… نشسته ای … تنها … … رو به روی پنجره ای … به سوی آینده … … می اندیشی … “چگونه از این دشت گذر خواهم کرد ؟” … … هزار فکر ناتمام از هزار گوشه ذهنت هجوم می آورند … … اما … لحظه … فرا می رسد … … حال … تو آن سوی پنجره ای … رها … … فصلی نو آغاز شده … فصل تو … … تولدت مبارک …
سلام به همه دوست جونی های مهربونم … ممنون از تبریک های همگی برای تولدم … خیلی لذت بردم از خوندن تبریکهاتون .
دیروز امتحان ا کو لوژی رو دادم و یه باری از رو دوشم کم شد … به خاطر این امتحان بدمینتون یکشنبه رو نرفتم که خیلی حیف شد .
در مورد کادوهای تولد : پیام جونی (داداش کوچیکم) اولین کادو رو داد که یه راکت بدمینتون یونکس ۷۰۰۰ بود ( راکت قبلی م ویش ۱۰۰۰ بود )امروز باری اولین بار میرم باهاش بازی میکنم ( ا سما هم میاد امروز)
دوست خوبم فر یبا بهم یه کیف پول و مدارک داد ( چون قبلا بهش گفته بودم از کیفش خوشم میاد کلی رفته بود گشته بود که مثل مال خودش پیدا کنه که البته پیدا نکرده بود …همون نیتش مهم بود) به اضافه یک پروانه اتاله شده توی یه قاب ( یه بار بچه ها داشتن تلاش میکردن که باری درس حشره شناسی حشره تخویل ندیم و به جاش یه قاب پر از پروانه خشک شده برای آزمایشگاه بخریم که من گفتم نه بابا من مدتهاست میخوام یکی از اینا برای اتاقم بگیرم خسیسیم میاد !!!!…احتمالا به این دلیل ازین پروانه ها هم برام گرفته بود )
دوست خوبم شکو فه : هم بهم یه جعبه جواهر داد .
*جدید*دوست جون جونم ا سما: امروز ( سه شنبه ) برام یه دارت آورد .
قابل توجه است که مامان و پدر- پیروز داداشی و …() هنوز چیزی ندادن…( وای که چقدر من پررو ام)
**من همچنان در تلاش هستم که کادوی مامان و پدر رو هر چی که هست به دوربین دیجیتال تغییر بدم ( درسته که دوربین میشه برای کل خانواده ولی به نظرم تو این موقعیت به درد بخور ترین چیزه )
*تازه قسمت ناراحت کننده اش اینکه نازنین اصلا بهم زنگ هم نزد هر چی منتظر موندم …یعنی یادش رفته؟ ( هم منو … هم تولدم رو؟ )
پ ن : در مورد کیک … جای همگی خالی خیلی خوشمزه بود ژله روش با طعم هندوانه بود .
دیگه مطمئن شدم که( گفته ی مامان حسین ) اگه آدم از اول روز بگه که امروز روز خوبیه اون روز، مجبوره خوب بگذره …مجبوره خوش بگذره .
دیروز۳شنبه ی خوبی بود … صبح ا سما خیلی زود و به موقع اومد … کلی بازی کردیم … کلی بردیم … کلی خندیدیم .
عصری آ بیاری داشتیم … فکر اینکه نکنه این هفته امتحان آزمایشگاه باشه یه ذره استرس ایجاد میکرد ولی خوشبختانه امتحان داوطلبی بود … تازه خود بچه ها انتخاب میکردن که کدوم آزمایش رو توضیح بدن … وقتی من پرسیدم که هفته ی دیگه هم هر آزمایشی که بخوایم رو میتونیم توضیح بدیم ؟ بهم گفت: آره ولی تو که اصلا نمیخواد امتحان بدی …گفتم چراااا؟؟؟گفت : تو نمره ات رو گرفتی (اول ترم۵ نمره همینطوری بهم داد …البته نه خیلی بی خودی ولی به هر حال خیلی جالب بود چون من از این هفته غصه میخوردم که هفته ی دیگه ۳ شنبه رو نمیتونم برم بدمینتون باید برای آ بیاری بخونم )دوباره گفتم : خب بچه ها دارن از ۶ نمره امتحان میدن من ۵ نمره گرفتم گفت : یه نمره که چیزی نیست میدم دیگه ! ()خلاصه گفتم : یعنی نمیخواد بخونم ؟ گفت : چرا بخون بیا از بچه ها سوال بپرس!!!
اینم سوغاتی ا سما :
پ ن : چی میشه یکشنبه هفته دیگه صبح که بیدارم میشم یه عالمه برف اومده باشه یا در حال اومدن باشه؟ ازون برفا که هر دونش اندازه یه بند انگشته …