پرستووو

از آن پست‌ها بود که …

اسفند۸

* چه می‌شود که به یاد وبلاگتان می‌افتید ؟

* چه می‌شود که تصمیم می‌گیرید به روزش کنید ؟

من مدتهاست که برای وقایع زندگی‌ام برچسب تعریف کرده‌ام ؛

- می‌شود درباره‌اش نوشت

- نمیشود درباره‌اش نوشت

- “می‌شود درباره‌اش نوشت”‌ها همیشه یک‌جور نیستند ؛ گاهی تعریف یک اتفاق است و گاهی فقط جنبه ثبت شدن دارد. خب طبیعتا سعی میکنم اتفاق‌هایی را ثبت کنم که در آینده که برمیگردم و میخوانمشان برایم جالب باشد و البته اینکه مطالب باید مخاطب داشته باشد را هم باید در نظر بگیرم.

- “نمی‌شود درباره‌اش نوشت‌”ها همان‌هایی هستند که راز‌هایم را تشکیل می‌دهند و البته شاید راز‌های کل خانواده را . همان‌هایی که من را به یاد روز اول مدرسه و قبل از رفتن به سمت مدرسه می‌اندازد ؛ صدای مادرم است که گفت : نباید راز‌های خانه به مدرسه برود . نمیدانم من آن روز دقیقا مفهموم حرفش را درک کردم یا نه؟ یا شاید هم این موضوع را دوطرفه دانستم . رازهای مدرسه هم نباید به خانه بیاید :)

*البته این نوشته به این معنی نیست که این روزها ، روز‌های ” نمیشود درباره‌اش نوشت” است. این روز‌های تقریبا اتفاقی که قابلیت تعریف کردن داشته باشد نیوفتاده .

شاید جالب باشد که دیگران هم به سوال‌های بالا جواب بدهند .

‍‍***

دو هفته ای هست که کلاس‌ها به شدت تق و لق آغاز شده است.می‌رویم ، منتظر می‌شویم ، می‌آید / نمی‌آید و البته آمدن استاد به معنی شروع درس هم نیست ، فقط حضور غیاب است و بعد تعطیلی کلاس .فعلا انگار استاد کلاس تربیت بدنی ۲ از همه دقیق‌تر است !! همه ما به اجبار پینگ‌پونگ را انتخاب کرده‌ایم. خوشبختانه هر ورزش دیگری هم که بود من دوست داشتم ، در این مورد مشکلی ندارم .

پ‌ن : از آن پست ها بود که اصلا به دل خودم نمی‌نشیند و فقط جنبه ثبت شدن در تاریخ را دارد .

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۲۹ نظر »

سیستُم

اسفند۱

بلاخره بعد از ۲ سال ( شاید هم کمتر :دی ) وسیله ای که من و برفی احتیاج زیادی به آن داشتیم را خریدم . دیگر لازم نیست به دنبال نوار کاست باشم یا ازین که سیم نوار مغناظیسی ام بگیر نگیر دارد نگران باشم. فعلا نگرانی ام کم بودن حجم مموری است :) . باشد که برفی عزیز(‌جای فرزند ماست :دی ) قدردان زحمات مادرش باشد.

در عکس جناب گاو ٍ جاموبایلی را میبینید. اگر یادتان باشد ایشان موبایل عزیز ما را از خطر گم‌شدگی نجات دادند در نتیجه به جهت قدردانی از زحمات ایشان هم که شده ، به سِمت ” جاکنترلی ” منصوب شدند. بدانید و آگاه باشید که این سِمت بسیار مهم می‌باشد . از آن جهت که ایشان هیچ بند و گیره ای برای آویزان شدن در داخل ماشین نداشتند و ما قبل از ایشان جایی برای موبایل در برفی تعبیه نموده بودیم ،‌ درنتیجه وجودشان تا قبل از ورود این وسیله جدید در ماشین کاملا مرامی بوده است و اصلا خود ما هیچ علاقه ای به مسئله “عروسک داخل ماشین” نداریم ؛ واقعا لطف بزرگی به ایشان نمودیم و این سِمت را به ایشان دادیم.باشد که قدر بداند :) ) .

پ ن : این را هم اضافه کنم که این پست در جهت پایین بردن عکس‌های بچگی‌ام بود (نمیدانم چرا یک جورهایی دیدنشان ناراحتم میکنه). پس اگر با این پست وقت شما را گرفتم معذرت میخواهم .

ارسال شده با موضوع خاطرات، طنز | ۳۲ نظر »

در حواشی کنکور ارشد ..

بهمن۲۵

همون طور که در پی نوشت پست قبل گفتم امروز کنکور ارشد داشتم .

امسال کارت های ورود به جلسه رو خودمون باید از اینترنت میگرفتیم . ازونجایی من در این مواقع احساس خودکفایی و البته مساعدتم میزنه بالا ، کارت خودم و دوستم رو با پرینتر کم جوهر  ِ ــ که چه عرض کنم ، بدبخت جوهر ــ خودم پرینت گرفتم . همه چیز درست چاپ شده بود به جز عکس ها . که از عکس من فقط یه مقنعه سیاه دیده میشد و دو تا نقطه که چشمام باشه  :) ) و عکس دوستم همن دو تا نقطه هم نبود :) ))) من و دوستم خیلی طبیعی با این مسئله برخورد کردیم :) ) اصلا انگار نه انگار که عکس مهمه :) ) :دی

خلاصه امروز آخرای جلسه یکی از مراقب ها اومد بالای سر من و دوستم(که اتفاقا پشت سر هم افتاده بودیم!!)گفت که وقتی پاسخنامه رو دادیم جهت پاره ای توضیحات،به دفتر مراجعه کنیم.این خانوم که رفت.یه خانوم دیگه ای چند دقیقه بعد اومد و خواست همون توضیح رو خیلی سریع بده.به جای اینکه بگه : وقتی پاسخنامه ت رو دادی از در نرو بیرون،گفت:پاسخنامه ت رو که دادی در نری !!! :) ))) دید سوتی داده یه لحظه مکث کرد ببینه من فهمیدم ؟ که منم به روی خودم نیاوردم و اون جمله اش رو تصحیح کرد.

خوشبختانه یکی دیگه از مراقب ها به صورت کاملا اتفاقی ناظم دوران دبیرستانم در اومد درنتیجه قبول کردند که من همون پرستو ام . :) ) وقتی گفتم کارت اون نفر دیگه رو هم من پرینت گرفتم ، همه مراقب های تجمع یافته در دفتر تقریبا داشتن غش میکردن از خنده . یکیشون گفت : پس این یکی هم زیر سر خودت بوده :) ) و بعد از امضا و اثر انگشت آزادم کردن . :دی

پ ن : پست قبلی رو هم تازه نوشتم.

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۲۳ نظر »

وقتی پرستووو کوچک بود …

بهمن۲۴

به لطف عمو هوشنگ عزیز بازی عکس بچگی دوباره راه افتاده . با اینکه قبلا از بچگی هام عکس گذاشتم ولی نمیشه روی حدیثه گل و علیهای عزیز رو زمین انداخت ( حالا از شما چه پنهون خودمم بدم نمیاد بازم عکس بچگی هام رو بذارم :دی) پس دوباره تو این بازی که قوانین سفت و سختی هم داره شرکت میکنم :) .

قوانین بازی :

- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه

**خب من میخوام رکورد تعداد عکس در یک بازی رو بزنم :) )

( البته یه تعداد از عکسها تکراری هستند دیگه ببخشید )

این عکس پشتش تاریخی یادداشت نشده ولی حدس من تابستان ۶۶ هستش . یعنی یه چیزی حدود ۸-۹ ماهگی … و اینطور که میگن گریه هم نکردم فقط اشک ریختم :) ) خب ترسیده بودم .

این عکس هم احتمالا همون زمان بوده :)

پیش از یک سالگی وقتی هنوز نمیتونستم بشینم :) ) شدت سبزه بودن رو دارین دیگه :دی

این عکس رو حدس میزنم آذر ماه ۶۷ گرفته شده باشه … یعنی دوسالگی … همون طور که دقت دارین من از همون زمان به تحقیق و بررسی در زمینه کشاورزی مشغول بودم و اینجا بر روی نحوه کاشت پرتقال بر روی تپه تحقیق میکردم . :دی

این عکس هم به تقلید از حدیثه جون ( اولین عکس پرسنلی من) ۶ سالگی و متاسفانه عکس تقریبا داره از بین میره.

من از همان کودکی علاقه عجیبی به نوزادان داشتم ( ۶ سالگی )

به هر حال آدمها گاهی احساس خوشتیپی شان میزند بالا  :) ) ( 8 سالگی )

خب طبق رسم هر بازی وبلاگی باید تعدادی از دوستان رو هم دعوت کنم :

حکیمه( شرکت کرد ) – ساقی (شرکت کرد ) - دوره گرد(شرکت کرد )

سهیلیلدانیلوفرمحدثه 

پریساسروینسانی

هلیا ( شرکت کرد ) -پرهام - علیرضا (شرکت کرد )

و همه کسایی که این پست رو میبینن :) .

(دیگه نمیخوام و دوست ندارم و عکس ندارم و اسکنر ندارم و حال ندارم و این حرفا نداریم ها … زود ، تند ، سریع همه بازی میکنید :دی )

پ ن : مراحل مختلف این پست ( از بیرون آوردن عکسها از آلبوم تا فرستادنش تو این صفحه و بالا اومدنش ) یه ۳-۲ ساعتی فکر کنم طول کشید . :)

پ ن : فردا کنکور ارشد دارم .

ارسال شده با موضوع خاطرات، عكس‌ | ۳۳ نظر »

تست امکان جدید بلاگفا

بهمن۲۲

 به نظر جالب میاد.

پست قبلی جدید است .

پ ن : امکان جدید

ارسال شده با موضوع نظريه | بدون نظر »
« Older Entries