پرستووو

تغییر فصل

اردیبهشت۵

کمتر پیش میاد با تغییر فصل سرما بخورم ولى خب از پنجشنبه غصر گلودردم شروغ شد . از امروز صبح هم صدام گرفته … حالا مگه من به این تارهاى صوتى استراحت میدم ؟ … مگه چند بار در سال آدم صداش یه جور دیگه میشه ؟ این فرصت رو نمیشه از دستش داد … میشه ؟ :دى

پ ن : کیبردم دوباره قاطى کرده … غ بى نقطه نیست شده و “ى” هم به صورت غادى به کلمات نمیچسبه …(اىنطورى شده )

ارسال شده با موضوع خاطرات | ۴۲ نظر »

دعوت

اردیبهشت۳

روز جالبی بود امروز … از همه روزهایی که در این مدت رفتم کارآموزی بیشتر کار کردیم و البته مفیدتر …

با کارمندان اداره کاملا دوست شدیم و البته اونها هم شدیدا رو کمک‌های ما حساب میکنن . روزهای پنج‌شنبه که میدونن ما تا دوشنبه هفته بعدش نمیریم و کسی نیست کار های خرده ریزشون رو انجام بده کلی ناراحتن …

یکی از خانوم های کارمند همسر یکی از پسران همکلاسی ما هست . امروز داشت با یکی دیگه از کارمندها درباره اینکه چرا نتونسته در مراسم عقدش تعداد زیادی از دوستاش رو دعوت کنه ، صحبت میکرد و در ادامه گفت که “  ولی برای عروسیم همه شون رو باید بگم ” …

من طوری که فقط فریبا بشنوه : به نظرت ما از طرف داماد دعوتیم یا عروس ؟ :دی

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه، طنز | ۲۰ نظر »

ارتباط جعبه شیرینی با …

اردیبهشت۲

یکی از دختران گروه در طول عید ازدواج کرده بود . چند روز پیش برامون شیرینی آورده بود . نفهمیدیم چی شد که یکی از دوستان که زحمت تعارف شیرینی رو کشید روی جعبه امضا کرد !! به پشتبندش چند نفر دیگه هم . از اینجا به بعد با اون جعبه به مانند این جاهایی که میرن شمع روشن میکنن که به خواسته شون برسن رفتار شد !! دعوایی شده بود سرش اون سرش ناپیدا…

یکی گفت روش امضا میکنم تا ازدواج کنم … : ))

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۱۲ نظر »

یوزارسیفی

اردیبهشت۱

در سلف – همهمه

داریم حرف میزنیم . یهو برمیگردم پشت رو نگاه میکنم . چیزی نیست و دوباره به بحث خودمون برمیگردم . چند لحظه بعد بازم فکر میکنم یکی از پشت صدام کرده برمیگردم و بازم خبری نیست … برمیگردم … در جواب چشمهای علامت سوالی فریبا میگم : یک نفر من رو به نام کنعانی ام صدا زد :دی

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۱۱ نظر »

شوخی

فروردین۳۱

ببین دیگه کارم به کجا رسیده که برفی هم باهام شوخی میکنه …

صبح دیروز ساعت یک ربع به ۸ از ماشین پیاده شدم و درها  رو قفل کردم . یه چند قدم که از ماشین فاصله گرفتم درها باز شدن … خب تا شب ساعت ۸.۵ یه ۳-۴ باری بهش سر زدم که باز هوس شوخی نکرده باشه .

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه، نظريه | ۱۳ نظر »
« Older Entries