سال نو …

سال ۸۸ با همه خوبی و بدیش اتفاقات سرنوشت سازی برای خانواده ما توش داشت…
خیلی گذری بخوام بگم ؛ دوره کارشناسی من امسال تموم شد و کنکور ارشد دادم… برادر بزرگم عقد کرد و امسال عروسدار شدیم… برادر کوچیکم سربازیش تموم شد… و شاید کلی چیز دیگه که الان یادم نمیاد…
امیدوارم سال بهتری در انتظارهمه مون باشه.
عکسهای پر از خاطره
وقتی تو اوج جریان هستی ، حوصله عکس گرفتن نداری با بی حوصلگی یکی دو تا عکس میگیری ، بعدش که همه سر و صداها میخوابه و دلت برای اون زمان تنگ میشه ، یهو یادت میوفته که یکی دو تا عکس گرفتی و میری سراغشون و کلی از دیدنشون ذوق میکنی … البته کلی به خودت بد و بی راه میگی که چرا بیشتر نگرفتم که الان ببینم ؟ هر چند همون مقدار کم هم کلی میبردت تو حس و حال همون موقع …
* دیروز،یعنی ۲۲ اسفند ۸۸ خانواده ما به طور رسمی،صاحب یک عروس شد.
مدرسه

دیشب خواب میدیدم که توی یکی از کلاسهای مدرسهمون نشستم با بچه ها. معلم زبان اومده میگه امتحان دارین! برگهها رو پخش میکنه و امتحان ریاضی! میگیره. سوالا شامل تقسیم اعداد دو رقمی بر دو رقمی هستند!!( خدایـــــــا) بعد منم اینقدر اعصابم داغون ِ که نخوندم:)) همش هم نوک مدادم میشکنه و پاککنم هم هی میوفته زیر میز. آخرشم آقای معلم زبان میگه فقط ۵ دقیقه دیگه مونده ، درحالی که همه تموم کردن و من هنوز سوال ۲ هستم . :))
پن : خیلی میشه که خواب مدرسه و استرسهاش رو میبینم ، معلوم نیست کی میخواد بیخیال بشه …