آبان۲۸
توی خوابگاه و دقیقا در اتاق ۴ تخته ما ، ۲ نفر هستیم که همیشه با همیم ، چون همرشته هستیم و از یک جا میایم. چهارشنبه ها کلاس داریم و از صبح که بیدار میشیم برنامه روزانه مون رو هم با هم تنظیم کردیم. ناهار ۴شنبه ها تا امروز کتلت بوده. به اینصورت که مامان به مقدار زیاد درست میکنه و من میبرم تو فریزر خوابگاه میذارم و هر چهارشنبه میریم و وقت ناهار میخوریم … البته این کتلت سرد و بی بو کجا ؟ و اون کتلت در حال سرخ شدن و خوش بو کجا؟ آخه من عاشق کتلتم …
این هفته برنامه یه کمی متفاوته ، چون یه تعداد از همگروهی ها که ترم پیش یه درس پیش نیاز داشتن رو دانشگاه میبره اردو و ما این هفته چهارشنبه کلاس نداریم و در نتیجه اومدیم که یه هفته خونه بمونیم …
آبان۲۷
وبلاگم درست شد. هر سال این موقع همینطوری میشه اما برای من عادت نمیشه…
تازه رسیدم خونه. خستگیم برطرف شد وقتی یه ایمیل از کامنتهای وبلاگ دیدم و فهمیدم اینجا درست شده.
مهر۱۹
از روزی که پست قبل رو گذاشتم همه چیز خیلی عوض شده … اون شب ما حتی نمیدونستیم قراره کجا بخوابیم ، حالا اما منتقل شدیم به بلوک ارشد ها … کافی نت کنارمونه و دیگه چیزی به اسم بسته بودن تو کارش نیست … حتی تعداد واحدهام هم عوض شده و چهارشنبه ها از ۸ صبح کلاس دارم.
مهر۱۲
دارم میرم خوابگاه .
هفته پیش هم رفتم و کلاسا تق و لق بود و بچه ها تقریبا نیومده بودم و سریعا برگشتم … ولی دیگه راه گریزی نیست … کلی وسیله برده بودم و کلی دیگه هم امروز میبرم … کلاس زبان هم اسم نوشتم ، موسسه ام عوض شده و دوباره تعیین سطح دادم ، اینطوری که هی همش کتابام عوض میشه رو دوست ندارم .
با اینکه جزو اولین نفرا امسال رفتم خوابگاه هنوز الان که میخوام برم نمیدونم شب قراره تو کدوم اتاق بخوابم!! داستان اتاقها طولانی و بیخوده … الان دیگه مطمئنم دانشجوی خوابگاهی بودن با دانشجوی تو خونه بودن زمین تا آسمون فرق داره …
اینترنت خوابگاه رو محدود به ۲ ساعت کردن ، اصلا به نظر منطقی نمیاد ، باید دوباره کفش آهنی بپوشم و برم اعت.راض کنم … اصلا چرا وایرلس نداریم؟؟
اینم جالبه بگم که از ۹واحدی که این ترم تا این لحظه دارم که میشه ۴ تا درس ، ۳تاش با یک استاد ارائه شده … همه این درسها از ۱۰ صبح تا ۷ بعد از ظهر روز چهارشنبه است.
شهریور۲۷
روزهای آخر تابستونه … فکر کنم پر حادثه ترین و پربارترین تابستون عمرم بوده ! در کل راضی بودم ازین تابستون ، تا باشه ازین تابستونا
دیشب جشن نامزدی برادر دومم بود که خیلی خوش گذشت و شب تفریبا ساعت ۲ و نیم ۳ بود که برگشتیم خونه …
شهریور امسال نوشتنم در این وبلاگ ۶ ساله شد … ۶ سال یعنی از ابتدای کارشناسی تا امروز اینجا آرشیو دارم. اگر بی وقفه ارشد قبول شده بودم ، الان تموم شده بود.
باورم نمیشه هفته دیگه این موقع توی خوابگاه خواهم بود !! با اینکه خیلی هم دلم تنگ شده برای خوابگاه ولی یه مقدار هم نگران عادت بخور بخواب تابستون هستم که مجبورم ترکش کنم !
سعی میکنم پست بعدی یه کم تعریف کردنی تر بنویسم ، اینطوری گزارش دادنی که نشد وبلاگ!!