ۱.۵ از ما امتحان گرفتن … و خوشبختانه به خیر گذشت … فردا هم آخرین پس لرزه … یعنی آزمایشگاه ژنتیک … و…

 پایان ترم چهارم .

 

پ ن : شرمنده چند وقتیه درست و حسابی وقت کامنت گذاشتن ندارم …ولی اگه این بلاگرد این کنار هر روز بالا بیاد و ف ی ل ت ر نباشه همه وبلاگهای به روز شده رو میخونم .

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۱۴ نظر »

روز مهربانترین ها

تیر۱۳

 

 :* happy MOTHER's day :*


روز مادر مبارک


 

همین الان از آخرین امتحان تئوری برگشتم …

ادامه مطلب رو …


مشاهده ادامه مطلب »

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه، دوست‌داشتني | ۱۸ نظر »