بازدید از باغات
به ما گفته بودن ساعت ۸ صبح،رو بورد زده بودن ساعت ۹ ، و درآخر ما ساعت ۸.۵ از دانشگاه خارج شدیم . (اوج هماهنگی رو داشتین دیگه) … ساعت ۹.۵ رسیدیم به یه باغ هلو و زردآلو …(بقیه اش در ادامه مطلب)
به ما گفته بودن ساعت ۸ صبح،رو بورد زده بودن ساعت ۹ ، و درآخر ما ساعت ۸.۵ از دانشگاه خارج شدیم . (اوج هماهنگی رو داشتین دیگه) … ساعت ۹.۵ رسیدیم به یه باغ هلو و زردآلو …(بقیه اش در ادامه مطلب)
امروز داریم میریم بازدید .![]()
پ ن : این پست ادامه دارد
.
باورت میشه پیام ؟ …۲۴ سالت تموم شد داداشی …تولدت مبارک …ایشاا… همیشه همین قدر مهربون و با معرفت باشی …گل باشی و عمرت مثل گل نباشه…همه مون دوست داریم…هر چند از وجود این وبلاگ با خبر نیستی و این تبریک رو نمیبینی …
![]()
تولدت مبارک داداشی![]()
)
پ ن : این پست دو منظوره بود ( تولد + بازی عکس بچگی ) … دعوتی های من برای ادامه بازی :
ایلیا
… مهرزاد
…سورنا
…قهوه
… پرهام
فرزانه![]()
منتظرم که شرکت کنین …(کسی دیگه خواست شرکت کنه بگه اضافه کنم)
عکس ها به ادامه مطلب منتقل شد
.
هر چی از امروز بگم تموم نمیشه که !
خب امروز ۴شنبه بود روز تعطیلی من … صبح سعی کردم یه مقاله ترجمه کنم ولی بیشتر از ۴ – ۵ خط حوصله ام نیومد … بعدش رفتم( حالا یادم میاد مگه
) !!!…حالا میرسیم به عصری !!![]()
ساعت ۳ کلاس زبان داشتم که البته به این دلیل رفتم که ببینم حاضرن ساعتشونو با من یکی کنن یا نه … آخه شانس من روزای ۲ شنبه رو کاملا کلاسای دانشگاه پر کرده و اصلا وقت زبان رفتن ندارم و فقط ۴ شنبه ها رو میتونم برم … همین الانم ۲ جلسه از کلاس عقبم ! … اونم من که امکان نداره در حالت عادی از هیچ کلاسی غایب بشم !
خلاصه ازونجایی که من در موارد مورد نیاز که احتیاج دارم از حقم دفاع کنم حرف زدن یادم
میره کل بچه های کلاس داشتم با معلم زبان سر و کله میزدن که کلاس از روز ۲ شنبه برداشته بشه … و منم ساکت فقط گوش میدادم
….آخرم کلاس تغییری نکرد ولی گفتن که روزای ۲ شنبه کمتر درس میدن تا من خیلی عقب نمونم و به شدت هم اصرار کردن که حتما همین کلاسو بیا.
بعد که برگشتم همینطوری با مامان رفتیم دور بزنیم که من گفتم بریم شیر×ین و رو×ناک رو ببینیم … البته مامان اصلا راضی نشد. در نتیجه تو ماشین موند و من رفتم بالا که فقط دم در ببینمشون … مامانشون که نبود … یه خانومی بچه ها رو نگه میداشت. رو*ناک همون اول اومد بغلم و دیگه نمیرفت … با این حال اصلا منو نمیشناخت و با تعجب بهم نگاه میکرد …شیر*ین رفت پایین تا به قول خودش خاله گیتی(قبلا میگفت خاله تی تی
) رو ببینه … بعد که اومد بالا گفت رو*ناکم ببریم خاله ببینه . چون هوا سرد بود رفت یه پتو آورد، پیچیدیم دور بچه و رفتیم پایین … و مامان رو*ناکو دید … و حالا شانس رو*ناک چه بادی هم میومد همون موقع!!! مجبور شدم زود ببرمش بالا دیگه … حالا بچه فهمیده بود داریم برمیگردیم ولی طفلکی نمیدونست چه جوری مخالف کنه فقط هی عقبو نگاه میکرد هی جلو رو نگاه میکرد
… بعدش رسیدم دم در ، گذاشتمش زمین نمیخواست از بغلم بره !!! شیر*ین گفت اینجوری بذاریش گریه میکنه بیا بذارش تو خونه من حواسشو پرت میکنم تو برو … حالا رفتم تو و بچه و گذاشتم و اومدم بیرون …. شیر*ین از تو داد میزنه گریه کرد برگرد! حالا منم برمیگردم!!!!!![]()
بعد میاد دم در حالا هنوز رو*ناک نرسیده دم در بهش میگه بدو رو*ناک بیا بدوووو …. رو*ناک میاد و اصلا گریه نکرده … بچه بیشتر تعجب کرده …دوباره به این حربه منو وارد خونه شون میکنه . روسری مو قاپ میزنه و نمیدونم کجا قایم میکنه خب این بیشتر وقت منو میگیره که خب با این حرکت های عجیب شیر*ین ، رو*ناک به شدت با قیافه عاقل اند صفیحانه ای به ما نگاه میکنه
خلاصه یه جوری میام بیرون … شیر*ین مثلا ادای گریه در میاره که رو*ناک گریه کرد …ولی دیگه اثر نداره که!
و در آخرین لحظات روز ۴شنبه در حال راه رفتن تو خونه هستم که احساس میکنم یه سوزن تو پام فرو رفت…دردش خیلی بیشتر از یه سوزن بود … چون یه زنبور خوشگل بود
… و به شدت به من لطف داشت
.جالب اینجاست که همین امروز داشتم به مامان میگفتم نگاه کن میخچه های پام خوب شده دیگه هر چی فشار میدم درد نمیگیره … ![]()
پ ن : عجب پست طولانی شد ها
.
پ ن (برای پست قبل) : آبشار کبود وال … استان گلستان … علی آباد کتول
شنبه رفتیم گردش … آبشار کبود وال …یه چند تا عکس هم گرفتیم … تو ادامه مطلب ببینین
اگه با پرشین مشکل دارین … عکسا با حجم کمتر و در picturtrail