پرستووو

خوشحال شدم

خرداد۹

بعد از مدت‌ها به یکى از دوستات زنگ میزنى و اون آخرا که صحبت‌ها تموم شده میگه : خوشحال شدم صدات رو شنیدم …این جمله رو خیلى دوست دارم .

ارسال شده با موضوع نظريه | ۹ نظر »

هندبال

خرداد۸

دوستم اس‌ام ‌اس داده : تابستون کلاس هندبال میذارم ببین دوستات نمیان ؟
الان اینجا من کاملا نادیده گرفته شدم ؟ یا اینکه من کاملا جزو بچه‌هاى کلاس محسوب شدم ؟ : ))

ارسال شده با موضوع خاطرات، طنز، نظريه | ۴ نظر »

ساکت شو

خرداد۷

دوست مامان دوربینشون رو خونه ما گذاشته بودن که وقتى من از دانشگاه برگشتم ببینمش. ( چند بارى در مورد دوربینشون سوال کرده بودم که چیزى نمیدونستن به خاطر همین … ) خلاصه یادشون رفته بود یا براشون مسئله اى نبود که من عکس‌ها و فیلماشون رو ببینم … حالا جریان یکى از فیلمها خنده دار بود.

باباى بچه‌ها (در حال لوس کردن دخترک) : نازى بابا … عزیز بابا … دختر بابا

نازنیـن : ساکت شو !!!

حالا این ساکت شو افتاده تو دهن من و فریبا : ))) فقط کافیه یکیمون حرف اونیکى رو قبول نداشته باشه…

پ‌ن : نازنیـن ۲ ساله

ارسال شده با موضوع خاطرات، دوست‌داشتني | ۶ نظر »

پنبه کوچولوها

خرداد۶

امروز وقتی رسیدیم کلى از بیرون اومدن پنبه ها از خاک خوشحال شدیم …

پنج تا پنبه کوچولو کنار هم

پنج تا پنبه کوچولو کنار هم

یه ردیف پنبه کوچولو

یه ردیف پنبه کوچولو

شیطونک

خرداد۵

دیروز به دلایلى مجبور شدم به مدت نیم ساعت علیرضاى شیطون رو تو ماشین نگه دارم … یعنى این بچه من رو از زندگى سیر کرد … دیگه فلاشر ماشین مونده بود کار بکنه یا نه ؟ برف‌پاک‌کن تکلیف خودش رو نمیدونست :) )… چراغ داخل ماشین دیگه حالت چشمک‌زن کار میکرد … حتى یهو جـ.یشش هم گرفت و خوشبختانه خودش بیرون از ماشین مشکلش رو حل کرد و ضربه آخر این بود که هر کس از کنار ماشین رد میشد علیرضا یک بــــــــــوق بلند میزد و اونم برمیگشت و فکر میکرد منم ! مامـــــــــــــــــــان : )))

پ‌ن : معرف حضورتون هستن ایشون

ارسال شده با موضوع خاطرات، دوست‌داشتني، طنز | ۳ نظر »
« Older Entries