پرستووو

گاز !

اسفند۱۰

ارسال شده با موضوع طنز | ۳۲ نظر »

ازین جا مونده ازونجا رونده …

اسفند۵

امروز صبح بدمینتون خیلی کیف داد daydreaming - New!ولی نمیدونم چرا مربی مون هر کاری میکنه که منو ا سما نتونیم با هم بازی کنیمsad …

کللللللییی وقته که دارم تلاش میکنم ا سما love struck بیاد خونه مون star

با تلاشهای بسیار امروز تونستم ا سما جونمbig hug رو راضی کنم بیاد خونه مون …ساعت یه ربع به ۵ اومد و به من که خیلی خوش گذشت tongue اون kissاینجا بود اونو نمیدونم …

ولی یه بد شانسی اینکه ظهر دوستش بهش گفته بود عصری ساعت ۷ کلاس دارنat wits' end - New! … خلاصه ساعت ۶.۵۵ دقیقه !! از خونه ما رفت ( مگه من میذاشتم بره؟؟ هی میگفتم من این دفعه رو قبول نداشتم باید یه بار دیگه هم بیای ) خلاصه وقتی رسیده بود اس ام اس داد که چون دیر رسیده استاده راش نداده بره تو کلاس …I don't know - New!و داشت برمیگشت خونه هر چی اصرار کردم الان بیا بازم خونه ما قبول نکردsad.

 

امروز صبح ساعت ۸!! یکی از درسای اختصاصیم بود … استاده از در اومد تو … پررو پررو برداشته میگه : من برای همه تون ۲ جلسه غیبت میزنم چرا هفته هااا!! ی پیش نمیومدین!!! …حساب کردیم دیدیم هفته پیش این موقع میشده ۲۶ بهمن ! در حالی که شروع کلاسا رو روی بورد دانشگاه ۲۷ بهمن اعلام کردن! … کلا” مرغش یه پا داشت قبول نکرد که !

ارسال شده با موضوع خاطرات، طنز | ۳۹ نظر »

آغاز ترم ششم

اسفند۴

۱- از فردا ترم جدید شروع میشه …۸ صبح تربیت بدنی!! تازه همه درسای عمومی م همین طوریه!

۲- ۲۰ واحد ترم پنجم همگی به خیر و خوشی پاس شد.

۳- دیگه اینکه دوباره ( ۶ باره البته ) داره شروع میشه …

 ۴ -سال دیگه این موقع اگه همه چیز به خیر بگذره آخرین ترمم خواهد بود …

۵- هنوز معلوم نیست این ترم چند واحدی خواهم بود . ما همه تلاشمون رو برای ۱۸ تا خواهیم کرد.

۶- هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه بنویسم … آخه یه دور نوشتم ، یکی اومد تو اتاق ، مجبور شدم صفحه رو ببندم .

۷- خوشباشید.

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۲۰ نظر »

آغاز دوباره بدمینتون

بهمن۲۹

.

سرویس

تقریبا ساعت ۲.۵ظهر بود که ا لهام یکی از بچه های کلاس بدمینتون اس ام اس داد که امروز بدمینتون هست ، میای؟ … منم ساعتش رو پرسیدم و بلاخره بعد از نزدیک به دو ماه رفتم کلاس …

هر چند همش میترسیدم کتفم باز برگرده … ولی بازم خوب بود …خیلی آروم بازی کردم.

badminton_racket_shut_a_ha.gif
پ ن : خودم این پست رو نمیتونم ببینم چرا؟؟

 پ ن : حل شد حالا میبینم.

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۵۷ نظر »

پنجره باز

بهمن۲۵

 این پست کاملا نوشته یه دوست وبلاگی ه …مدتها بود که نوشتن توی این وبلاگ مشغله ی ذهنی م شده بود … حالا ( بعد از خوندن این نوشته ) دیگه میدونم خودم باید حواسم باشه که چی مینویسم …این پنجره رو خودم باز گذاشتم …

سالها پیش نزدیک خانه مان (خانه کودکی) خانم و آقای پیری زندگی می کردند. آقا شیرینی پز بود و حسابی برای خودش برو و بیایی داشت و گاه و گداری و البته به ندرت ما هم از شیرینی هایش بی نصیب نمی ماندیم. خانم خانه دار بود و البته شاید اونقدر توی خانه کار برای انجام دادن داشت که هیچ وقت به کار بیرون از خانه فکر نکرده بود. خانم گاه گاهی برای همسایه ها فال قهوه می گرفت و با همه حواس پرتی و گاهی وقتها کم توجهیش، همیشه یادش بود فقط خبرهای خوب بدهد و پیش بینی های خوب بکند! سختی ها و مشکلات زندگی که به نوعی بارش بیشتر به دوش خانم بود، کمی زود رنج و حساسش کرده بود به طوری که آدم غیر قابل پیش بینی بود و معلوم نبود کی خوشحال است و کی عصبانی.
زمستانها که هوا سرد بود و همه مشغول کار و درس بودند این حساسیت ها کمتر کار دست کسی می داد، اما تابستانها وضع کمی فرق می کرد خانم که از درد مفاصل شاکی بود خیلی با کولر میانه خوبی نداشت وبعضی بعد از ظهرها ترجیح می داد پنجره را باز بگذارد تا از خنکای هر چند ناچیز بیرون استفاده کند و همه چیز از همین پنجره باز شروع می شد…..

اگر رهگذری خواسته یا ناخواسته چشمش به داخل خانه که از قضا چشم نواز هم بود می افتاد، خانم از کمین گاهش!!
ا خارج می شد و شروع می کرد به تکرار جملاتی که همه از حفظ بودیم “ما جرات نداریم دو دقیقه پنجره مان را باز بگذاریم، این چه وضعی است که هر جا پنجره ای باز باشد هر کسی می خواهد تا ته خانه را تما شا کند” .ا گاهی وقتها پیرمرد با چشمهای خون آلود و خواب زده میانجیگری می کرد و همسرش را بر می گرداند، همسایه ها هم سعی می کردند متقاعدش کنند که بهتر است از پنکه استفاده کند و خیلی پنجره را باز نگذارد، اما برای خانم مرغ یک پا داشت و می گفت حتی اگر پنجره را هم ببندد که این بی ادبها ادب نمی شوند و خلاصه خودش را مسئول تربیت همه بی تربیتهای عالم می دانست.
حال حکایت وبلاگ نوشتن هم بی شباهت به همان پنجره باز نیست وبلاگ هم به نوعی همان پنجره ای است که هر کدام از ما به امید یک هوای تازه باز کرده ایم. شاید گاهی وقتها فراموش کنیم اما واقعیت این است که این پنجره رو به یک خیابان شلوغ و پر رفت و آمد باز می شود، خیابانی که هر غریب و آشنایی حق عبور از آن و همینطور سرک کشیدن به آنچه ما در ورای پنجره هایمان چیده ایم دارد.
خود ما هستیم که تصمیم می گیریم چطور و چه بخش از خود خودمان را پشت پنجره بگذاریم.
گاهی وقتها این پنجره چشم بعضی ها رامی نوازد و آنها را از ظن خود یار ما می کند و گاهی بی دلیل یا بادلیل بعضی ها را می رنجاند!

به هر حال هیچ کس را نمی توان متهم به سرک کشیدن به این پنجره کرد. به قول معروف خود کرده را تدبیر نیست!

                                                                                   از وبلاگ دونه

پ ن : متاسفانه هر کاری کردم نتونستم تو وبلاگ خودشون کامنت بذارم و برای برداشت این مطلب اجازه بگیرم .

ارسال شده با موضوع نظريه | بدون نظر »
« Older Entries