مرداد۸
دوستان من کم آوردم به شدددددت!!
درست از روزی که پست قبلی رو گذاشتم به این فکر کردم که چی بنویسم ولی چیزی به ذهنم نرسیده . چون اصلا اتفاقی نیوفتاده ، جایی هم نرفتیم ، کار عجیبی هم خوشبختانه ازم سر نزده … همش بی کاری بوده و بی کاری و بی کاری
… و البته بی حوصلگی.
فعلا به طور کاملا رسمی (!) داریم میپزیم از گرما ! 
فعلا خبر جدید اینکه بعد از انتقال فتوبلاگمون به وردپرس بلاخره من هم به جمع فعال گروه اضافه شدم و یک عکس اونجا گذاشتم …
عیدتون مبارک تعطیلات
خوش بگذره
تیر۲۵
من و پیام برای دیدن هستی
رفتیم … ولی انگار قسمت نبود که ببینیمش
به جاش عرفان جون( پسر پسر خاله ام = نوه خاله بزرگه ) رو دیدیم .




+عرفان میتونست بگه پرستو ولی بهش میگفتن بگه پرستو جون …اونم تلاش خودشو میکرد،ولی این ترکیب براش طولانی و سخت میشد. درنتیجه پرستو جون تبدیل میشد به : پسو زون
+عرفان در جواب هر سوالی میگفت : آآآآآره
مثلا :
منو دوست داری : آآآآآره … غذا میخوری : آآآآره … بریم بیرون ؟ : آآآآآره
یه بار ناغافل اش پرسیدم : جیش کردی؟؟؟ گفت : آآآآ نههههه
…
+ از در خونه شون که میومد بیرون تا برسه به خونه ی خاله( که طبقه بالاشونه) صداش میومد که تکرار میکرد : پرستو کو؟ پرستو کو؟
… دختر خاله ام میگفت : منم هستما!
تیر۱۶
بلاخره ترم شش هم با همه بدبختی هاش و اعصاب خرد شدنهاش تموم شد
…امروز ساعت ۵ آخرین امتحان رو که کارگاه باغبانی بود هم دادیم…
امسال دانشگاه مون پیشرفت کرده و دیگه نمره ها رو روی برد نمیزنن و یکسره توی سایت میذارن … خیلی خوبه دیگه لازم نیست هر روز به شایعه های بچه ها گوش بدیم که دروغکی میگن نمره های فلان درس رو زدن
و ما میریم دانشگاه میبینیم نزدن!!
…بدی هم داره ! دیگه نمره های دیگران رو نمیفهمیم !!چیکار کنیم با این همه کنجکاوی؟؟
باورتون میشه یکی از درسامون از بس سخت بود نمره ی اول دو گروه شده ۱۳.۵!!!
( من ۰.۱ از نفر اول کمتر شدم!۱۳.۴!
این چه طرز نمره دادنه آخه؟؟
) البته ازون جایی که این استاده همونه که من و فریبا رفتیم زمان بازدیدش رو عوض کردیم ، به شدت با ما لج بود . من حتی میترسیدم منو بندازه!
اینام کلکسیون هام


( پروژه های درسی ما کلکسیون درست کردنه
باز چند نفر نگن که چرا تو تن مخلوقات خدا سوزن فرو کردی؟
)
اینم آخرین بازی که دعوت شدم از طرف مامان یونا
( لیلی جونی
)…
معرفی : پرستو ـ تاریخ تولد ۱۳۶۵ ـ دانشجوی رشته کشاورزی گیاه پزشکی ورودی ۸۴ ـ با دو تا برادر
فصل مورد علاقه : بهار
غذای مورد علاقه : سالاد الویه ـ کتلت ـ کته و …
موسیقی مورد علاقه : سنتی و پاپ
بدترین ضد حالی که خوردم : من هر چیز جالبی پیش بیاد همینجا میگم ولی این که تکی بخوام الان یه چیزی رو تعریف کنم چیزی یادم نمیاد.
ناشیانه ترین کاری که کردم : “
بهترین خاطره : “
بدترین خاطره : “
کسی رو که بخوام ملاقات کنم : همه دوستان وبلاگ نویسی که آدرسشون این کنار هست و همه دوستانی که از کلاس اول تا پیش دانشگاهی باهاشون همکلاس بودم .
موقعیتم در ۱۰ سال آینده : تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که حتما بچه دارم !!!حالا یا بچه خودمه یا یک بچه به فرزندی قبول کردم! ( به هر حال من هر دفعه باید یه چیزی بگم که بهم بخندین دیگه !! )
برای کی دعا میکنم : خیلی کلی ه ! قبل از امتحان برای هر کس که تصویرش تو ذهنم بیاد ( که همزمان با من همون امتحان رو داره )دعا میکنم … در غیر این صورت هر کس که بگه برام دعا کن .
بزرگترین آرزو : سلامتی ، موفقیت ، شادی، خیال راحت و رضایت از زندگی برای خودم و همه کسایی که اطرافم هستن …