پرستووو

لبخند

آذر۲۳

 

این عکس رو از دختر کوچولوی ۹ ماهه دوست مامان گرفتم …هیچ چیزی اون طرف باعث خنده اش نشد …به جز اینکه من اسمش رو صدا کردم و اون این لبخند خوردنی رو نه به من ، که به روبرو که هیچ کس هم نبود تحویل داد … نیمرخش با این لبخند منو به شدت یاد عروسک اصلی*دوران بچگی م میندازه . ( اسمش روی عکسه)

*: خب فقط یک عروسک که نداشتم!

عکس در ادامه مطلب

 

 


مشاهده ادامه مطلب »

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني، عكس‌ | ۲۳ نظر »

یک روز شاد

آذر۲۱

ازونجایی که دوشنبه خیلی از ا سما شاکی شده بودم که دیر اومده بود دانشگاه ، امروز دیگه تهدیدش کردم که باید زود باید وگرنه …… زود زود اومد …حتی قبل از نرمش … اولین بار بود ها … تو تابستونم که هیچ کار نداشت این موقع نمیرسید … خلاصه کلی باهم بازی کردیم و بعد مربی هم که برای اولین بار شلوار ورزشی پوشیده بود و با ما نرمش کرد گفت بیاین دوبل بازی کنیم … خلاصه منو ا سما اینور … خودش و فرز انه که تازه اومده (یه ۲ -۳ هفته ای میشه) اونور … تا ۱۰ تا سرویسم امتیاز گرفت … یعنی ما ۱۰ -۰ جلو افتادیم !!!!!!!! واااااااا ی چه حالی داشت …سرویس هام خیلی حرفه ای شده … بعدش به هر حال ما بردیم و دیگه خیلی حال داد … بعد ا سما منو رسوند … راستی اولش ا سما میگفت : من امشب میرم … من: اهوم … ا سما : من امشب میرما …دوباره من : اهوم جای منم خالی کن …ا سما : من امشب کجا میرم؟ … من : با بلسر ….ا سما : ا ِ کی بهت گفتم؟؟؟ …( طفلک یه خبر جدیدی که میشه باید برای ۴۰ -۵۰ نفر تعریف کنه دیگه یادش نمیمونه به کی گفته به کی نگفته)

امروز رو مینا چه شیطون شده بود … برای خودش راه میرفت و می رقصید …یا مثلا درحالی که یه کتاب رو باز جلوش گرفته بود میدوید … ا سما میگفت : این بچه در آینده هم تو درس موفق ِ هم تو ورزش  ( ۱ و۲ )

ساعت ۱.۵ باید میرفتم دانشگاه که پروفیل خاک بکنیم … اونم خیلی جالب بود خوشبحتانه یکی از پسرها اومد تو گروه ما تا کلنگ بزنه و بعدش دید ما زور بیلشم ندارین همه کارش رو خودش کرد ما هی میرفتم تو ازمایشگاه و وسایل دیگه رو میاوردیم…بعدش هم که نمونه خاک برداشتیم و همگی رفتیم تو آزمایشگاه دیگه کارای اونجا رو کاملا من و فریبا انجام دادیم ( اینجا کارا محاسباتی بود )…

 راستی یکی از پسرا توصیه اکید کرد که این بازدید آخری رو هر وقت گذاشتن برین که خیلی خوش میگذره ( پسرها رو آبان ماه بردن)…(چون ما قرار گذاشته بودیم که این بازدید رو تحریم کنیم!! و هر وقت خواستن بذارن ما بگیم نه نمیشه یه روز دیگه )

خلاصه امروز روز شادی بود که باید ثبت میشد …


میدونین امروز تولد کیه ؟ …تولد یلدا جونه

یلدا جون تولدت خیلی خیلی مبارک

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۱۹ نظر »

ایستَ کن !

آذر۲۰

 

موقع استراحت های بعد از بازی بدمینتون که میرم میشینم با رو مینا بازی میکنم … توضیح : رو مینا دختر کوچولوی ۵ ساله ای که با مامانش میاد بدمینتون . موقعی که ما بدمینتون بازی میکنیم اونم خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم میکنه . حالا این مکالمه کوتاه رو داشته باشین :

من ( بعد از چند دور بازی کردن با یک اسباب بازی ) : اگه اسباب بازی دیگه ام هم آوردی بیار بازی کنیم

رو مینا : ایستَ کن الان میارم!!!


استاد در حال توضیح مدلهای مختلف تولید مثل در حشرات هستش …

   برای یک مدلش شپشک استرالیایی رو مثال میزنه … یکی از دوستان جلویی برمیگرده به طرف من میگه  : خوش به حال این شپشکه ! استرالیا رو دیده!!

 ( ما هموناییم که تو کف کانادا بودیم ها.)

 

پ ن ۱: دوستام میگن من فقط نقاط منفی و کمبود ها رو میبینم و ( زیادی )حرص میخورم …خب الان اینی که میگم رو چیکارش کنم خب ؟ میشه حرص نخورد؟     روز سوم دی ماه امتحان اکولوژی دارم! حالا اگه کسی نفهمید جریان چیه میتونه تاریخ تولدم رو اون کنار ببینه .

 پ ن ۲ : دیروز برای اولین بار بعد از ماه رمضون امسال ، صبح ساعت ۳.۵ بیدار نشدم ! چون ساعت رو اشتباها به جای ۳ صبح ، ۳ ظهر گذاشته بودم !! …

 

ارسال شده با موضوع خاطرات، دوست‌داشتني، طنز | ۱۰ نظر »

ضد حالی برای روز دانشجو

آذر۱۶

 

بازدید ما باز هم کنسل شد … not listening

الان از یه بچه ۵ ساله هم بپرسی میدونه جمعه وقت اداری نیست. من واقعا موندم اینا باید روز آخر متوجه بشن؟sad

به هر حال من همه اینارو از چشم یه نفر میبینم!


من در تلاش برای راضی کردن پدر و مامان برای گرفتن یه دوربین دیجیتال هستم و هر دوی اینها به شدت حواسشون به کاریه که دارن انجام میدن ( یعنی مثلا ما نمیشنویم ).

من : باید یه دوربین دیگه بخرین.not talking

پدر : تو دوربین داری!whistling( این جواب اول و آخر مامان و پدر است)

من : این بدرد نمیخوره باید حرفه ای باشهdaydreaming - New! …من دوربین میخوام .not talking

این بحث به صورت یک طرفه ادامه پیدا میکنه ( یعنی فقط من حرف میزنم هیچ کس جوابمو نمیده )

من : ( در آخرین تلاش برای بد جلوه دادن دوربینم ) آخه باطری دوربینمم خراب شده .

پیام( که تا الان هیچ دخالتی در بحث نداشته و در تلاش برای خاتمه دادن به بحثِ ) : این باطری دوربینش خراب شده ، بعد اینجا نوشته ۵۰۱ مدرسه کتابخانه ندارد!!!! کدوم مهمتره؟؟؟big grinbig grin

مامان و پدر( که تا این لحظه اصلا هیچی نمیشنیدنpeace sign) :oh go onrolling on the flooroh go onrolling on the floor

من :d'ohat wits' end - New!


مشاهده ادامه مطلب »

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۲۳ نظر »

۲ تا در یه روز

آذر۱۱

وااااااای که چه روزی بود امروز … دوتا امتحان تو یک روز … من ساعت ۳.۵ باید فاینال زبان میدادم و دیگه تا ۴.۵ هر طور بود تمومش میکردم و ساعت ۵ باید دانشگاه میبودم تا امتحان آف*ت شناسی که میانترم هم بود رو میدادم … دیگه استرس و اینا هم به شدت داشت خفه ام میکرد … ساعت ۱.۵ دیگه داشتم از خستگی میمردم گفتم یه یک ساعت بخوابم تا سر امتحانام خوابم نبره!! … حالا تو این ۱ ساعت که هر ۵ دقیقه هم بیدار میشدم ساعت رونگاه میکردم ، خواب هم دیدم!!! خواب دیدم ساعت ۵.۱۵ شده  … زبان رو از دست دادم و به آ*فت هم نمیرسم ولی چشمامو که باز کردم ۵ دقیقه هم نگذشته بود…  خلاصه زبان رو به هر بدبختی بود دادم ( یه دختر ترم پایین تر اومده بود با ما امتحان بده ، وااااااای این موجود چققققققققدر حرف زد  دیگه وقتی ورقه ش رو داد و رفت یکی از بچه ها با صدای بلند گفت : ای خدارو شکراین رفت ! چقدر این حرف زد ، نمیشد هم چیزی بهش بگیم! …من که یه خط از reading ام رو ۷- ۸ بار خوندم  مگه این میذاشت بفهمم!!) در طول امتحان ۴۰۰ بار هم ساعت نگاه کردم …خلاصه زبان تموم شد و رفتم تو ماشین که برم دانشگاه ( تو این موقعیت چراغ بنزینشم روشن شده بود!؟) تو دانشگاه همه در تلاش برای راضی کردن استاد برای افتادن امتحان به هفته بعد … موفقیت آمیز نبود … امتحان دادیم … با اینکه فکر میکردم خیلی سخت باشه ، نبود … به قول استاد : دیدین چقدر آسون بود ۲ دیقه هم طول نکشید ( استاد از راه دور فقط برای گرفتن این امتحان از ما اومده بود ).

… آخه عجیب اینجاست که هفته دیگه شنبه زبان که تعطیله این استاد هم نمیتونه بیاد کلاسش تعطیله !! فقط امروز باید اینقدر بدبختی میبود !!

پ ن۱ ( مربوط به عکس پست ) :party partyایلیا جان تولدت مبارک . partyparty

پ ن ۲ :partyparty تولد نازلی جونی هم مبارکpartyparty

پ ن ۳ ( برای فردا ) : partypartyتولد آرژین جونی هم مبارکpartyparty

پ ن۴ : کمتر از یک ماه به پایان ۲۱ سالگی … چقدر زود گذشت این پاییز … دیگه داره جیره آخرش ( آذر ماه) رو هم مصرف میکنه و بعدش میشه زمستون

پ ن۵ :لینک عکس پست قبل برای اونایی که نتونستن ببینن .

پ ن۶ : من که خیلی با این لینک حال کردم .

پ ن۷ازین به بعد جواب کامنت تون زیر نظر خودتون داده میشه.

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۳۱ نظر »
Newer Entries »