پرستووو

در نظر بگیر …

شهریور۹

در نظر بگیر …

یه خانومه که ایستاده و یه جفت کفش صورتی رنگ ِ گلدار که به زحمت نصف یک وجب انسان میشه رو دستش گرفته (یعنی دقیقا دو تا انگشت شست و اشاره رو برده داخل کفش ؛ انگار که یه جفت کفش بزرگ رو دستش گرفته) و خیلی جدی داره با یه خانوم دیگه که یه سویی شرت آبی کمرنگ سایز خردسال انداخته روی ساعد دستش ، صحبت میکنه …

من دوست دارم فکر کنم صحبت در مورد صاحبان کفش و سویی شرته…

عیدتون مبارک …

ارسال شده با موضوع دوست‌داشتني، نظريه | ۷ نظر »

شهریور

شهریور۱

اینجا اینقدر توسط نزدیک ها و دورها داره خونده میشه که اکثر نوشته هام ، حتی ساده ترین ها رو باید فکر کنم ببینم الان سوال بر انگیز نیست ؟ الان موردی نداره ؟ و… این همون منم که فکر میکردم خنده داره اگه وبلاگ رو به خاطر دیده شدن توسط آشناها تعطیل کنیم ، که خب البته همچنان کمابیش همین فکر رو دارم. ولی خب قبول میکنم که اگه تا ۲ سال پیش به اینجا به چشم دفترچه خاطرات نگاه میکردم الان دیگه نمیتونم اونطوری ببینم … به هر صورت این اتفاقیه که برای همه وبلاگها دیر یا زود میوفته و نباید نگرانش بود.

اتفاق قابل بیانی نیوفتاده این چند وقت :-) … جمله رو داشتین دیگه ؟

داریم روزهای خسته و خواب آلود و تعطیل رو میگذرونیم … چشم به هم زدیم و از تابستون فقط یک سومش موند … تا اینجاش به جز از دست دادن عمو ، تابستون خوبی بود ، خیلی هم پربار بود.

خیلی راحت تر از قبل دارم فیلم میبینم. قبلا فیلم دیدم برام سخت بود چون همش حوصلم سر میرفت و بلند میشدم. اما الان روش جدیدی دارم اونم جلو زدن فیلم از هر جایی که به نظرم جالب نمیاده.

فایلم توی سایت دانشگاه با اشکال مواجه شده ، دلیل رو هم زده هزینه خوابگاه … که خب به موقع پرداخت شده و البته اینطور که متوجه شدم برای همه بچه های خوابگاه همینو زدن … یعنی باید تا دانشگاه برم ؟ تو این گرما ؟ قبل از انتخاب واحد ؟

ارسال شده با موضوع با خودم هستم، خاطرات، دانشگاه | ۱۵ نظر »

این روزها…

مرداد۱۸

از روزی که پست قبلی رو نوشتم اتفاقات زیادی افتاده …
چهارشنبه هفته پیش برادر دومم هم عقد کرد و حالا ما ۲ تا عروس داریم.
شنبه همین هفته متاسفانه تنها عموم رو به خاطر سکته قلبی از دست دادم.

ارسال شده با موضوع ثبت‌در‌تاریخ، خاطرات | ۱۵ نظر »

یه بعد از ظهر عالی…

مرداد۲

امروز یه روز خوب بود. بچه های مدرسه برنامه گذاشته بودن که تو پارک هم رو ببینیم … میگم بچه های مدرسه ، چون اکثرمون از اول راهنمایی تا پایان پیش دانشگاهی با هم بودیم و هی بٌر میخوردیم و کلاسها عوض میشد … خلاصه ازون تعداد که حدودا باید ۵۰ نفر میشدیم ، ۱۴ نفر امروز ساعت ۷ عصر تو پارک هم رو دیدیم. تقریبا تا ساعت ۸.۵ هم همونجا بودیم … ۴ نفر خداحافظی کردن و رفتن ۱۰ نفر بعدی سوار ۲ تا ماشینی که داشتیم شدیم و رفتیم بستنی خوردیم… همین ، و همین خیلی خیلی خوش گذشت. الانم بدو بدو اومدم عکس رو تو پیج بچه های مدرسه توی صورت کتاب! گذاشتم و ازونجایی که افراد موجود در عکس اعتراضی با وجود عکسشون در اون مکان نداشتن پس احتمالا اینجا هم ندارن دیگه :-”

پ ن : من از سمت راست ایستاده چهارمی هستم.

بلاخره گرفتمش

تیر۳۰

 

پنج شنبه هفته گذشته تو یه فروشگاه اینترنتی سفارشش رو دادم ،هنوز شک داشتم به خاطر همین تا شنبه یک دل شدم و شنبه رفتم پولش رو ریختم به حسابشون ، یکشنبه تعطیلی بود. دوشنبه ایمیلش اومد که به پست تحویل داده شده و دیروز یعنی چهارشنبه رسید به دستم. الان این پست رو دارم باهاش مینویسم. لازم به ذکره که اون موقع که رفته بودم نمایشگاه کتاب دوست داشتم بخرمش که نشد ، خوردم به تعطیلی…

ارسال شده با موضوع ثبت‌در‌تاریخ، خاطرات | ۳۹ نظر »
« نوشته های قدیمی ترنوشته های جدیدتر »