پرستووو

بزرگی

مهر۷

این جریان برمیگرده به ۴-۵ ماه پیش . الان همینجوری یادم افتاد . در جهت خالی نموندن اینجا مینویسمش تا بعدا پست بشه.

با علیرضا داریم پیاده میریم به سمت پارک که بازی کنه .

من : میدونی من چقـــــــــــــدر از تو بزرگترم ؟

علیرضا ( ۶ساله ) : اوهوم . ولی از دختر خاله من که بزرگتر نیستی.

من : نگار ؟

علیرضا : آره

پ‌ن : نگار خانوم در خوشبینانه ترین حالت ممکن در مقطع سوم راهنمایی تحصیل میکنند.

تصمیم دارم که یه مدت کامنت نذارم ولی خب نوشته‌های شما رو دنبال میکنم .

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني، طنز | ۱۷ نظر »

مهر متفاوت

شهریور۳۱

:)

تمام ۱۶ سال گذشته اول مهر قرار بود برم مدرسه / دانشگاه … ولی امسال برنامه عوض شده اصلا جایی قرار نیست برم. از فردا به طور جدی شروع میکنم برای ارشد خوندن رو .

الان مشخصه که تصمیم مورد نظر گرفته شده ؟ :whistle:

ارسال شده با موضوع ثبت‌در‌تاریخ | ۳۳ نظر »

از کجا باید شروع کرد ؟

شهریور۲۸

همیشه به نظرم مسخره بود وقتی میشنیدم که یک نفر داره فکر میکنه که از کجا باید شروع کنه ؟ یا اصلا چیکار باید بکنه ؟ یا حتی هدفش برای زندگیش ازین به بعد چیه ؟

الان دقیقا همه این سوالها تو ذهنم وجود داره و به شدت دارم وقت تلف میکنم …

اصلا ساده نیست وقتی فکر میکنم با هر کس صحبت میکنم تو دلش داره بهم میگه: – پس چرا هیچ کاری نمیکنی ؟ – اینکه فکر کردن نداره – از یه جایی شروع کن دیگه – و …

ازین که امسال اون جریان پراسترس انتخاب واحد رو نداشتم خوشحال بودم اما اینکه از هفته دیگه همه میرن سر کلاس و …

امیدوارم این شرایط نخواد/ نذارم خیلی ادامه پیدا کنه.

ارسال شده با موضوع با خودم هستم | ۱۳ نظر »

چهار سالگی

شهریور۲۴

چهار سالگی

امروز ۲۴ شهریور ۱۳۸۸ نوشته های من ۴ ساله شد.

چیزی که مشخصه اینه که اینجا رو و شمایی که یه اینجا سر میزنید رو خیلی خیلی دوست دارم .

ارسال شده با موضوع ثبت‌در‌تاریخ | ۳۸ نظر »

و بلاخره پایان کارهای کارآموزی

شهریور۱۶

اتفاقات دو روز گذشته باعث شد مورد مهم دیگه ای رو که در جریان بود ننویسم . بعد از کش و قوس های بسیار در اداره و سازمان ، نامه مخصوص دانشگاه رو گرفتیم و آمدیم دانشگاه . البته قبلش تیز بازی در آوردیم وبه  مدیر گروه پر جنب و جوشمون تلفن زدیم که واقعا تو دانشگاه هست ؟؟ که خوشبختانه هم تلفنش رو جواب داد و هم گفت که هست و ما با خیال آسوده رفتیم دانشگاه …

در اولین لحظه مدیر گروه رو دیدیم که داشت به سرعت از ساختمون اداری خارج میشد و عده کثیری هم به دنبالش … گفت که منتظر باشیم برمیگرده … یه نیم ساعت ، چهل و پنج دقیقه ای موندیم و اومد. که خب با توجه به اینکه در روزهای انتخاب واحد هستیم سرش شدیدا شلوغ بود و بعد از کلی سوال و جواب لطف کرد ۰.۲۵ به نمره ای که اداره ( که کارآموزی اونجا بودیم ) داده بود اضافه کرد – خسته نباشه کلی به خاطر همون ۰.۲۵ معطل شدیم- که البته ما واقعا انتظاری نداشتیم. یادمون رفته بود گزارشکارهامون رو ببریم که قرار شد یه روز دیگه ببریم و اگر هم نبود از زیر در اتاقش بندازیم تو که من دیروز این امر خطر رو هم انجام دادم.

پ‌ن : دیروز -۱۵ شهریور- تولد دوستم نازنین بود که مدت زیادی میشه ازش خبر ندارم . نمیدونم هنوز اینجا رو میبینه یا نه ؟ صبح به موبایلش اس ام اس دادم که اگه بیداره زنگ بزنم. که یه نیم ساعت بعد یه آقایی تلفن زدن و معلوم شد دوستم این شماره رو واگذار کرده … من اشتباها کل کانتکت رو پاک کردم و الان شماره خونه شون رو هم ندارم : ( .

ارسال شده با موضوع خاطرات، دانشگاه | ۱۸ نظر »
« Older Entries