خوشحال شدم
بعد از مدتها به یکى از دوستات زنگ میزنى و اون آخرا که صحبتها تموم شده میگه : خوشحال شدم صدات رو شنیدم …این جمله رو خیلى دوست دارم .
بعد از مدتها به یکى از دوستات زنگ میزنى و اون آخرا که صحبتها تموم شده میگه : خوشحال شدم صدات رو شنیدم …این جمله رو خیلى دوست دارم .
دوستم اسام اس داده : تابستون کلاس هندبال میذارم ببین دوستات نمیان ؟
الان اینجا من کاملا نادیده گرفته شدم ؟ یا اینکه من کاملا جزو بچههاى کلاس محسوب شدم ؟ : ))
دوست مامان دوربینشون رو خونه ما گذاشته بودن که وقتى من از دانشگاه برگشتم ببینمش. ( چند بارى در مورد دوربینشون سوال کرده بودم که چیزى نمیدونستن به خاطر همین … ) خلاصه یادشون رفته بود یا براشون مسئله اى نبود که من عکسها و فیلماشون رو ببینم … حالا جریان یکى از فیلمها خنده دار بود.
باباى بچهها (در حال لوس کردن دخترک) : نازى بابا … عزیز بابا … دختر بابا
نازنیـن : ساکت شو !!!
حالا این ساکت شو افتاده تو دهن من و فریبا : ))) فقط کافیه یکیمون حرف اونیکى رو قبول نداشته باشه…
پن : نازنیـن ۲ ساله
دیروز به دلایلى مجبور شدم به مدت نیم ساعت علیرضاى شیطون رو تو ماشین نگه دارم … یعنى این بچه من رو از زندگى سیر کرد … دیگه فلاشر ماشین مونده بود کار بکنه یا نه ؟ برفپاککن تکلیف خودش رو نمیدونست
)… چراغ داخل ماشین دیگه حالت چشمکزن کار میکرد … حتى یهو جـ.یشش هم گرفت و خوشبختانه خودش بیرون از ماشین مشکلش رو حل کرد و ضربه آخر این بود که هر کس از کنار ماشین رد میشد علیرضا یک بــــــــــوق بلند میزد و اونم برمیگشت و فکر میکرد منم ! مامـــــــــــــــــــان : )))
پن : معرف حضورتون هستن ایشون