اسفند۲

علیرضا (۶ساله) و نازنین (۳ساله ) اینجا بودن و علیرضا شدیدا در حال شلوغی و به هم ریزونی … اومدم حواسش رو پرت کنم ،
گفتم : اِ چه جالب ، رو دستت یه خال داری.
علیرضا ( در حالی که آستینش رو میده بالا ) : یکی دیگه هم اینجا دارم.
من (مثلا ذوق زده از اینکه نقشهم گرفته): وای چه جالب ، دو تا خال رو دستت داری.
علیرضا لباسش رو میزنه بالا و خال روی پهلوش رو هم نشون میده! … و در ادامه بچه حسابی جو گرفته ، شروع میکنه به در آوردن شلوارش که خال رو پاش رو هم نشون بده :)) .
در این لحظه نازنین هم بهش ملحق میشه و پاچه شلوارش رو میکشه بالا و ما میبینیم که رو پاش در چند نقطه مُـهر پدرش رو زده :)))) .
بهمن۱۹
نمیدونم رفتار من چهجوری که هر بچهای منو میبینه از حالت عادی خارج میشه و کاملا غیر قابل کنترل …
الان علیرضا(۶ساله) و نازنین (۳ساله) اینجا بودن … اینقدر این دو تا اذیت کردن و هر کاری خواستن کردن و من هیچی نگفتم !!! که دیگه آخرش که داشتن میرفتن علیرضا رفته تو پلهها وایساده و میگه : من نمیام ، میخوام بچه پرستو جون بشم :)))
آذر۲
یکی از برنامه هایی که هر سال تو خونه ما حتما اجرا میشه تولد پدره. حالا احتمال اینکه تولد اعضای دیگه خانواده گرفته نشه خیلی زیاده ، ولی خب به خاطر توجه مامان به این روز ، حتما برنامه کیک و تولد خانوادگی رو در دوم آذر ماه هر سال داریم . که خب طبیعتا مثل هر برنامه دیگه ای همه کاراش رو هم مامان انجام میده .
حالا درگوشی بهتون بگم که زیاد هم پدر این برنامه ها رو تحویل نمیگرفت تا امسال …
حالا جریان امسال -امروز- رو بگم … ما همیشه شبٍ تولد همین برنامه کیک رو داریم . دیروز هیچ کدوم زیاد سرحال نبودیم و اصلا انگار نه انگار D: حالا توجه کنید که از امروز صبح پدر به هر شکلی میخواست تاریخ امروز رو به ما یادآوری کنه ((: . یه بار با گفتن اینکه : تولد ویگن هم دوم آذر هست . یه بار با گفتن پیرهنم کهنه شده !! ( چون مامان اصولا لباس میگیره برای پدر . حالا انگار پیرهن دیگه ای نداشته ((: ) و در آخرین تلاش به اینجا رسید که پدر به من میگفت : پرستو خانوم تولدم مبارک !!! … خب در نتیجه برنامه کیک و عکس و اینا رو امشب گرفتیم و شدیدا هم با استقبال پدر روبرو شدیم ..
.


پ ن ۱ : دو تا شمع قلبی برعکس رو کیک ، سن پدر رو نشون میده .
پ ن ۲ : این شمع های تولدت مبارک چرا یک P دارن ؟ آدم احساس بی سوادی بهش دست میده ((: .
آبان۲۷

همین نیم ساعت پیش برای نمیدونم چندمین بار “حنا دختری در مزرعه ” رو گذاشت. من برای اولین بار قسمت اولش رو دیدم. جالبه مامانش الان بیش از ۳۳ ساله* که رفته آلمان ( سلام مرسده :دی ) و هنوز خبری ازش نیست.
* خب اینا بگن ۳ ساله رفته آلمان ، شما باور میکنین ؟؟ حداقلش این کارتون ۱۰ سال قبل از دنیا اومدن من ساخته شده :)) …
پ ن : به نظر میاد قراره خاطرات کارتونی بچه های دهه ۸۰ هم مثل مال ما بشه.
آبان۱۷
دیروز رفته بودیم خونه نازنین و علیرضا اینا .
علیرضا اصلا مهلت نمیداد با نازنین حرف بزنم . تمام مدت سعی میکرد حواسم فقط به خودش باشه . نازنین هم نمیدونم به چه دلیل با تمام تلاشی که من و علیرضا کردیم بازم مامانم رو ” پرستو جون” صدا میکرد :)) .
یه لحظه که نازنین میومد پیش من ، علیرضا بهش میگفت: برو با پرستو جون ِ خودت بازی کن ، برو :)))
پ ن : علیرضا ۶ ساله – نازنین ۲ سال و نیمه