پرستووو

جاموبایلی

دی۶

ما از اول ترم یه هفته در میون جمعه ها ساعت ۱ تو دانشگاه کلاس داریم . استادش فقط همین روز رو برای دانشگاه ما وقت داره در نتیجه از ساعت ۸ صبح هم با یه گروه قبل از ما کلاس داره تا ۱۲ و از ۱ هم با ما .

امروز من ساعت یه ربع به یک رسیدم به کلاس دیدم کلی بچه های ناآشنا تو کلاسن . تا خواستم بپرسم یکیشون گفت که کلاس شما تشکیل نمیشه الان استاد میاد و یه جزوه میده بهتون برین کپی کنین . منم منتظر موندم تا دوستم بیاد . بعدش استاد اومد و جزوه رو داد و یکی از بچه هام مسئول شد که بره کاراشو انجام بده .

قبلش هم باید بگم که دو هفته پیش آقای استاد به من گفته بود که یک کپی از جزوه ای که سر کلاس نوشتم براش بگیرم و این هفته بهش بدم . منم اومدم وسایلم رو گذاشتم کلاس کناری و رفتم این جزوه کپی شده رو دادم به استاد و برگشتم کیفمو بردارم که یکی از بچه های گروه اومد و برای من کادوی تولد آورده بود :) دیگه اینقدر عجله ای شد که من نفهمیدم اصلا ازش تشکر کردم؟؟ :) ) بعدش با بچه رفتیم برای تکثیر جزوه . رسیدیم اونجا با دوستم دیدیم شلوغه گفتیم بریم سلف تا اینجا خلوط شه برگردیم… خلاصه رفتیم سلف و دو تا ایستک گرفتیم … داشتیم حرف میزدیم یادم اومد که اون کادو هه رو باز کنم :) ) بازش کردم و توش یه جا موبایلی بود باری تو ماشین :) ( چرا همه برای برفی کادوی تولد میگیرن ؟؟ تولد من بودا :دی:دی ) بعد گفتم حالا موبایلمو دربیارم بذارم توش ببینیم چه جوری میشه !! که دیدم هر چی میگردم موبایله نیست !!!! ازونجایی که من همیشه موبایلم گم میشه فکر میکردم دارم کیفمو بد میگردم!!!:)) ولی واقعا نبود…

 …دیدیم چیکار کنیم؟ گفتیم دوباره برگردیم ساختمون کشاورزی … هر چند دیگه فایده ای هم نداشت… اومدیم یه راست تو همون کلاس کناری !! دیدیم موبایلم رو صندلیه همون جایی که وسایلم رو گذاشته بودم !! از اون موقع که ازین کلاس خارج شده بودیم ۱ ساعت گذشته بود … و اگه کادوی دوستم جاموبایلی نبود من موبایل عزیزم رو از دست داده بودم …یا مثلا اگه  تصمیم نگرفته بودیم بریم سلف !!

 

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه، عكس‌ | ۱۸ نظر »

دیروز …

دی۳

دیروز روز جالبی بود … در روز تولدم دو اتفاق مهم افتاد … شاید هم بیشتر و من متوجه بقیه نشدم .

دیروز برادر کوچیکم سربازیش رو شروع کرد و وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد .

عصر دیروز همون کنفرانسی که چند پست پیش ازش صحبت کرده بودم رو ارائه دادم و به نظر خودم تونستم به بهترین شکل ممکن از پسش بر بیام و اصلا استرس نداشته باشم و مثل دفعه قبلی ( در همین ترم ) اونقدر صدام نلرزه ( که البته از اون کنفرانس هم نمره آ+ گرفتم :دی ) . البته قرار بود ۹ دی باشه که برای زودتر تعطیل کردن کلاس یک هفته کنفرانس ها جلو افتاد .

وقتی تو خونه داشتم پاورپوینتم رو آماده میکردم یه لحظه با خودم گفتم حالا این سی دی آفیسم رو هم ببرم شاید اتفاقی بیوفته  و اتفاقا افتاد … آفیس دانشگاه ۲۰۰۳ بود و مال من ۲۰۰۷ :دی نتیجه اینکه آفیس ۲۰۰۷ رو ، روی کامپیوتر دانشگاه نصب کردم ( کلی هم طول کشید به خاطر پایین بودن سرعت سیستم ) ولی خوشبختانه یک نفر کنفرانسش بدون پاورپوینت بود و در اون مدت اون اومد ارائه داد .:)که خب البته اون نفر هم کلی برای خودش سوژه بود … اینقدر ادا اطوار در آورد دختره !! دوستم میگفت اگه یکی الان موبایلش زنگ بزنه این دختره با آهنگ اون میرقصه !!! :) )))  بعدش هم که نوبت من شد . فکر میکنم چون یه مدت همون جا رو سکو بودم و چند باری هم رفت و آمد داشتم :) ) برای نصب آفیس دیگه کاملا ترسم ریخته بود و با خیال راحت ارائه دادم .

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۲۰ نظر »

امروز …

دی۱

سلام سلام به همگی …

 

یادتون مونده امروز چه روزیه یا نه ؟ 

تولدمه دیگه  :دی

22 :)

دوستان هر دوتاش کیکه ها … یه وقت کسی فکر نکنه سالاد الویه ست :) )

ارسال شده با موضوع خاطرات، عكس‌ | ۱۲ نظر »

نمایش … جشن

آذر۲۶

سلام سلام … عیدتون مبارک :)

امروز ساعت ۳ تو دانشگاه کلاس داشتیم. استاده ساعت ۳.۵ رسید دیگه تقریبا ما داشتیم میرفتیم :) ) … خلاصه درسش رو داد  کلاس تموم شد اومدیم بیرون که بریم به طرف آزمایشگاه که یکی از بچه ها گفت فلان جا یک جشن هست الان ۲ تا بلیط دارم اگه شماها میرین که بدم به شما … ما هم تقریبا این بلیط ها رو تو هوا زدیم :) ) غافل ازینکه چی در انتظارمونه …

ازونجایی که اکثر بچه ها میخواستن برگردن شهرشون کلاس خلوط شده بود و همه در یک گروه رفتیم آزمایشگاه … بعد از آزمایشگاه ( ساعت ۵.۵ ) تازه قرار بود بیایم خونه اجازه بگیریم اگه اجازه دادن بریم جشن … ساعت ۶ هر جوری بود رسیدیم اونجا … کلا به جز ما یه عده دیگه دانشجو بودن و یه تعداد زیادی بچه های مهد کودکی که با مامانهاشون اومده بودن … خلاصه هی نشستیم و چیپس و پفک خوردن بچه ها رو دیدیم هی هوسمون کرد :) ) هر چی منتظر موندیم برنامه هم شروع نشد . ساعت تقریبا شده بود یه ربع به ۷ دیگه خسته هم شده بودیم  با دوستم تصمیم گرفتیم بریم یه خوراکی ای بخریم … اومدیم بیرون دوستم گفت پیاده بریم … حالا هر چی میرفتیم مگه یه سوپری باز بود ؟؟ :) ) همه تعویض روغنی بودن :) )) دیگه به این نتیجه رسیدیم که بریم یه روغن ترمزی چیزی بخریم به جای ایستک بخوریم :) )… خلاصه برگشتیم دیدیم هنوز برنامه شروع نشده ُ نشستیم تو ماشین و رفتیم یک چیپس و یک پفک و دو تا کرانچی خریدیم ( نخندین بابا :) )) …شمام اگه تو اون وضعیت قرار میگرفتین واقعا جو گیر میشدین … تازه اصلا نگاه نکرده بودیم چیپسه چه طعمیه :) )) )

وقتی رسیدیم همه بلند شده بودن و سرود ملی در حال خونده شدن بود… بعد یه نفر یه کم گیتار زد و یه نفرم کیبرد و همش تاکید میشد اینا برنامه اصلی نیست و ما همچنان منتظر که پس چی قراره باشه این برنامه ؟؟ … مجری اومد و گفت نمایش عروسکیه !!!!!!!!! حالا ما رو میگین … :) )) … آهان راستی یه سوتی هم داد مجریه و اسم نمایش رو اشتباه گفت … کلا انگار یه نفر از تو کوچه شانسی پیدا کرده بودن گفته بودن بیا تو مجری باش :) ) هر چی دلت خواستم بگو  …

آقا نمایش شروع شد …. یعنی آخر خنده …  تنها چیزی که ما ندیدیم عروسک بود :) )) … ۷-۸ تا آدم بزرگ یه سری لباس های جلفی پوشیده بودن  … هر کدوم شروع میکرد به حرف زدن تو مایه های حرف زدن با بچه های زیر ۶ سال …

نقطه اوج داستان اونجا بود که فهمیدیم نقش اول داستان یه پرستو ه … دیگه اینجا منو دوستم رسما داشتیم خفه میشدیم از خنده … مثلا قسمتهای غمگین داستان بود :) )))) هی میگفتن پرستو کوچولو خسته ست ، پرستو کوچولو گشنه ست ، پرستو کوچولو بالش شکسته :) ) این دختری که نقش پرستو رو داشت یه لباس آبی ساتن ( براق ) پوشیده بود اولش ما فکر کردیم نقشش آب یا رودخونه ابر یا یه همچین چیزاییه :) ) بعدش دیدیم هی یکی رو دارن پرستو صدا میکنن :) )))))))بعد تازه متوجه یه پارچه سیاه کوچیک که آخرش دو شاخه شده بود رو پشت بازیگر شدیم :) )

ما هم انگار یکی دنبالمون کرده باشه سریعا خوراکیامونو خوردیم و اومدیم بیرون … ساعت شده بود ۸ اینا هنوز داشتن نمایش اجرا میکردن …

 

ارسال شده با موضوع خاطرات، طنز | ۱۴ نظر »

تولد یک دوست داشتنی ، یک تولد دوست داشتنی

آذر۲۱

تولد یلدا جون

برای ماهایی که از دور نگاه میکنیم خیلی زود گذشت … بیشتر از ۳ سال از روزی که با وبلاگ بابای فردای عزیز آشنا شدم میگذره . اون اوایل فکر نمیکردم این نوشته ها ادامه پیدا کنه . ولی وقتی نزدیک شدیم به زمان تولد اون کوچولوی دوست داشتنی دیگه همه چیز واقعی شد و هیجان انگیز… نمیدونستم چه شکلی میتونه باشه اون کوچولو  … ولی میدونستم هر شکلی هم باشه دوست داشتنیه … اونقدر دوست داشتنی شد برام که با دیر شدن نوشته های بابای فردا حتما به سراغشون میرم و ازشون میخوام زودتر بنویسن …

هنوزم اون عکسهای بیمارستان ، عکس انگشتان کوچولوی پای یلدا تو ذهنمه …  اون نوشته های بامزه بابای فردا روی عکسها رو همیشه برام جالب بود … هر چند حالا دیگه دیده نمیشه :)

“  کلوچه ” همیشه باعث میشه یاد یلدای دوست داشتنی بیوفتم … هر چند که الان دیگه خیلی شیرین تر از کلوچه شده …

تو این ۳ سال پای نوشته های زیبای بابای فردا نشستیم و لذت بردیم … به امید اون روزی شاهد موفقیت های کوچولوی دوست داشتنی بابای فردا باشیم …

تولد سه سالگیت مبارک یلدا جون

یلدای عزیز بدون که همیشه یه نفر اینجاست که خیلی خیلی دوست داره …

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني | ۲۲ نظر »
« Older Entries