پرستووو

آرزوهای توییتری

خرداد۱۶
آرزوهای توییتری

آرزوهای توییتری

توییتر چیست ؟

۱- شاید جالب باشه مثلا روی تک تک محصولات یک گلخونه حسگرهایی باشه که لحظه به لحظه رشدشون رو  و حتی نیاز به آب و حرارت و سم و هر چیز دیگه‌ای که لازم دارن روگزارش بده.( فکر کنم یه همچین چیزی قبلا اختراع شده بود )

۲- توییت هایی که قسمت‌های مهم درس‌ها رو برات تکرار کنه. :دی

۳- دایرکت توییت نمره امتحانا توسط استادا :دی

۴- توییت‌هایی به آینده که بهت یادآوری کنه چه کارایی داشتی :)

۵- آرزو میکنم پای شرکت‌ها برای تبلیغ به توییتر باز نشه.

۶- در آخر آرزو میکنم خیلی از شماهایی که در توییتر اکانتی ندارین سریعا بسازین .:)

توییتر

من در توییتر

آغازگر بازی و آرزوی های توییتریش

آیدا و آرزوهای توییتریش

شادنامه و آرزوهای توییتریش

ارسال شده با موضوع بازي‌ها | ۲۰ نظر »

قوانین زندگی

فروردین۱۸

همه برای خودشون تو زندگی قوانینی دارن . بازی جالبی راه افتاده تا قوانینی که برای خودمون گذاشتیم رو بگیم … من از طرف Magenta که یه دوست قدیمی هست و حالا داره با یه اسم جدید مینویسه به این بازی دعوت شدم…

قانون اول : هر چیزی که من میخوام رو فقط من نمیخوام ! ( همیشه حواسم به اطرافم باشه )

قانون دوم : هر چیزی رو قرار نیست به هر کسی گفت.

قانون سوم : احتیاط کن ؛ همه دوست نیستند .

قانون چهارم : سه مرتبه بهش فرصت بده . ( فرصت چهارم رو به خودت بده .)

قانون پنجم : همیشه موضوغی برای خندیدن وجود داره .

قانون ششم :  اگه از اوضاغ راضی نیستی اغتراض کن.

قانون هفتم : همیشه بهترش هم هست !

قانون هشتم : برای بهتر شدن تلاش کن ؛ ولی انتظار بهترین بودن رو نداشته باش.

.

.

.

هر کسی این پست رو میخونه و دوست داره قوانینش رو ما هم بدونیم به این بازی دغوته : )

پ ن : الان کاملا متوجهین که من غ بی نقطه ندارم دیگه : ))

ارسال شده با موضوع بازي‌ها | ۲۹ نظر »

بازی خاطرات دوران کودکی …

آبان۱۶

به دعوت شیرین roseمیخوام این بازی رو ادامه بدم :

از همون اول شروع میکنم :

(اول میشه قبل ازین که مدرسه ای بشم) همش وقتی میدیدم پیروز و پیام دارن آماده میشن برن مدرسه ،تعجب میکردم که چه جوری میتونن بدون مامان تحمل کنن؟؟اگه یه روزی قرار باشه برگردم به گذشته این سالها رو انتخاب میکنم … اولین دوستام که کاوه و سوزان بودن و هردو یک سال از من کوچکتر بودن …با پدر دوبار رفتم سر کارش…تجربه اولین دوچرخه با پایه کمکی که همون شب تبدیل به دوچرخه بدون پایه کمکی شد…تجربه یه حیاط بزرررررگ و یه جیک جیکو chicken… تمام طول روز بازی و خنده و دوچرخه سواری…لبخند

آمادگی : در تمام طول سال به این درجه از اطمینان نرسیدم که ساعت ۱۲ مامان – حتما – میاد دنبالم. در نتیجه از ساعت یازده و نیم گریه ام شروع میشدنیشخند، تا لحظه ای که مامان رو میدیدم ( خوشبختانه گریه هام بی صدا بود و زیاد مزاحم دیگران نبودم) .(به شدت لوس بودن اینجانب دقت بفرماییدمژه)…

تابستونی که قرار بود بعدش برم کلاس اول بسیار مزخرف بود چون میخواستم برم کلاس اول!!!chatterboxهر شب خواب های مزخرف میدیدم . چیزی که از مدرسه تو ذهنم بود و از برنامه های تلوزیون شکل گرفته بود : یه عده بچه که از من قد بلند ترن و همش وسایل منو برمیدارن و میندازن به طرف هم و من بین اینا میدوم و تلاش میکنم که مثلا کیفمو ازشون بگیرمافسوس…و چیزهایی ازین دست…

کلاس اول : یک عدد نونا !زبان تو کلاس بود که مامانش معلم کلاس پنجم همون مدرسه بود و بقیه بچه های کلاس در حضور نونا ، تو کلاس دیده نمیشدن … البته نونا فقط با ۲ نفر تو کلاس تونسته بود دوست بشه و من با کل کلاس!(مرسی عده جمع کردن) من رهبرکل کلاس بودمگاوچران به جز اون ۳ نفر . تو هیچ بازی شرکتشون نمیدادم و با بچه ها تو حیاط مدرسه تا حد امکان نونا و دوستاش ( که دو تا خواهر دوقلو بودن :فائزه و فائقه ) رو حرص میدادیم … چون تو کلاس به شدت از دستشون حرص میخوردیم …البته بعضی وقتا با ضامن شدن ناظم مجبور میشدم از مواضع خودم پایین بیام و تو بازی شرکتشون بدم.(جالبه که برای ناظم شرط میذاشتم که باید منو بهداشتیار کنین تا بذارم اینا با ما بازی کنن نیشخند… اعتماد به نفس بیداد میکرد…)

کلاس دوم : شاید بهترین سال عمرم بودقلب … مدرسه ام عوض شده بود و همه بچه های کلاس به یک اندازه تو کلاس دیده میشدن . شیطونی های فراوونی در این سال انجام شد …تولد های زیادی رفتم… کلا به شدت خود مختار شده بودم و برای کل کلاس و گاهی اوقات برای کل مدرسه تکلیف روشن میکردمwhistling

کلاس سوم : مدرسه ام باز هم عوض شد … به خاطر شغل پدرم رفتیم به یه شهر دیگه و حتی دلم نمیخواد به رفتارهای معلم اون سال با بچه ها فکر کنم … ذره ای اعتماد به نفس برای بچه ها نذاشت… یه بار به خاطر اشتباه یکی از بچه ها که اتفاقا همون روز تمرین های ریاضیش رو هم حل نکرده بود یه سیلی خوابوند تو صورتش … هیچ وقت اون صحنه از جلو چشمم کنار نرفت… تا زنگ تفریح خودمون رو حفظ کردیم و ۱۵ دقیقه زنگ تفریح همه سرمون رو گذاشتیم رو میز و گریه کردیم…ما بعدا فهمیدیم اون دختری که کتک خورده بود چند سال قبل مادرش رو از دست داده بود …یعنی اون معلم میدونست و اینطوری رفتار کرد …ناراحت

کلاس چهارم : خوب و نرمال … معلم سعی داشت همه چیز رو به ۴ زبان به ما یاد بده ابله… معلم باهالی بود کلی مارو تو کلاس میخندوند… هر روز امتحان داشتیم… خدا حفظش کنه…

کلاس پنجم : یه کابوس بود … همه ما مجبور بودیم برای تیزهوشان بخونیم… از ساعت ۵ عصر ها تا ۷.۵ یازده نفری که مرحله اول قبول شده بودن باید میرفتیم خونه معلمون و اونجا باهامون ریاضی و علوم کار میکرد …تازه وقتی برمیگشتیم باید کارای فردامون رو انجام میدادیمچشم. خداییش برامون زحمت کشید ازون ۱۱ نفر ۹ نفر قبول شدن … خدا حفظش کنه.

کودکی من به سالهای پیش از دبستان و دبستان ختم میشه … تیزهوشان جو خوبی داشت اما همه ما رو مجبور به بزرگ شدن زود رس کرد … اول راهنمایی کابوسی بود که هرگز در خواب هم نمیخوام تکرار بشه … دوم راهنمایی دو نفر از معلم ها مون فوت کردن … سوم راهنمایی امتحان نهایی و استرس هایی که به خاطر هیچ و پوچ به ما تحمیل شد … … دبیرستان ، بد نبود … گذشت…پیش دانشگاهی ، سالی که همه به هم دروغ میگفتن که چقدر درس میخونن … اگه تا صبح بیدار مونده بودن و درس خونده بودن میگفتن لای کتابو باز نکردن … یه خاطره از پیش دانشگاهی هست که حتما یادم بندازین بگم… همین.

پ ن : همه شماهایی که این پست رو میخونید دعوتید برای ادامه این بازیrose …ببینم چه میکنید…حتما بهم خبر بدین بیام بخونم.

پ ن : امروز صبح تو برنامه روز از نو وقتی آقای شیرازی از وبلاگ و مزایای اون تعریف میکردن مامان ( درحالی که یادش اومده چند روز قبل بهش میگفتم بیاد وبلاگ بنویسه )بهم میگه: توام وبلاگ بنویس خوبه ها… و نمیدونه که این پرستو …نیشخندنیشخند

پ ن : تعداد زیاد اسمایلی ها باعث ضایع شدن نوشته شده بود… که از طرف دوستان گوشزد شد ، سعی کردم درستش کنم …

ارسال شده با موضوع بازي‌ها، خاطرات | ۳۸ نظر »

فیلمنامه!

مرداد۱۳

 

این یک بازی جدید ِ . آرژین  این بازی رو شروع کرده … سوالها همون Bold شده ها هستند.



اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:

۱. چهار اتفاق مهم زندگتون که باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستم.

ج) شاید بشه گفت بعضی جاها باید خودم تصمیم میگرفتم ولی موقعیتم مکانی بهم اجازه نداده کاری رو انجام دادم که همه همسن و سالام کردن …حتما باید تو فیلم بهشون پرداخته بشه

۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره.

ج) وجود این وبلاگ … این که تو این بیست سال و خرده ای هنوز یک دوست واقعی ندارم.( بی خیال حالا ۴ تا از کجا بیارم)…

۳. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه.

ج) من رفتار بسیار مزخرفی دارم .مخصوصا با اعضای خانواده ام.(با دوستام رفتارم خوبه)وقتی از وضعیتم راضی نباشم یا بهم بد گذشته باشه ، خیلی غر میزنم! دست خودم هم نیست…خیلی گریه میکنم! اینم دست خودم نیست (مخصوصا وقتی با یکی بد حرف بزنم بعدش گریه ام میگیره .) البته زیاد هم میخندم… درمورد انضباط هم تعریفی ندارم . تقریبا همه وسایلم باید جلو چشمم باشه اصلا با کمد و کشو که باعث میشه وسایل از دید خارج بشه رابطه ای ندارم . (ولی خوب درمورد لباس مجبورم از کمد استفاده کنم. ولی اگه مسئولیتی بهم داده بشه در حالت” تا جان در بدن دارم…”تمام تلاشم رو برای درست انجام دادنش میکنم…آدم بسیار ساده ای هستم. سعی میکنم زرنگ باشم ولی زرنگی نمیکنم . چون اصلا تو خونم نیست.

۴. با در نظر گرفتن چهره “واقعیتون” کدوم یکی از هنرپیشه هارو برای بازی نقش انتخاب می کنید؟

ترانه علیدوستی  … البته گلشیفته هم بد نیست.

این عکس ترانه خیلی شبیه منه p:

 

دعوت شده ها از طرف من :

سانی فلفلی  ماریا   لیلی مامان یونا  سحر   مامان دیبا و پرند

ارسال شده با موضوع بازي‌ها | ۳۷ نظر »

ترانه

خرداد۲۹

سلام به همه ء دوستان
من خوبم و دیگه امتحانام از ۲شنبه همین هفته
شروع میشه و دیگه میرم تو سراشیبی امتحانا
از مسابقه بگم :
همون طور که چند نفری هم حدس زده بودن
اون خانوم کوچولو ترانه علیدوستی بود با باباش
(پس دقت داشتی مریم جون ؟ پرستو تنبله نبود ترانه تنبله بود!!)
دیگه اینکه حالا برنده یک فضای….مگا بایتی در پرشین گیگ
کسی نبود جز داداش خودم(اولین نفر جواب رو داده بود)
ولی چون قبلا _قبل از این جریان مسابقه_این جایزه
رو نخواسته بود این جایزه میرسه به نفر دوم
یعنی علی _ب
که البته کاملا واضح بود که از رو دست داداشم نگاه کرده بود!؟
**
این کامنت رو یکی به اسم آیدین تو پست قبل گذاشته بود:
هیچ میدونید بنویسید یا ننویسی هیچ گلی
به سر بازدیدکنندگانتون نزدید . با شما دوتام .
یه چیزی بنویسید به درد بقیه هم بخوره
اینا به درد خودتون فقط می خوره . بابای
حالا من میگم :
آقا آیدین همون طور که فهمیدین من فقط و فقط دارم
اینجا خاطراتم رو مینویسم خب واضحه که این چیزا گلی به سر
کسی نمیزنه چون قراره برای آینده ء خودم بمونه!
حالا اگه چند نفر هم از اینجا بازدید میکنن و اومدنشونو با کامنت به
من میفهمونن دارن لطف میکنن…
و من خیلی ازشون ممنونم که بهم انرژی میدن برای ادامه…
دیگه اینکه من خودم به شخصه از خوندن خاطرات خنده دار دیگران لذت میبرم
و تازه کلی وبلاگ با مطالب به درد بخور_از نظر شما البته_هست
شما چرا به من گیر دادی؟؟ .

ارسال شده با موضوع بازي‌ها، خاطرات | ۵ نظر »
« Older Entries