از آن پستها بود که …
* چه میشود که به یاد وبلاگتان میافتید ؟
* چه میشود که تصمیم میگیرید به روزش کنید ؟
من مدتهاست که برای وقایع زندگیام برچسب تعریف کردهام ؛
- میشود دربارهاش نوشت
- نمیشود دربارهاش نوشت
- “میشود دربارهاش نوشت”ها همیشه یکجور نیستند ؛ گاهی تعریف یک اتفاق است و گاهی فقط جنبه ثبت شدن دارد. خب طبیعتا سعی میکنم اتفاقهایی را ثبت کنم که در آینده که برمیگردم و میخوانمشان برایم جالب باشد و البته اینکه مطالب باید مخاطب داشته باشد را هم باید در نظر بگیرم.
- “نمیشود دربارهاش نوشت”ها همانهایی هستند که رازهایم را تشکیل میدهند و البته شاید رازهای کل خانواده را . همانهایی که من را به یاد روز اول مدرسه و قبل از رفتن به سمت مدرسه میاندازد ؛ صدای مادرم است که گفت : نباید رازهای خانه به مدرسه برود . نمیدانم من آن روز دقیقا مفهموم حرفش را درک کردم یا نه؟ یا شاید هم این موضوع را دوطرفه دانستم . رازهای مدرسه هم نباید به خانه بیاید
…
*البته این نوشته به این معنی نیست که این روزها ، روزهای ” نمیشود دربارهاش نوشت” است. این روزهای تقریبا اتفاقی که قابلیت تعریف کردن داشته باشد نیوفتاده .
شاید جالب باشد که دیگران هم به سوالهای بالا جواب بدهند .
***
دو هفته ای هست که کلاسها به شدت تق و لق آغاز شده است.میرویم ، منتظر میشویم ، میآید / نمیآید و البته آمدن استاد به معنی شروع درس هم نیست ، فقط حضور غیاب است و بعد تعطیلی کلاس .فعلا انگار استاد کلاس تربیت بدنی ۲ از همه دقیقتر است !! همه ما به اجبار پینگپونگ را انتخاب کردهایم. خوشبختانه هر ورزش دیگری هم که بود من دوست داشتم ، در این مورد مشکلی ندارم .
پن : از آن پست ها بود که اصلا به دل خودم نمینشیند و فقط جنبه ثبت شدن در تاریخ را دارد .



