آبان۱۶
به دعوت شیرین
میخوام این بازی رو ادامه بدم :
از همون اول شروع میکنم :
(اول میشه قبل ازین که مدرسه ای بشم) همش وقتی میدیدم پیروز و پیام دارن آماده میشن برن مدرسه ،تعجب میکردم که چه جوری میتونن بدون مامان تحمل کنن؟؟اگه یه روزی قرار باشه برگردم به گذشته این سالها رو انتخاب میکنم … اولین دوستام که کاوه و سوزان بودن و هردو یک سال از من کوچکتر بودن …با پدر دوبار رفتم سر کارش…تجربه اولین دوچرخه با پایه کمکی که همون شب تبدیل به دوچرخه بدون پایه کمکی شد…تجربه یه حیاط بزرررررگ و یه جیک جیکو
… تمام طول روز بازی و خنده و دوچرخه سواری…
آمادگی : در تمام طول سال به این درجه از اطمینان نرسیدم که ساعت ۱۲ مامان – حتما – میاد دنبالم. در نتیجه از ساعت یازده و نیم گریه ام شروع میشد
، تا لحظه ای که مامان رو میدیدم ( خوشبختانه گریه هام بی صدا بود و زیاد مزاحم دیگران نبودم) .(به شدت لوس بودن اینجانب دقت بفرمایید
)…
تابستونی که قرار بود بعدش برم کلاس اول بسیار مزخرف بود چون میخواستم برم کلاس اول!!!
هر شب خواب های مزخرف میدیدم . چیزی که از مدرسه تو ذهنم بود و از برنامه های تلوزیون شکل گرفته بود : یه عده بچه که از من قد بلند ترن و همش وسایل منو برمیدارن و میندازن به طرف هم و من بین اینا میدوم و تلاش میکنم که مثلا کیفمو ازشون بگیرم
…و چیزهایی ازین دست…
کلاس اول : یک عدد نونا !
تو کلاس بود که مامانش معلم کلاس پنجم همون مدرسه بود و بقیه بچه های کلاس در حضور نونا ، تو کلاس دیده نمیشدن … البته نونا فقط با ۲ نفر تو کلاس تونسته بود دوست بشه و من با کل کلاس!(مرسی عده جمع کردن) من رهبرکل کلاس بودم
به جز اون ۳ نفر . تو هیچ بازی شرکتشون نمیدادم و با بچه ها تو حیاط مدرسه تا حد امکان نونا و دوستاش ( که دو تا خواهر دوقلو بودن :فائزه و فائقه ) رو حرص میدادیم … چون تو کلاس به شدت از دستشون حرص میخوردیم …البته بعضی وقتا با ضامن شدن ناظم مجبور میشدم از مواضع خودم پایین بیام و تو بازی شرکتشون بدم.(جالبه که برای ناظم شرط میذاشتم که باید منو بهداشتیار کنین تا بذارم اینا با ما بازی کنن
… اعتماد به نفس بیداد میکرد…)
کلاس دوم : شاید بهترین سال عمرم بود
… مدرسه ام عوض شده بود و همه بچه های کلاس به یک اندازه تو کلاس دیده میشدن . شیطونی های فراوونی در این سال انجام شد …تولد های زیادی رفتم… کلا به شدت خود مختار شده بودم و برای کل کلاس و گاهی اوقات برای کل مدرسه تکلیف روشن میکردم
…
کلاس سوم : مدرسه ام باز هم عوض شد … به خاطر شغل پدرم رفتیم به یه شهر دیگه و حتی دلم نمیخواد به رفتارهای معلم اون سال با بچه ها فکر کنم … ذره ای اعتماد به نفس برای بچه ها نذاشت… یه بار به خاطر اشتباه یکی از بچه ها که اتفاقا همون روز تمرین های ریاضیش رو هم حل نکرده بود یه سیلی خوابوند تو صورتش … هیچ وقت اون صحنه از جلو چشمم کنار نرفت… تا زنگ تفریح خودمون رو حفظ کردیم و ۱۵ دقیقه زنگ تفریح همه سرمون رو گذاشتیم رو میز و گریه کردیم…ما بعدا فهمیدیم اون دختری که کتک خورده بود چند سال قبل مادرش رو از دست داده بود …یعنی اون معلم میدونست و اینطوری رفتار کرد …
کلاس چهارم : خوب و نرمال … معلم سعی داشت همه چیز رو به ۴ زبان به ما یاد بده
… معلم باهالی بود کلی مارو تو کلاس میخندوند… هر روز امتحان داشتیم… خدا حفظش کنه…
کلاس پنجم : یه کابوس بود … همه ما مجبور بودیم برای تیزهوشان بخونیم… از ساعت ۵ عصر ها تا ۷.۵ یازده نفری که مرحله اول قبول شده بودن باید میرفتیم خونه معلمون و اونجا باهامون ریاضی و علوم کار میکرد …تازه وقتی برمیگشتیم باید کارای فردامون رو انجام میدادیم
. خداییش برامون زحمت کشید ازون ۱۱ نفر ۹ نفر قبول شدن … خدا حفظش کنه.
کودکی من به سالهای پیش از دبستان و دبستان ختم میشه … تیزهوشان جو خوبی داشت اما همه ما رو مجبور به بزرگ شدن زود رس کرد … اول راهنمایی کابوسی بود که هرگز در خواب هم نمیخوام تکرار بشه … دوم راهنمایی دو نفر از معلم ها مون فوت کردن … سوم راهنمایی امتحان نهایی و استرس هایی که به خاطر هیچ و پوچ به ما تحمیل شد … … دبیرستان ، بد نبود … گذشت…پیش دانشگاهی ، سالی که همه به هم دروغ میگفتن که چقدر درس میخونن … اگه تا صبح بیدار مونده بودن و درس خونده بودن میگفتن لای کتابو باز نکردن … یه خاطره از پیش دانشگاهی هست که حتما یادم بندازین بگم… همین.
پ ن : همه شماهایی که این پست رو میخونید دعوتید برای ادامه این بازی
…ببینم چه میکنید…حتما بهم خبر بدین بیام بخونم.
پ ن : امروز صبح تو برنامه روز از نو وقتی آقای شیرازی از وبلاگ و مزایای اون تعریف میکردن مامان ( درحالی که یادش اومده چند روز قبل بهش میگفتم بیاد وبلاگ بنویسه )بهم میگه: توام وبلاگ بنویس خوبه ها… و نمیدونه که این پرستو …

پ ن : تعداد زیاد اسمایلی ها باعث ضایع شدن نوشته شده بود… که از طرف دوستان گوشزد شد ، سعی کردم درستش کنم …