پرستووو

سم گیاهی … خودکشی انسانی

آذر۱۰

دیروز آزمایشگاه سم شناسی داشتیم و استاد داشت در مورد یه سم توضیح میداد که حالت قرصی داشت و رسید به موارد ایمنی و گفت که این سم خیلی هم سریع در هوا پخش میشه و نباید در محیط سربسته بدون ماسک ازش استفاده کرد و در ادامه گفت : یکی از همکارام با این قرص خودکشی کرد ، از دست زنش !! در این لحظه نصف کلاس ( پسرها )برای لحظاتی رفت تو هوا از شدت خنده … و دختر ها عصبانی فقط به هم نگاه میکردن… بعد از چند ثانیه همهمه یهو کلاس ساکت شد  …

من با تردید و مِن و مِن : چند تاش میکُشه ؟ :دی

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۳۵ نظر »

مسابقه …

آذر۸

از چند روز پیش مربی بدمینتون گفته بود که امروز ( البته تا پست کنم میشه شنبه پس شما بخونین دیروز ) یه مسابقه طناب کشی هست و خلاصه از همه ما قول گرفته بود که بریم … قرار ما شد جمعه ساعت ۷.۵ صبح … رفتیم اونجا هنوز کسی نیومده بود درو باز کنه تا ساعت ۸ یه عده زیادی پشت در وایستاده بودن و بعدش رفتیم داخل و آماده شدیم برای وزن کشی … این پروسه وزن کشی شون ۲ ساعت ( دقیقا۲ ساعت) طول کشید و کاملا هم سوری بود … چون گروه ما به زور به ۵۰۰ کیلو رسید و بقیه گروه ها از ۶۰۰ کیلو به بالا بودن … البته مربی مون خیلی روحیه اش قوی بود !! میگفت تیم من تیم مانکن هان!!=)) … چند بار به ما گفتن حجاب کنین الان میان فیلم میگیرن هی ما مانتو پوشیدیم هی در آوردیم … هیتر ها باد سرد میزدن:( …خلاصه مسابقه بعد از قرعه کشی شروع شد … ما هر چی منتظر موندیم اسم تیم ما رو نخوندن ، مربی مون رفت ببینه جریان چیه ؟ … اومد گفت دور اول بهمون استراحت خورده و یعنی بدون مسابقه یه برد داشتیم … خلاصه در دور دوم به یه تیم قوی خوردیم و باختیم ( حالا شما به روم نیارین دیگه =)) ) بعدش اومدیم دوباره بالا تو تماشاگرا نشستیم ( بازی ۲ حذفی بود و ما هنوز حذف نشده بودیم ) دوست دانشگاهم ( فریبا ) لطف کرده بود اومده بود :* و تمام مدت همونجا بی کار نشسته بود و یه دختر کوچولو هم باهاش بود که کلی بامن دوست شد و هرجا میرفتم میخواست باهام بیاد :) :* چند تا عکس هم با موبایل دوستم گرفتم ازش … خلاصه دوباره اسم تیم ما رو خوندن و ما رفتیم برای طناب کشی … این بار خیلی خیلی خیلی تلاش کردیم و تونستیم ببریم و هیچ وقت اون یک دقیقه ای که هر ۸ نفر مون داشتیم داد میزدیم بکششششششش بکککککککککککککش بببببببببببکش رو فراموش نمیکنم که واقعا هم این فریادها موثر بود :) ;) … اومدیم بالا و کلی خوشحال و خندون و اینا … برای دور سوم اسم گروه خونده شد و رفتیم پایین و واقعا مقاومت کردیم ولی باختیم و حذف شدیم … دیگه تقریبا ساعت ۱ – ۱.۵ بود که رسیدم خونه … با دستهایی که گرفته و درد میکنه :) ولی به هر حال روز خوبی بود … خوش گذشت .

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۹ نظر »

ترسهای من در دوران کودکی …

آذر۲

سلام به همگی

**میخوام ترسهای دوران کودکی م رو به پیشنهاد حدیث گل اینجا بنویسم … تاجایی که یادم میاد البته.

- اون اولا از هر کی عینکی بود میترسیدم …در عین حال وقتی پدرم عینک نمیزد ازش میترسیدم!!!:))اینم بگم که حاضر بودم ساعت ها تو ماشین تنها بمونم ولی وارد خونه ای که یک عینکی توش هست نشم:))))

- از مجموعه عروسکی هادی و هدی به خاطر فضای سیاه پشتش میترسیدم …همش فکر میکردم اون پشت پرتگاهه هر لحظه ممکنه یکی ازینا بیوفته اونجا :) ))

- سریال چاق و لاغر رو دیگه نگم که با شنیدن آهنگ اولش هم دلم میخواست گریه کنم :) )))

- وقتی مربی آمادگی م میخندید ازش میترسیدم … چون یکی از دندونهای آسیاب بالاش رو کشیده بود و جاش خالی بود…مثل دراکولا میشد طفلک :) )

- از اینکه منو بذارن مدرسه و دیگه نیان دنبالم خیلییییی میترسیدم :) ))

- ازین که مورد خشم معلم ها قرار بگیرم میترسیدم:))(مخصوصا معلم کلاس سومم که معرف حضورتون هستن = خشم اژدها)

- از همون بچگی تا الان ازین که یکی از نزدیکانم رو از دست بدم میترسیدم …:(

پ ن : دوستم اس ام اس داد که دارم میرم نمایشگاه کتاب اگه کتابی میخوای بگو برات بگیرم … من تلفن زدم بهش و اسم ۴ تا کتاب رو بهش دادم که ببینه( به ترتیب اولویت) هر کدوم رو که داشت ۲ جلد برام بگیره ( برای خودم و یه دوست دیگه م)… خلاصه رفته بود کلی گشته بود و میگفت صاحب غرفه های کشاورزی اصلا انگار همچین اسمهایی به گوششون نخورده بوده … و بلاخره تونسته بود از یه غرفه یکی از کتابها رو پیدا کنه … وقتی به صاحب غرفه میگه یه جلد دیگه ازین کتاب هم دارین ؟ آقاهه شاکی میشه که خااااانوم مگه این کتاب چشه که میخوای عوضش کنی ؟؟؟ … :) )

ارسال شده با موضوع خاطرات، دوست‌داشتني | ۲۸ نظر »

سوتی …

آبان۲۶

سلام به همگی …

این مدت اتفاقات زیادی افتاده . بد و خوب .

یه سوتی دادم ناجور … یه خانومی هست که تقریبا هر روز با یه بچه از جلوی خونه ما رد میشه . این خانوم قبلا معلم ورزش من در یه دوره خیلی کوتاه تو مدرسه بوده. چند روز پیش داشتم برمیگشتم خونه اون خانوم رو دیدم … از قیافه اش به نظر میاد سن بالایی داره … نمیدونم دقیقا با چه منطقی بعد از سلام و احوال پرسی ازش پرسیدم : نوه تونه؟ اونم گفت : نههههههه پسرمه یعنی اینقدر پیر شدم؟ … حالا من اینقدر دست و پامو گم کرده بودم نمیدونستم چه جوری درستش کنم :) )… فکرکنم کل روزش داشته به سنش فکر میکرده طفلک …

چند روز پیش تر ها پدر در حال راه رفتن تو خونه تکرار میکرد : شاید وقتی دیگر …  من به پیروز : پیروز لو رفتی :) ) پیروز هم متعجب که حالا چی شده پدر اسم وبلاگ اونو هی تکرار میکنه؟؟=))

از همون روزی که گفتم قبل ساعت ۱۰ میخوابیم یه نفر ، اینجا رو بهم معرفی کرد… حالا من شب و روز خواب ندارم که!! و بدبختی اینکه دیگه وقتی هم برای وبلاگ نمیمونه :(

 

ارسال شده با موضوع خاطرات، طنز | ۲۷ نظر »

بازی خاطرات دوران کودکی …

آبان۱۶

به دعوت شیرین roseمیخوام این بازی رو ادامه بدم :

از همون اول شروع میکنم :

(اول میشه قبل ازین که مدرسه ای بشم) همش وقتی میدیدم پیروز و پیام دارن آماده میشن برن مدرسه ،تعجب میکردم که چه جوری میتونن بدون مامان تحمل کنن؟؟اگه یه روزی قرار باشه برگردم به گذشته این سالها رو انتخاب میکنم … اولین دوستام که کاوه و سوزان بودن و هردو یک سال از من کوچکتر بودن …با پدر دوبار رفتم سر کارش…تجربه اولین دوچرخه با پایه کمکی که همون شب تبدیل به دوچرخه بدون پایه کمکی شد…تجربه یه حیاط بزرررررگ و یه جیک جیکو chicken… تمام طول روز بازی و خنده و دوچرخه سواری…لبخند

آمادگی : در تمام طول سال به این درجه از اطمینان نرسیدم که ساعت ۱۲ مامان – حتما – میاد دنبالم. در نتیجه از ساعت یازده و نیم گریه ام شروع میشدنیشخند، تا لحظه ای که مامان رو میدیدم ( خوشبختانه گریه هام بی صدا بود و زیاد مزاحم دیگران نبودم) .(به شدت لوس بودن اینجانب دقت بفرماییدمژه)…

تابستونی که قرار بود بعدش برم کلاس اول بسیار مزخرف بود چون میخواستم برم کلاس اول!!!chatterboxهر شب خواب های مزخرف میدیدم . چیزی که از مدرسه تو ذهنم بود و از برنامه های تلوزیون شکل گرفته بود : یه عده بچه که از من قد بلند ترن و همش وسایل منو برمیدارن و میندازن به طرف هم و من بین اینا میدوم و تلاش میکنم که مثلا کیفمو ازشون بگیرمافسوس…و چیزهایی ازین دست…

کلاس اول : یک عدد نونا !زبان تو کلاس بود که مامانش معلم کلاس پنجم همون مدرسه بود و بقیه بچه های کلاس در حضور نونا ، تو کلاس دیده نمیشدن … البته نونا فقط با ۲ نفر تو کلاس تونسته بود دوست بشه و من با کل کلاس!(مرسی عده جمع کردن) من رهبرکل کلاس بودمگاوچران به جز اون ۳ نفر . تو هیچ بازی شرکتشون نمیدادم و با بچه ها تو حیاط مدرسه تا حد امکان نونا و دوستاش ( که دو تا خواهر دوقلو بودن :فائزه و فائقه ) رو حرص میدادیم … چون تو کلاس به شدت از دستشون حرص میخوردیم …البته بعضی وقتا با ضامن شدن ناظم مجبور میشدم از مواضع خودم پایین بیام و تو بازی شرکتشون بدم.(جالبه که برای ناظم شرط میذاشتم که باید منو بهداشتیار کنین تا بذارم اینا با ما بازی کنن نیشخند… اعتماد به نفس بیداد میکرد…)

کلاس دوم : شاید بهترین سال عمرم بودقلب … مدرسه ام عوض شده بود و همه بچه های کلاس به یک اندازه تو کلاس دیده میشدن . شیطونی های فراوونی در این سال انجام شد …تولد های زیادی رفتم… کلا به شدت خود مختار شده بودم و برای کل کلاس و گاهی اوقات برای کل مدرسه تکلیف روشن میکردمwhistling

کلاس سوم : مدرسه ام باز هم عوض شد … به خاطر شغل پدرم رفتیم به یه شهر دیگه و حتی دلم نمیخواد به رفتارهای معلم اون سال با بچه ها فکر کنم … ذره ای اعتماد به نفس برای بچه ها نذاشت… یه بار به خاطر اشتباه یکی از بچه ها که اتفاقا همون روز تمرین های ریاضیش رو هم حل نکرده بود یه سیلی خوابوند تو صورتش … هیچ وقت اون صحنه از جلو چشمم کنار نرفت… تا زنگ تفریح خودمون رو حفظ کردیم و ۱۵ دقیقه زنگ تفریح همه سرمون رو گذاشتیم رو میز و گریه کردیم…ما بعدا فهمیدیم اون دختری که کتک خورده بود چند سال قبل مادرش رو از دست داده بود …یعنی اون معلم میدونست و اینطوری رفتار کرد …ناراحت

کلاس چهارم : خوب و نرمال … معلم سعی داشت همه چیز رو به ۴ زبان به ما یاد بده ابله… معلم باهالی بود کلی مارو تو کلاس میخندوند… هر روز امتحان داشتیم… خدا حفظش کنه…

کلاس پنجم : یه کابوس بود … همه ما مجبور بودیم برای تیزهوشان بخونیم… از ساعت ۵ عصر ها تا ۷.۵ یازده نفری که مرحله اول قبول شده بودن باید میرفتیم خونه معلمون و اونجا باهامون ریاضی و علوم کار میکرد …تازه وقتی برمیگشتیم باید کارای فردامون رو انجام میدادیمچشم. خداییش برامون زحمت کشید ازون ۱۱ نفر ۹ نفر قبول شدن … خدا حفظش کنه.

کودکی من به سالهای پیش از دبستان و دبستان ختم میشه … تیزهوشان جو خوبی داشت اما همه ما رو مجبور به بزرگ شدن زود رس کرد … اول راهنمایی کابوسی بود که هرگز در خواب هم نمیخوام تکرار بشه … دوم راهنمایی دو نفر از معلم ها مون فوت کردن … سوم راهنمایی امتحان نهایی و استرس هایی که به خاطر هیچ و پوچ به ما تحمیل شد … … دبیرستان ، بد نبود … گذشت…پیش دانشگاهی ، سالی که همه به هم دروغ میگفتن که چقدر درس میخونن … اگه تا صبح بیدار مونده بودن و درس خونده بودن میگفتن لای کتابو باز نکردن … یه خاطره از پیش دانشگاهی هست که حتما یادم بندازین بگم… همین.

پ ن : همه شماهایی که این پست رو میخونید دعوتید برای ادامه این بازیrose …ببینم چه میکنید…حتما بهم خبر بدین بیام بخونم.

پ ن : امروز صبح تو برنامه روز از نو وقتی آقای شیرازی از وبلاگ و مزایای اون تعریف میکردن مامان ( درحالی که یادش اومده چند روز قبل بهش میگفتم بیاد وبلاگ بنویسه )بهم میگه: توام وبلاگ بنویس خوبه ها… و نمیدونه که این پرستو …نیشخندنیشخند

پ ن : تعداد زیاد اسمایلی ها باعث ضایع شدن نوشته شده بود… که از طرف دوستان گوشزد شد ، سعی کردم درستش کنم …

ارسال شده با موضوع بازي‌ها، خاطرات | ۳۸ نظر »
« Older Entries