پرستووو

من و حسودی ؟ D:

فروردین۱۹

فکر نمیکنم اسما حالا حالا ها وقت کنه بنویسه … پس سعی کنین دوستیتون رو با من از دست ندین … ( گفتم در جریان باشین بعدا نگین نگفتی)ضمنا در ملاء عام اعلام میکنم من اصلا حسودیم نمیشه شما ها با  اسما جون دوست بشین…

امروز برای اولین بار در سال جدید رفتم بدمینتون … خوب بود.

باید تاکید کنم شنبه ۱۷ فروردین که برای اولین بار در سال ۸۷ رفتیم دانشگاه یه ضد حال بزرگ خوردیم ! بعد از این همه که از ترم گذشته تازه من و دوستم ( فریبا ) متوجه شدیم یکی از درسایی که  برداشتیم ( تربیت بدنی ) همون مشخصه ی ما حذف شده !  … به همین سادگی …ما ۳ جلسه قبل عید رفتیم کلاس و حتی خود استاد هم اومد ولی چون تعداد کم بود ( فقط من و دوستم ) کلاس تشکیل نمیشد … این جلسه خانم استاد رفت ببینه جریان چیه ؟ چرا تعداد اینقدر کمه؟ که دیده بود چون کلاس به حد نصاب نرسیده کلا حذفش کردن … … ما هم ازونجا رفتیم قسمت اداری تا ببینیم چه خاکی میتونیم به سرمون کنیم … که فقط یک کلاس بود که با ساعت کلاسای دیگه ما میخورد  و اونم فقط یک نفر جا داشت … … خلاصه درخواست نوشتیم و اومدیم بیرون … فرداش کاملا ناباورانه متوجه شدیم کارمون درست شده ( زیر درخواست هامون نوشته شده بود اقدام شود      اقدام شد ) … البته با یه عالمه غیبت که ازین کلاس جدید داریم… … چون ما اصلا قبل عید این کلاس رو نرفتیم …

پ ن : سرعت به روز شدن رو دارین دیگه

ارسال شده با موضوع خاطرات، طنز | ۱۸ نظر »

ادامه ی روز جمعه…

فروردین۱۷

دیروز تقریبا ساعت ۹ بود که اسماlove struck تک زنگ رو زد و من هم بعد از طی مقدمات آدرس اونجا رو بهش دادم ولی بدشانسی اینجا بود که اینترنت نداشتstraight face( شاید من باید دیروزش بهش میگفتم بگیرهwhistling) … ولی ظهر ساعت ۲ بود فکر کنم، که گفت الان میخواد ببینه dancing… بعدش بهم زنگ زد … فکر کنم خوشش اومده بود (عکس العملش خیلی جالب تر از اونی بود که فکر میکردمrose)… قسمت جالبش اینجا بود که اسماkiss در کنار مامان و خواهرش داشت اونجا و اینجا رو نگاه میکردhee heeblushing

 راستی چند باری پرسید : چه جوری بنویسم؟…راهش رو بهش گفتم ولی نمیدونم چی شد که ننوشت …حالا کار داره تا خود اسما kissراه بیوفته و بنویسهpeace sign یه بار هم پرسید چرا عکس خودمو تو وبلاگم نذاشتمwhistlingچند تایی از خاطرات مشترکمون رو هم مرور کردیمbatting eyelashestongue

ممنون از کامنت های شما تو وبلاگش و وبلاگم … چیزی که مهم بود و من براش نگران بودم کاملا درست پیش رفت خدا رو شکرangel.

ممنون اسما جون از برخورد قشنگت که خیالم رو راحت کردی …love strucklove struck

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۱۱ نظر »

تولد دختر بهار

فروردین۱۶

 

بلاخره تولد اسما جونم شدhappy… چند روز پیشا به اسما گفته بودم که برای تولدش یه سورپرایز دارم … تازه خیلی طبیعی خودمو برای تولدش هم دعوت کرده بودمbig grin … تولدش میوفتاد جمعه تصمیم گرفته بود شنبه بگیره ولی بعد دیده بود شنبه( یعنی فردا ) تا شب کلاس داره whistlingدرنتیجه افتاد برای چهارشنبه که تعطیلیمونهwinking… دیشب بهش گفتم :( اس ام اسی ) سورپرایزت رو فردا بفرستم یا چهارشنبه ؟ گفت : فردا ، دیگه تحمل ندارم صبر کنم … گفتم : باشه پس بیدار شدی تک زنگ بزن تا بفرستمشwinkingامیدوارم خوشت بیاد…نمیدونم اسما دقیقا در مورد این سورپرایز چی فکر میکرد که در جوابم گفت : حتما خوشم میاد چون تو “ساختیش” …… یعنی ممکنه … ؟؟ به هر حال امیدوارم خوشش بیاد.

ارسال شده با موضوع خاطرات، دوست‌داشتني | ۱۵ نظر »

سیزده!

فروردین۱۵

( ازون پست هاست که از همین اول نمیدونم چی قراره در بیاد)

سلام سلام …

اینم از تعطیلات …به چه سرعتی تموم شدd'oh… ما از شنبه دوباره باید برین دانشگاه … اصلا فکر نکنین که خودمون ۴شنبه و ۵ شنبه رو تعطیل کردیما ! چون همین طوریشم تعطیل بودیم…don't tell anyone

سیزده بدر یه مسافرت کوتاه رو به شهر دوست مامانم داشتیم … تا رسیدیم ساعت شده بود ۱.۵ ظهر … به اصرار دوست مامان ناهار سیزده به در رو تو خونه خوردیم و راه افتادیم بریم بیرون که سیزده مونو به در کنیم … رسیدیم به جای مورد نظر ! سوزن انداز نبود !… هر بازی خواستیم بکنیم نمیشد چون زمینش هموار نبود … یه کم گوشی بازی! ( البته با گوشی های اونا) ایرانسل آنتن میداد!!! silly … بعد از ۱ ساعت نشستن و چای خوردن یه طوفان خفنی شد ! feeling beat upو تنها خانواده ای که تسلیم شد و بلند شد ما بودیمchatterbox.برگشتیم خونه شون و این شد سیزده بدر مون… … …همین.

پ ن ۱ : راستی تولد اسما kiss ۱۶ فروردین هcoffee. هنوزم نمیدونم چه جوری اونجا رو بهش نشون بدم؟( پیشنهادات بدین)

پ ن ۲ : توlove struck از کجا فهمیدی بهار شده ؟ تو که همه ی این ۱ سال رو تو خونه بودی؟

پ ن ۳ : وقتی ای دی اس ال تموم میشه مجبورم تا سر سه ماه از شبانه استفاده کنم ، درنتیجه دیر به پست های روزانه شما میرسم …  شرمنده

 

ارسال شده با موضوع خاطرات، عكس‌ | ۱۸ نظر »
Newer Entries »