اسفند۲

علیرضا (۶ساله) و نازنین (۳ساله ) اینجا بودن و علیرضا شدیدا در حال شلوغی و به هم ریزونی … اومدم حواسش رو پرت کنم ،
گفتم : اِ چه جالب ، رو دستت یه خال داری.
علیرضا ( در حالی که آستینش رو میده بالا ) : یکی دیگه هم اینجا دارم.
من (مثلا ذوق زده از اینکه نقشهم گرفته): وای چه جالب ، دو تا خال رو دستت داری.
علیرضا لباسش رو میزنه بالا و خال روی پهلوش رو هم نشون میده! … و در ادامه بچه حسابی جو گرفته ، شروع میکنه به در آوردن شلوارش که خال رو پاش رو هم نشون بده :)) .
در این لحظه نازنین هم بهش ملحق میشه و پاچه شلوارش رو میکشه بالا و ما میبینیم که رو پاش در چند نقطه مُـهر پدرش رو زده :)))) .
اسفند۱
تو رو خدا یادتونه اون موقع ، در باره تیوپ خمیر دندون چی گفتم ؟ … یادتونه ؟
حل شد دیگه :woot: … نگاه کنید …

میبینید چقدر به فکر حل مشکلات ما هستن این خارجیا ؟ :))
عکس از اینجا
بهمن۳۰
پشت جایی که پنج شنبه رفته بودم کنکور بدم ، در حال ساختمونسازی بودن و تمام مدت در فاصلههای زمانی ده دقیقه تا یه ربع صدایی شبیه گاز دادن شدید کامیون – فکر میکنم داشتن بتون ریزی میکردن – میومد ؛ شیشههای سالنها و کلاسها با صدای قییییییژژژژژ میلرزید ، یه دقیقه ای که کارشون رو متوفق میکردن ، همه سالنها و کلاسها سکوت مطلق میشد ، صدای نفسهای عمیق همه بچهها رو ، که نشونهی نارضایتیشون بود رو میشد شنید.
پ ن : به نظر بد نبود … ببینیم چی میشه :)
پ ن : حواشی کنکور پارسال
بهمن۲۴
تقریبا از الانا تا یکی دو ماه بعد از عید ، زمان به دو قسمت تقسیم میشه :
- قبل از عید
- بعد از عید
*نوع دیگری هم دارد ، که به جهت تازه نشدن داغ دوستان کنکوری توضیح نمیدهم :).
بهمن۱۹
نمیدونم رفتار من چهجوری که هر بچهای منو میبینه از حالت عادی خارج میشه و کاملا غیر قابل کنترل …
الان علیرضا(۶ساله) و نازنین (۳ساله) اینجا بودن … اینقدر این دو تا اذیت کردن و هر کاری خواستن کردن و من هیچی نگفتم !!! که دیگه آخرش که داشتن میرفتن علیرضا رفته تو پلهها وایساده و میگه : من نمیام ، میخوام بچه پرستو جون بشم
))