پرستووو

اینترنت که هست!

فروردین۴
با هدف دور کردن بچه هه از کامپیوترم و با حالت تاسف برانگیزی گفتم: حیف ، من رو کامپیوترم بازی ندارم.
با همون معصومیت بچگانه ش  و با هدف حل این مشکل گفت: ناراحت نباش،بیا من از تو اینترنت،برات دانلود میکنم.
ارسال شده با موضوع خاطرات، دوست‌داشتني، نظريه | ۴۶ نظر »

سال نو …

اسفند۲۷

سال ۸۸ با همه خوبی و بدیش اتفاقات سرنوشت سازی برای خانواده ما توش داشت…

خیلی گذری بخوام بگم ؛ دوره کارشناسی من امسال تموم شد و کنکور ارشد دادم… برادر بزرگم عقد کرد و امسال عروسدار شدیم… برادر کوچیکم سربازیش تموم شد… و شاید کلی چیز دیگه که الان یادم نمیاد…

امیدوارم سال بهتری در انتظارهمه مون باشه.

عکسهای پر از خاطره

اسفند۲۳

وقتی تو اوج جریان هستی ، حوصله عکس گرفتن نداری با بی حوصلگی یکی دو تا عکس میگیری ، بعدش که همه سر و صداها میخوابه و دلت برای اون زمان تنگ میشه ، یهو یادت میوفته که یکی دو تا عکس گرفتی و میری سراغشون و کلی از دیدنشون ذوق میکنی … البته کلی به خودت بد و بی راه میگی که چرا بیشتر نگرفتم که الان ببینم ؟  هر چند همون مقدار کم هم کلی میبردت تو حس و حال همون موقع …

* دیروز،یعنی ۲۲ اسفند ۸۸ خانواده ما به طور رسمی،صاحب یک عروس شد.

ارسال شده با موضوع ثبت‌در‌تاریخ، خاطرات | ۲۶ نظر »

بلاتکلیف …

اسفند۱۷

در وضعیت بین الکنکورین به سر میبرم .

مرتبط

مدرسه

اسفند۱۶

دیشب خواب میدیدم که توی یکی از کلاسهای مدرسه‌مون نشستم با بچه ها. معلم زبان اومده میگه امتحان دارین! برگه‌ها رو پخش میکنه و امتحان ریاضی! میگیره. سوالا شامل تقسیم اعداد دو رقمی بر دو رقمی هستند!!( خدایـــــــا) بعد منم اینقدر اعصابم داغون ِ که نخوندم:‌)) همش هم نوک مدادم میشکنه و پاککنم هم هی میوفته زیر میز. آخرشم آقای معلم زبان میگه فقط ۵ دقیقه دیگه مونده ، درحالی که همه تموم کردن و من هنوز سوال ۲ هستم . :‌))

پ‌ن : خیلی میشه که خواب مدرسه و استرسهاش رو میبینم ، معلوم نیست کی میخواد بیخیال بشه …

ارسال شده با موضوع ثبت‌در‌تاریخ، خاطرات | ۱۵ نظر »