آبان۹
تو حال نشستیم ، داریم با مامان تلوزیونی که هیچی نداره رو نگاه میکنیم و البته بیشتر حرف میزنیم. کلا تلوزیون یه شیء تزیینی هست.
من : مامان راستی یه خواب وحشتناکی دیدم دیروز .
مامان : چی ؟ تعریف کن …
من : تو ماشین بودم بعد یکی دیگه راننده بود … نمیدونم کی بود . بعد یهو بیهوش شد !! بعد دیگه هیچ حرکتی نمیکرد . تند هم داشت میرفت . به چه سختی صندلیشو دادم عقب تا پام به ترمز رسید و ماشینو نگه داشتم. ( ماشینه ام وی ام بود
) به خاطر همین جا تنگ بود.)
مامان : نکن اینطوری !
من : چیکار نکنم ؟
مامان : تند نرو !!
پ ن : آدم وقتی نسبت به وبلاگش عذاب وجدان پیدا میکنه دیگه اولین چیزی به ذهنش میرسه رو میاره میذاره کف دست وبلاگش …
)
مهر۲۶
روزها برای من خیلی خیلی کوتاه شده … تا بیدارم میشم و یه کم درس میخونم ظهر شده … شما هم به این مسئله فکر کردین ؟
۱-هفته پیش یکی از دو تا دندون عقل باقی مونده هم طغیان کرد ، تا بیام مطمئن بشم که درد دقیقا همون دندونه ، ۵ شنبه بود و مطبها تعطیل . درنتیجه با آنتی بیوتیک از عفونتش (مثل اون پارسالی ) جلوگیری کردم و دیروز ( شنبه ) رفتم کشیدمش … الان هنوز یکم جاش درد میکنه ولی خب بازم از درد هفته پیش کمتره.
۲- جریانی که برمیگرده به دو هفته قبل فکر کنم که نتیجه تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد اومد که خوشبختانه یا متاسفانه یا هیچکدوم ( چی میگم ؟
) ) قبول شده بودم و البته بعد مشورت با اعضای خانواده ، با توجه به دور بودن و رشته مورد نظر نبودن ، از رفتن منصرف شدم … تنها جالبیش این بود که من و صمیمیترین دوستم هر دو همین رشته رو همونجا قبول شده بودیم …
۳- کتابی که قبل از عید از یکی از بچههای دانشگاه که اصلا نمیشناختم دستم مونده بود رو بلاخره امروز رفتم پس دادم به یه نفری که اون دختره رو میشناخت … روزی که ازش کتاب رو میگرفتم شماره موبایلش رو داخل کتاب برام نوشت . ولی من چند ماه تلاش کردم که باهاش تماس بگیرم که کتابش رو بدم ،اما انگار شماره هه یه مشکلی داشت و همیشه اشغال میزد… البته چون کتاب رو لازم داشتم رفتم یکی برای خودم خریدم … همش عذاب وجدان داشتم که صاحبش راضیه کتابش دست منه ؟
۴- قالب وبلاگ هم بلاخره اونی شد که دوست داشتم … ممنون از دوستی که برام وقت گذاشت :) .
مهر۱۵

وبلاگ جان سلام. حالت چطور است. چه میکنی این روزها؟ از حال من که بخواهی باید بگویم که خوب هستم. مثلا دارم درس میخوانم(تو خیلی باور نکن). سعی میکنم نوشته های دوستانت (وبلاگهای دیگر) را هر شب بخوانم. این روزها جایی نرفتهام. کار مهم و جالبی هم از اطرافیان ندیدهام که برایت تعریف کنم. فقط خواستم با این نامه تو را از تنهایی در بیاورم. در زمان گردش در خانههای دوستانت متوجه شدم روز کودک هم همین روزهاست. از طرف من به آنها که کوچولو دارند تبریک بگو و اصلا لازم نیست توصیهای بکنی ، من و تو کوچکتر از این حرفهاییم. برای همهشان آرزوی سلامتی کن . همین قدر از طرف من و تو کافیست.خلاصه دیگر چیزی به نظرم نمیرسد که برایت بنویسم. امیدوارم روزهای خوبی در انتظار من و تو و دوستانمان باشد.
پن : نویسنده از بی معرفتی خودش خجالت میکشد و مخاطب را وبلاگ در نظر گرفته است.